هلن پلک-روز

برگردان- خالد خسرو

پست مدرنیسم نه تنها تهدیدی برای دموکراسی لیبرال بلکه مدرنیته نیز است. شاید این ادعا یک مقدار جسورانه و یا حتا اغراق آمیز باشد، اما واقعیت این است که مجموعه­ای از ایده ها و ارزش های نهفته در پست مدرنیسم مرز های محافل دانشگاهی را در نوردیده و قدرت بس بزرگ فرهنگی را در جامعۀ غربی به دست آورده است. هرچند «نشانه های» غیر عقلانی و هویت-محور پست مدرنیسم به آسانی قابل شناخت بوده و مورد انتقاد زیادی هم قرار گرفته است، اما ایده ها و دیدگاه های بنیادین آن به خوبی فهمیده نشده است. یک دلیل آن این است که پست مدرنیست ها به ندرت ایده های خود را به روشنی توضیح می دهند، و شیوة اندیشیدن شان دارای تناقضات و ناپیوستگی­های درونی است که واقعیت ایقان و دانش قابل اتکا را انکار می کند. با این حال، پست مدرنیست­ها به طور پیوسته طیفی از ایده ها را مطرح ساخته اندکه ایجاب فهم و نقد را می نمایند. نباید فراموش کرد که نبود نگاه انتقادی به ایده های بنیادین پست مدرن نشان دهنده­ای مشکلاتی است که امروز در مبارزة فعالین عدالت اجتماعی می بینیم، و اعتبار جریان چپ را تضعیف نموده و با تهدید بازگشت به یک فرهنگ «پیش مدرن» قبایلی نیز مواجه استیم.

به طور بسیار ساده، پست مدرنیسم یک جنبش هنری و فلسفی است که در سال های ۱۹۶۰ میلادی از فرانسه آغاز گردید و آثار هنری عجیب و غریب، و حتا «تیوری» های عجیب و غریب را تولید کرد که مبتنی بر هنر آوانگارد و سوریالیست، ایده های فلسفی فیلسوفانی چون نیچه و هایدگر، و ضدیت با مفاهیم واقعیت و فردیت یکپارچه و منسجم بوده است. این جریان واکنشی در برابر انسان گرایی لیبرال جنبش­ های هنری و فکری مدرنیست می باشد که به طور ساده انگارانه­ای از نظر شان چیزی جز تجربۀ جهانشمول-محور مرد سفید بورژوای غربی نیست.

در این صورت، پست مدرنیسم را باید رد فلسفه­ای دانست که به اخلاقیات، عقلانیت و وضاحت اندیشه بها داده است. [پست مدرنیست ها] ساختارگرایی، جنبشبی که(با اعتماد به نفس فوق العاده) در پی تحلیل روانشناسی و فرهنگ انسان بر شالودۀ روابط مسنجم ساختارمند است، را  مورد حمله قرار  داده، و مارکسیسم را که جامعه را از طریق طبقه و ساختار های اقتصادی می­فهمد، دگم و ساده انگارانه تلقی کرده اند. فراتر از همه، پست مدرنیست­ها به علم طبیعی و به دست آوردن دانش عینی در مورد واقعیت مستقل از تصورات یک انسان به عنوان عدف غایی آن، حمله کرده و فهم علمی را شکل دیگری از ایدیولوژی تحت تسلط فرضیات بورژوازی غربی خوانده­اند. در عین حال، پست مدرنیسم چپگرا رفتارها و دیدگاه های پوچگرایانه و انقلابی را در خود پذیرفت که همخوان با روحیه و طرز فکر مسلط در کشور های غرب پس از جنگ جهانی دوم و سقوط امپراتوری های اروپایی همخوان بود. در فرآیند انکشاف و متنوع شدن پست مدرنیسم، مرحلۀ ابتدایی قدرتمند پوچگرایانه و ساختارشکنانه­ای آن در برابر مرحلۀ انقلابی «سیاست هویتی» اش اهمیت ثانوی(اما هنوز هم اساسی) پیدا کرده است.

یکی از نکات مناقشه برانگیز این است که آیا پست مدرنیسم واکنشی در برابر مدرنیته است یا خیر. عصر مدرن عبارت از دوره­ای از تاریخ است که در آن شاهد ظهور اومانیسم عصر رنسانس، روشنگری، انقلاب علمی و توسعه ارزش های لیبرال و حقوق بشر هستیم؛ دوره­ای که جوامع غربی به طور تدریجی خرد و علم طبیعی را بر ایمان و خرافات به عنوان مسیر رسیدن به دانش ترجیح داده، و در این برهه مفهومی از فرد توسعه یافت که به عنوان عضو مستقل نژاد انسانی صاحب یک سلسله  حقوق و آزادی های اساسی  است و نه بخشی از جماعت های گوناگون تابع  مقررات سفت سلسله مراتبی جامعه.

پست مدرنیسم در دانشنامۀ بریتانیکا عبارت از «واکنشی در برابر فرضیات فلسفی و ارزش های مدرن در تاریخ غرب(به طور مشخص اروپا)» تعریف شده است، ولی در دانشنامۀ فلسفی استنفورد این برداشت رد گردیده و در عوض آمده است که «تفاوت های پست مدرن نه تنها فراتر از مدرنیته نیست بلکه ادامۀ تفکر مدرن به شیوۀ دیگر است.» اما من تفاوت ها را در این می بینیم که آیا مدرنیته را از منظر آن چه که تولید کرده است، بررسی می کنیم و یا از منظر آن چه ویران نموده است. اگر ما گوهر مدرنیته را توسعۀ علوم طبیعی، عقلانیت، انسانگرایی و لیبرالیسم جهان گستر بدانیم، پس پست مدرنیست­ها مخالف آن اند. اگر ما مدرنیته را به عنوان فرآیند فروپاشی ساختارهای قدرت به شمول فیودالیسم، کلیسا، پدرسالاری و امپراتوری بدانیم، پست مدرنیست ها نیز تلاش مشابهی را انجام می دهند اما آماج شان علوم، عقلانیت، انسان گرایی و لیبرالیسم است. متعاقباًً، باید خاستگاه پسامدرنیسم را سیاسی و انقلابی- هرچند تخریبی- یا به اصطلاح خود شان ساختارشکنی دانست.

اصطلاح «پست­مدرن» را ژان-فرانسوا لیوتار در سال ۱۹۷۹ میلادی در کتاب «وضعیت پست­مدرن» وضع کرد. او وضعیت پست­مدرن را  «بی اعتقادی به فراروایت ها» توصیف نمود. فراروایت عبارت از توضیح بسیط و منسجم یک پدیدة بزرگ است. دین و دیگر ایدیولوژی های کلیت ساز فراروایت هایی برای توضیح معنای زندگی و یا نابسامانی های اجتماعی اند. لیوتار طرفدار این بود که «حقایق» کوچکتر و شخصی تر جای این «فراروایت ها» را بگیرند. او با همین نگاه همان برخوردی با مسیحیت و مارکسیسم داشت که علوم تجربی.

از نظر او، «پیوند های درونی محکم میان زبان علوم تجربی و زبان اخلاق و سیاست وجود دارد»(وضعیت پست مدرن، ص ۸). او با وصل علوم تجربی و دانش که برای حکومت و قدرت تولید می کنند، ادعای عینیت آن را رد می کند. لیوتار با عمومی خواندن وضعیت پر شک و تردید پست­مدرن، استدلال می­ورزد که از پایان قرن نوزدهم میلادی، «زوال درونی مشروعیت اصول دانش» آغاز گردید که در اثر آن وضعیت دانش نیز تغییر خورد(همانجا، ص ۳۹). به باور او، در سال­های ۱۹۶۰ میلادی، پیامد «شک» و «تضعیف روحیه» دانشمندان «تاثیر خود را بالای مشکل بنیادین مشروعیت بر جای گذاشت»(ص ۸).

در اندیشة لیوتار به طور بارزی معرفت شناختی نسبیت گرا(اعتقاد به حقیقت­ها و یا واقعیت­های فردی و معین فرهنگی) و  دفاع از ترجیح«تجربة زیسته» بر شواهد تجربی را می­توان دید. ما در افکار او ترویج نوعی از کثرت­گرایی را شاهد هستیم که قایل به برتری دیدگاه­های گروه­های در اقلیت بر توافق عمومی دانشمندان است و یا اصول اخلاقی لیبرال دموکراتیک را اقتدارگرایانه و جزمی می نمایاند. این اعتقاد در تفکر پست مدرن به طور پیوسته وجود دارد.

کار­های میشل فوکو نیز برمحور زبان و نسبیت­گرایی می­چرخند که آن را در عرصة تحلیل تاریخ و فرهنگ به کار بست. او که این رویکرد را «تبارشناسی» می­خواند، خود را «کاشف» ابعاد فرهنگ­تاریخی از طریق گفتمان­های ضبط شده(گفتار دیدگاه خاصی را مفروض و ترویج می دارد) می دانست. برای فوکو، گفتمان­ها «شناخت» را کنترول می­کنند و در دوره­ها و مکان­های مختلف، سیستم­های گوناگون قدرت نهادینه،کنترول گفتمان­ها را در اختیار دارند. از این رو، دانش محصول مستقیم قدرت است. «در هر فرهنگ و در هر لحظه­ای، تنها یک نوع صورت بندی دانایی(episteme)  وجود داشته که شرایط امکان انواع دانش، چه به صورت تیوری و یا عمل، را تعریف می نماید.»[۱]

برای فوکو خود مردم نیز موجوداتی به لحاظ فرهنگی ساخته شده­اند. «فرد، هویت و خصوصیات­­اش، محصول روابط قدرت است که بالای بدن ها، تنوعات، جنبش ها، امیال و نیروها اعمال می­گردد.»[۲] او تقریباً هیچ فضایی برای عاملیت و استقلال فرد باقی نمی گذارد. همان گونه که کریستوفر باتلر می­گوید، فوکو «تکیه بر اعتقاداتی در مورد شر ذاتی جایگاه طبقاتی و یا حرفه­ای فرد، بی توجه به سیرت اخلاقی آن دارد.»[۳] او فیودالیسم قرون وسطا و لیبرال دموکراسی مدرن را به یک اندازه سرکوبگر دانسته، و مدافع نقد و حمله به نهاد­ها به خاطر پرده برداشتن از «خشونت سیاسی­ای که به طرز پوشیده­ای از طریق آنان اعمال گردیده است»، می باشد. [۴]

ما در آثار فوکو شدید­ترین شکل نسبیت­گرایی فرهنگی، مقید به ساختار های قدرت را که در آن فردیت و انسانیت مشترک به طور کلی غایب است، دیده  می توانیم. در عوض، مردم، چه سرکوبگر و یا سرکوب شده، محصول جایگاه شان در رابطه به ایده های فرهنگی مسلط اند. جودیت باتلر با تکیه بر میشل فوکو، نقش سازنده ای در نظریه کوییر (queer) با تمرکز روی ماهیت برساختة فرهنگی جنسیت بازی کرد، و ادوارد سعید هم با استفاده از فوکو نقش مشابهی را در توسعه نظریة پسا­استعماری و شرق شناسی به عهده داشت. به همین سان کمبرلی کرنشا نیز مدیون فوکو در بسط نظریة«میان برشی»( intersectionality) و ترویج سیاست هویتی است. ما در این جا می بینیم که چه گونه زبان با خشونت و اجبار ، و خرد و لیبرالیسم جهانشمول با سرکوب در یک ردیف قرار داده شده است.

ژاک دریدا نیز نخستین­بار با طرح مفهوم «ساختارشکنی» به نفع پساساختارگرایی و نسبیت­گرایی فرهنگی و فردی استدلال کرد. او به طور بارزتری روی زبان تمرکز کرد. سخن معروف دریدا، «هیچ چیزی بیرون از متن وجود ندارد»، ارتباط نزدیک با رد ایدۀ دلالت صریح واژگان از سوی او دارد. در عوض، «آن چه است متن های فاقد مرکز ثابت هدایتگر است.»[۵] از این خاطر نویسنده یک متن کنترولی بر معنای آن ندارد. برداشت خواننده و شنونده از متن به یک اندازه معتبر است و هر متنی «به شکل اشباع ناپذیری مولد زمینه­های تازه و بی پایان است.»

دریدا خالق اصطلاح «تفاوط»(différance ) نیز است که[ با جا به جایی یک حرف] از فعل «تفاوت گذار»( differer) ساخته است. در این جا تفاوت/تفاوط نه تنها به دامنة بی پایان معنا در متن اشاره دارد بلکه متن بافتاری از تفاوت ها، به خصوص تضادها، است. واژة «جوان» تنها در ارتباط به واژة «پیر» معنا پیدا می­کند، و استدلال او، به تقلید از سوسور، این است که معنا در فرآیند ستیز این عناصر متضاد- یکی مثبت و دیگر منفی- ساخته می­شود. «مرد» مثبت است و «زن» منفی. «غرب» مثبت است و «شرق» منفی. او تاکید داشت که «ما نه با همزیستی مسالمت آمیز این تقابل ها بلکه سلسله مراتب خشونت بار رو به رو هستیم. یکی از این دو اصطلاح(چه به لحاظ ارزشی، منطقی و غیره) بر دیگری حکومت می­کند و یا در موقعیت فرادست قرار دارد. نخست، برای شالوده­شکنی عنصر متضاد بایستی بر این سلسله مراتب غلبه کرد.»[۶] از این رو، شالوده­شکنی شامل معکوس ساختن سلسله مراتب­های جا افتاده است که در این روند «زن» و «شرق» مثبت می شوند، «غرب» و «مرد» منفی. این کار بایستی به شکل سخره آمیز(آیرونیک) صورت گیرد تا ماهیت برساختۀ فرهنگی و خودسر این تقابل ها در یک تنش نابرابر افشا گردد.

ما در دریدا هم نسبیت­گرایی غلیظ­تری فرهنگی و معرفت شناختی را می بینیم و هم توجیه متبارز سیاست هویتی. با توجه به نظرات دریدا شاهد هستیم که چگونه تفاوت­ها چیزی جز تضاد تلقی نمی گردند، و به همین خاطر کار به رد ارزش های روشنگری لیبرال که معطوف به غلبه بر تفاوت­ها است، چون  حقوق جهانی بشر، آزادی و قدرتمند ساختن فرد می­کشد. ما در این­جا می­بینیم که چگونه برای «مردستیزی کنایه وار»، «بی معنا خواندن نژادی پرستی سرچپه»، و ایدة هویت به مثابه عامل تعیین کننده ای نوعی فهم پدیده ها، بستر سازی می شود. در این ایده ها ضرورت وضاحت در گفتار و استدلال، ایجاب درک دیدگاه جانب مقابل و پرهیز از ایجاد سوء برداشت انکار می گردد. درک مقصود سخنران مسالة کم اهمیت و بلاموضوع است؛ آنچه اهمیت دارد تاثیر سخن است. این سخن، در کنار ایده­های فوکویی، شالوده­­های اعتقاد موجود به تاثیرات عمیق و مخرب«پرخاشگری های خفیف»، و سوء استفاده از  اصطلاحاتی مربوط به جنسیت، نژاد و سکشوالیته را می سازد.

لیوتار، فوکو و دریدا سه «بنیانگذار اصلی» پست مدرنیسم بوده که اندیشه های شان موضوعات و نقاط مشترک با دیگر «نظریه پردازان»  متنفد نسل پسین پست­مدرنیست ها دارد که اندیشه های این نظریه پردازان اصلی را در رشته های مختلفی مربوط به علوم اجتماعی و انسانی به کار بستند. در نتیجه حساسیت شدید نسبت به زبان در سطح واژه شکل گرفته و تصور می رود که مسالة اصلی نه مقصود نویسنده بلکه نحوة دریافت مخاطب است. فردیت و انسانیت مشترک چیزی جز توهم نیست، و مردم بنا به موقعیت اجتماعی خود که بیشتر مبتنی بر هویت است تا مشارکت فردی شان در جامعه، مبلغان و یا قربانیان گفتمان­ها اند. اخلاقیات پدیده­های نسبی فرهنگی، و واقعیت­های قایم به ذات اند؛ به شواهد تجربی همان قدر بدبین اند که به ایده های مسلط فرهنگی­ای چون علوم، خرد و لیبرالیسم جهانشمول. از نظر آنها، ارزش های روشنگری خام، کلیت ساز و سرکوبگر اند، و به همین خاطر درهم شکستن شان یک ضرورت اخلاقی است. برعکس، تجارب زیسته، روایت­ها و اعتقادات گروه­های «درحاشیه» که به یکسان «واقعیت دارند»، از اهمیت زیادی برخوردار بوده و باید بر ارزش­های روشنگری ترجیح داده شود تا به این ترتیب ساخت اجتماعی سرکوبگر، غیرعادلانه و کلاً دلبخواهی واقعیت، اخلاق و دانش وارونه گردد.

تمایل به «درهم شکستن» وضعیت مسلط، به چالش کشیدن ارزش­ ها و نهاد­های مستقر، و به پیش انداختن به حاشیه رفتگان، به ذات خود اقدامات لیبرال اند. مخالفت با آن از محافظه کاری ناشی می شود. این یک واقعیت تاریخی است، اما در حال حاضر به لحاظ زمانی در یک موقعیت خاصی قرار داریم که  وضعیت مسلط خود لیبرال است؛ لیبرال به معنای ارزش­های آزادی، حقوق و فرصت های برابر برای تمام افراد فارغ از نژاد و جنسیت. وضعیت گیچ کننده همین است که لیبرال­ها که آرزوی حفظ وضعیت موجود را دارند، خویش را محافظه کار می یابند، و آنانی که علیه وضعیت موجود به هر قیمتی اند، از ضدعقلانیت و لیبرالیسم دفاع می کنند. هرچند که پست مدرن های اولیه عمدتاً یک گفتمان را  با گفتمان دیگر به چالش می طلبیدند، اما اکتویست های متاثر از ایده های آنان بیشتر به سوی اقتدارگرایی کشیده شده و در واقع پیرو این ایده ها با همان برآیند قابل انتظار شان اند. آزادی بیان از آن رو زیر تهدید قرار دارد که خود گفتار موجود خطرناکی شده است. یعنی، افرادی که خود را لیبرال به حساب می آورند، پاسخ خشونت بار به [نظم] لیبرال را موجه می دانند. استدلال به نفع یک قضیه با یک بحث عقلانی، جای خود را به اشاره به هویت و غیظ کامل داده است.

با این که شواهد زیادی در مورد پایین بودن میزان نژاد پرستی، زن ستیزی، هوموفوبیا، تراجنس هراسی و بیگانه هراسی بیشتر از هر زمانی در جوامع غربی وجود دارد، اما دانشگاهیان چپ و اکتویست های غوغاسالار اجتماعی یک بدبینی آخرالزمانی­ای متاثر از خوانش تفسیرگرای پست مدرن از رفتارها را تبلیغ می کنند که در آن جهت­گیری تاییدی(confirmation bias) ستایش می شود. قدرت اقتدارگرای دانشگاهیان و فعالان پست­مدرن هرچند برای خود شان مشهود نیست اما برای دیگران آشکار می­باشد. همان طوری که اندرو سالیوان در مورد نظریة«میان برشی»( intersectionality) می گوید:

«در این نظریه یک نوع راست کیشی کلاسیک را می بینیم که با آن تمام تجارب انسانی توضیح داده شده است- و از طریق آن باید تمام گفتار پالوده شود… همانند پیورتانیسم در انگلستان قدیم، نظریة میان برشی زبان و ضوابط گفتمان را کنترول می کند.»[۷]

پست مدرنیسم خود تبدیل به فراروایت لیوتاری، نظام قدرت گفتمانی فوکویی، و سلسله مراتب سرکوبگر دریدایی شده است.

مشکل منطقی خود-ارجاعی پست­مدرنیست­ها که به طور پیوسته از سوی فیلسوفان برجسته شده است، تا هنوز هم از سوی پیروان این نحله به طور قانع­کننده­ای مورد توجه قرار نگرفته است. همان طوری که کریستوفر باتلر خاطر نشان ساخته است، «معقولیت و اعتبار ادعای زوال فراروایت­ها در اواخر قرن بیستم از جانب لیوتار بسته به جذابیت  وضعیت فرهنگی یک اقلیت فکری است.» به بیان دیگر، ادعای لیوتار مستقیماً ناشی از گفتمان­های اطراف­اش در حلقه بستة دانشگاهی بورژوای اش می شود که در واقعیت امر، خود گرایش به فراروایتی پیدا کرده است که هرگز به آن باور نداشت. به همین سان، استدلال فوکو در مورد مشروط بودن تاریخی دانش به معنای آن است که نظریة خودش نیز به لحاظ تاریخی مشروط و مقید است، و با تعجب گفت که چرا دریدا به خود زحمت توضیح طولانی خصلت انعطاف ناپذیر متون را داده است که گویا اگر من تمام کتاب هایش را بخوانم همانند او داستانی در مورد یک متن تعریف کنم.

البته، این تنها انتقادی نیست که معمولاً از  پسامدرنیسم می شود. فیلسوفان و دانشمندان زیادی به برجسته ترین مشکل معرفت شناختی نسبیت گرایی فرهنگی اشاره شده است. دیوید دیتمر، فیلسوف و نویسندة کتاب به «چالش طلبیدن پسامدرنیسم» می گوید:

«به مثالی که ارزیم کوهاک می­آورد، توجه کنید: اگر بخواهم که طی تلاشی هرچند ناموفقانه توپ تنیس را وارد بوتل شراب سازم، نیازی نیست که چندین بار دست به آزمایش بزنم. به جای آن، با استفاده از حکم قیاسی استوارت میل هم به این نتیجه می توانم برسم که توپ تنیس وارد داخل بوتل نمی رود‘.. با این اصل اکنون می توانیم[در مورد ادعای پست­مدرن­ها در باب نسبیت گرایی فرهنگی] بپرسیم که اگر بگویم که توپ تنیس داخل بوتل نمی رود، آیا می توانید نشان دهید که دقیقاً چگونه جنسیت، موقعیت تاریخی و مکانی، طبقه، قومیت و غیره عینیت قضاوت مرا متاثر ساخته می تواند؟»[۸]

البته، او تا اکنون پست مدرنی را نیافته است که متعهدانه­ دلایل خود را توضیح دهد. او یکی از گفتگو­های گیچ­کننده­ای خود با لوری کلهون، فیلسوف پست مدرن، را چنین نقل می کند: «در یک فرصتی از او پرسیدم که آیا این واقعیت دارد که قد زرافه از مورچه بلندتر است؟ او در پاسخ گفت که این یک واقعیت نیست بلکه یک اعتقاد جا افتاده در فرهنگ ما است.»

الن سوکال و ژان بریکمان، فزیکدانان، در کتاب خود مزخرفات شیک: سوء استفادة روشنفکران پسا مدرن از علوم طبیعی به این مشکل می پردازند:

«چه کسی فراروایت تیوری تکامل را، به جز از تعدادی از خلقت گرایان انکار می کند؟ و اما چه کسی دیگر حقیقت اساسی فیزیک را انکار می کند؟ بلی، برخی از پست مدرنیست­ها.» و «البته در این اعتقاد نکتة غریب این است که گویا باور به قوانین علّی و یا نظریة وحدت بزرگ، تابعیت اتوم از قوانین میکانیک کوانتومی و فعالیت های دانشمندان ذاتاً بورژوا‘، و یا ‘اروپا محور‘ و یا‘نرینه‘ و یا حتا ‘نظامی گرا‘ است.»

پرسش این جاست که پست مدرنیسم تا چه حدی تهدیدی نسبت به علوم طبیعی است؟ بی شک، برخی از تهدید ها وجود دارد. در رشته تظاهرات اخیر علیه سخنرانی چارلز موری در کالج میدلبری، معترضان شعار می دادند که، مثلاً، «دانش همواره برای مشروعیت دادن به نژادپرستی، زن­ستیزی، طبقه­گرایی، ترانس­هراسی، تبعیض علیه معلولین، و همجنسگرا هراسی استفاده شده است، بر آن نقاب عقلانیت و واقعیت گذاشته شده، و از سوی حکومت و دولت حمایت گردیده است. در جهان امروز آن چه کمتر وجود دارد ‘واقعیت حقیقی است.»[۹]

زمانی که سازمان دهندگان رویداد راهپیمایی برای علوم طبیعیتوییت کردند که «استعمار، نژادپرستی، مهاجرت، حقوق بومیان، نگاه منفی به زن، تبعیض علیه معلولین، هراس از اقلیت های جنسی، و عدالت اقتصادی جز مسایل علوم طبیعی هستند،»[۱۰] بسیاری از دانشمندان به سرعت سیاسی سازی علوم طبیعی و خارج کردن دانش از خط بیطرفی به سوی ایدیولوژی میان­برشی را  انتقاد کردند. در افریقای جنوبی، جنبش دانشجویان مترقی با هشتگ­های­ چون(#ScienceMustFall علوم طبیعی باید سقوط کند) و#DecolonizeScience)استعمار زدایی از علوم طبیعی) اعلام داشتند که تا اکنون به مردم آموزش داده شده است که گویا دانش تنها راه شناخت است. آنها جادوگری را یکی از منابع دیگر شناخت بدیل معرفی کردند.[۱۱]

علیرغم این، دانش به عنوان یک روش شناسی همچنان سرجایش باقی است و خود را با معرفت شناختی نسبیت گرا و «منابع بدیل شناخت» وفق داده نمی تواند. اما در عوض اعتماد عمومی را از دست داده که در اثر آن از کمک­های مالی دولت به پروژه های علوم طبیعی کاسته نیز شده است. در حال حاضر، این تهدید را نمی توان دستکم گرفت. همچنان، این نوع گرایش­ها در عصر انکار تغییرات اقلیمی، اعتقاد غلط برخی از والدین به رابطه میان واکسیناسیون و آتیسم، گرایش مردم به همسان­درمانhomeopaths) ) و مداوای طبیعیnaturopaths) ) برای معالجة بیماری های جدی، تا بدین پایه جدی و تهدید آمیز است که اعتقاد مردم به علوم تجربی را تضعیف کرده می تواند.

به هر حال، علوم اجتماعی و انسانی در خطر از دست دادن قدرت تشخیص است. این اتفاق برای برخی از رشته های علوم اجتماعی افتاده است. مثلاً، مردم شناسی فرهنگی، جامعه شناسی، مطالعات فرهنگی و مطالعات جنسیتی تقریباً نه تنها به نسبیت­گرایی اخلاقی بلکه معرفت شناسی نسبیت­گرا نیز تسلیم شده اند. بنا به تجربة من، ادبیات انگلیسی نیز راست­کیشی پست­مدرن را تدریس می کند. فلسفه، آن طوری که دیده می شود، دچار اختلاف است. رشتة تاریخ نیز وضعیت مشابهی دارد.

تاریخنگاران تجربه گرا اغلب از سوی پست مدرنیست ها به این خاطر نقد می شوند که گویا می دانند که واقعاً در گذشته چه اتفاقاتی افتاده است. کریستوفر از اتهامات دایان پورکِس نسبت به کیت توماس یاد می نماید که می تواند بازتاب دهنده­ای همان افسانه ای باشد که گویا هویت تاریخی مردانه ریشه در «ناتوانی و بی صدایی زنان دارد.» چرا؟ چون توماس با استناد به شواهد نشان می دهد که زنان متهم به جادوگری گدایان ناتوانی بیش نبودند. احتمالا، از او توقع داشت که بر خلاف شواهد موجود ادعا می کرد که آنها زنان و، یا چه بهتر، مردان متمولی بودند. به بیان باتلر، «به نظر می آید که ادعاهای مستند توماس در تضاد با أصول نهفته در روایت تاریخی پورکس قرار دارد؛ روایتی که بیشتر در خدمت مفاهیم معاصر توانمندی زنان قرار دارد» (ص- ۳۶).

من نیز با مشکل مشابه در هنگام نوشتن در مورد نژاد و جنسیت در پایان قرن هفدهم میلادی مواجه شدم. در آنجا استدلال من این بود که مخاطبان شکسپیر در فهم راز علاقة دزدمونا به اوتلوی سیاه پوست که سرباز ونیسی مسیحی بود، مشکلی نداشتند، چون تعصب نسبت به رنگ پوست تا أواخر قرن هفدهم که تجارت برده رونق گرفت و تفاوت های ملی و مذهبی تشدید گردید، شایع نبود. اما یکی از استادان برجسته به من گفت که این ادعا مشکل زا بوده و از من پرسید که آیا نسبت به احساس سیاه پوستان امریکایی در مورد این ادعا اندیشیده ام؟ به این ترتیب، اگر سیاه پوستان امریکایی در مورد این ادعا احساس بدی داشته باشند، معنای آن این است که این ادعا[درمورد ماهیت تعصب نژادی] در قرن هفدهم میلادی درست نیست و یا اشاره به این واقعیت به لحاظ اخلاقی کار نادرستی است. همان طوری که کریستوفر باتلر می گوید، «اندیشة پست­مدرن به فرهنگ همچون مجموعه­ای از روایت های متضاد ثابتی می بیند که تاثیر آن نه منوط به توسل به داوری[عقلانی] مستقل مرسوم بلکه اجتماعاتی است که این روایت­ها در آن پخش می­شوند.»

من از آیندة علوم انسانی بیم دارم. خطر پست مدرنیزم تنها محدود به محافل وحلقات اکادمیک و طرفدار عدالت اجتماعی نیست. نظریات نسبیت­گرایانه، حساسیت نسبت به زبان و تمرکز روی هویت به جای انسانیت و فردیت، در جامعه محبوبیت بیشتری یافته است. اکنون بسیار ساده است تا احساس خود در مورد یک پدیده را بدون بررسی دقیق اسناد وشواهد بر زبان آورید. عدم محدویت در «تفسیر» واقعیت بر أساس ارزش­های شخصی بالای گرایش انسان به تایید پیشداوری­ها و قضاوت­های جانبدارانه موثر است.

اکنون جریان های دست­راستی، همانند جریان های چپ پست­مدرن، به طور گسترده­ای از سیاست­های هویتی و معرفت­شناسی نسبیت­گرایانه بهره می­گیرند. بدون شک، عناصر دست­راستی نظریات مناقشه­برانگیز و حساسیت­آفرینی در مورد نژاد، جنسیت و تمایلات جنسی داشته و مایل به دیدگاه های غیرعقلانی و غیر علمی اند اما نباید از یاد برد که پست­مدرنیسم به خلق فرهنگی کمک کرده که پذیرای چنین رفتارها و دیدگاه­هایی است. کنان مالک با اشاره به این تغییرات می گوید که «وقتی من قبلا مطرح کردم که ایدة  ’واقعیت بدیل‘مبتنی بر ’ مجموعه ای از مفاهیمی است که در چند دهة اخیر از سوی رادیکال­ها استفاده شده است’، منظورم این نبود که کلیان کانوی و یا استیفن بنن، و یا دونالد ترمپ به میزان کمتر، نوشته­های فوکو و یا بودریار را می خوانند… بلکه مرادم این بود که بخش­هایی از اکادمیا و جریان های چپ به خلق فرهنگی یاری رسانده اند که در آن دیدگاه­های نسبیت­گرایانه نسبت به دانش و واقعیت امر نادرستی تلقی نشده، و به همین خاطر به جریان­های راست­گرا کمک کرده است تا نه تنها به افکار ارتجاعی خود جلوة دیگری بخشیده بلکه به تبلیغ و ترویج آن نیز بپردازند.» [۱۲]

این «مجموعه­ای از مفاهیم» ما را به عصری ماقبل روشنگری می­کشاند که «خرد» در برابر ایمان جایگاه فرودست و معصیت آلودی داشت. جیمز اسمیت، الهیات­دان اصلاح­طلب و استاد فلسفه، هنوز هم معتقد به فضایلی در دین مسیحیت بوده و باور دارد که پست مدرنیسم «نسیم روح­افزایی است که جان تازه به کالبد خشکیده­ای مسیحیت می دمد»(ص ۱۸). او در کتابش، چه کسی از پست مدرنیسم می ترسد؟ بردن دریدار، لیوتار و فوکو به کلیسا، می نگارد که «تعامل واقعی با پست مدرنیسم نگاه به گذشته را ترغیب می کند. زیرا، فلسفة پست­مدرن نگاهی به منابع باستانی و قرون وسطایی داشته و به شیوة خود[معانی باستانی] فهم، هستی و عملکرد را زنده می نماید»(ص ۲۵). و همچنان، «پست مدرنیسم به کلیسا در امر احیای ایمان مسیحی مدد رسانده می­تواند تابعد از این ایمان را نه نظام حقایقی مبتنی بر خرد طبیعی بلکه مجموعه­ای از روایت­هایی در نظر گیرد که نیازمند «چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن» است(ص ۱۲۵).

ما چپ­ها باید نسبت به آنچه از جانب «جناح ما» بیان می شود، بیمناک باشیم. بدون شک، تمام مشکلات کنونی جامعة ما زاییده تفکر پست­مدرنیسم نیست، و باور به آن نیز خالی از فایده است. ظهور پوپولیسم و ملی­گرایی افراطی در ایالات متحده و اروپا ناشی از موجودیت گروه­های دست­راستی و ترس از اسلام به خاطر بحران پناهندگان[خاورمیانه­ای] می باشد. چپ هرچند مسوول خیزش راست افراطی، راست مذهبی و یا ملی گرایی غیر مذهبی نیست، اما مسوول عدم التفات به نگرانی های معقولی است که به همین خاطر به سختی از سوی أصحاب عقل جدی گرفته نمی شوند. همچنان چپ مسوول چندپارچگی خود، و طرح مطالبات مناقشه برانگیز و تفرقه انگیز نیز است که به همین خاطر راست افراطی در مقایسه با چپ به مراتب یک جریان منسجم و مرتبطی به شمار می­آید.

چپ برای کسب مجدد اعتبار باید به لیبرالیسم قدرتمند، مسنجم و معقول اعتقاد پیدا کند. به این منظور، ما باید اعتبار گفتمانی چپ پست مدرن را بستانیم، و با عقاید و جریان های مخالف-با تمام شاخه ها و سلسله مراتب شان- از موضع اصول همه شمول آزادی، برابری و عدالت برخورد کنیم. باید به طور پیوسته از منظر أصول لیبرال تمام تلاش­های فکری که افراد را بر مبنای نژاد، جنسیت و تمایلات جنسی ارزیابی و محدود می سازند، نقد شوند.  ما باید به نگرانی های موجود در مورد مهاجرت، جهانی­شدن و سیاست­های اقتدارگرایانه­ای هویتی که به توانمندشدن گروه های دست راستی یاری رسانده است، توجه داشته و نباید مردم را به خاطر عقاید مذکور «نژادپرست»، «جنسیت زده» و یا «هموفوب» خطاب کرده و یا آنها را متهم به خشونت زبانی بسازیم. این کار هیچ منافاتی با مخالفت ما با شاخه های اقتدارگرای جریان راست که واقعاً نژادپرست، جنسیت زده و هموفوب اند، ندارد و ما این مخالفت را به طور معقولی با چپ پست­مدرن نیز انجام داده می توانیم.

بحران فعلی ما نه عبارت از تضاد چپ و راست بلکه تقابل پیوستگی، عقلگرایی، فروتنی و جهانشمولی لیبرالیسم با ناپیوستگی، خردستیزی، ایقان متعصبانه و اقتدارگرایی گروه-محور است. در صورت پیروزی چپ پست­مدرن و یا راستی بی التفات به حقیقت در مناقشة کنونی[فرهنگی]، آیندة آزادی، برابری و عدالت تیره خواهد بود. آنانی که به لیبرال دموکراسی و دستاورد های روشنگری، انقلاب علمی و مدرنیته باور دارند، باید گزینه های بدیل خود را مطرح سازند.

 

منابع:

[۱] The Order of Things: An Archaeology of the Human Sciences (2011) Routledge. p183

[۲] ‘About the Beginning of the Hermeneutics of the Self: Two Lectures at Dartmouth.’ Political Theory, 21, 198-227

[۳] Postmodernism: A Very Short Introduction. (2002) Oxford University Press. p49

[۴] The Chomsky Foucault Debate: On Human Nature (2006) The New Press. P41

[۵] http://hydra.humanities.uci.edu/derrida/sec.html

[۶] Positions. (1981) University of Chicago Press p41

[۷] http://hotair.com/archives/2017/03/10/is-intersectionality-a-religion/

[۸] Challenging Postmodernism: Philosophy and the Politics of Truth (2003) Prometheus Press. p 26.

[۹] In Sullivan http://hotair.com/archives/2017/03/10/is-intersectionality-a-religion/

[۱۰]  http://dailycaller.com/2017/01/30/anti-trump-march-for-science-maintains-that-racism-ableism-and-native-rights-are-scientific-issues/#ixzz4bPD4TA1o

[۱۱] http://blogs.spectator.co.uk/2016/10/science-must-fall-time-decolonise-science/

[۱۲] https://kenanmalik.wordpress.com/2017/02/05/not-post-truth-as-too-many-truths/

تمام حقوق محفوظ است.2016

سیاست
فرهنگ
فلسفه
فيسبوک ما را لايک کنيد ما را در تويتر تعقيب کنيد گوگل پلاس ما را دنبال کنيد آدرس آر اس اس ما