یعقوب ابراهیمی، نامزد دکترای علوم سیاسی در دانشگاه کارلتون

دکتر سپنتا در سخنرانی خویش در پنجمین کنفرانس “گفتگوهای امنیتی هرات”، که متن آن در بخش«ناظران» بی بی سی فارسی نشر شده است، ساختار نظام بین‌المللی و آشوب‌های جانبیِ ناشی از آن را به بررسی گرفته است. میدانم  پرداختن به جزییات و سرهم کردن ادله و اثبات دیدگاه های کلی در سخنرانی ها ناممکن و برای مخاطب کسل کننده است؛ اما از آنجایی که سخنان ایشان درباره اساسات نظام بین المللی معاصر و پیامدهای منطقوی آن مسایل بحث برانگیزی را آماج قرار داده اند، ذکر ملاحظاتی را درباره آن ضروری میدانم.

سخنان دکتر سپنتا در مجموع حول دو موضوع کلیدی و درهم‌تافته می چرخند: نظام بین‌المللی پساجنگ سرد و آشوب‌های جانبیِ آن به ویژه جنگ های نامتقارن (asymmetric wars)؛ و افول امریکا در نتیجه ظهور چین. این سخنرانی با وجود ملاحظات روش‌شناختی و بدون تعریف چارچوب نظریِ بحث به جمع‌بندیِ بندبینانه‌ ای می پردازد: این که جنگ های نامتقارن میان دولت-ملت ها و اسلام‌گرایان افراطی در ممالک اسلامی «نتیجه فروپاشی شالوده امنیتی و مولفه های امنیتی نظام بین المللی کنونی» است و الی تغییر آن، جنگ ها را پایانی نخواهد بود. نوشتۀ حاضر می کوشد با توضیح سنجه های قدرت در نظام بین المللی و اهمیت چارچوب های نظریِ علم سیاست بین المللی در طرح مسایل جهانی، مساله افول امریکا و آینده جنگ های نامتقارن در ممالک اسلامی را که از موضوعات کلیدیِ سخنرانی دکتر سپنتا اند، به بررسی گیرد. در مجموع، نویسنده با نظریه «افول امریکا» به آن شکلی که مقدمتا توسط ریالیست های ایرانی برجسته شد سازگار نبوده و نیز باورمند است که پایان جنگ های نامتقارن در چارچوب نظام بین المللی کنونی با پیروزی دولت-ملت های ممالک اسلامی دور از تصور نیست. ایدیولوژی ناسیونالیستی بر ایدیولوژی فراوطنیِ اسلام‌گرا ها کماکان در جوامع مسلمان رجحان دارد و بنابراین دولت-ملت‌های ممالک اسلامی ظرفیت غلبه بر «آشوب های پیرامون» نظام بین المللیِ تک قطبیِ معاصر را هنوز از دست نداده اند.

نظریۀ افول امریکا و عروج چین

دکتر سپنتا «افول امریکا» را نتیجه عروج چین و قدرت های پیرامونیِ آن می داند، نه پیامد بحران کلانتر در نظام بین المللی معاصر. رد یا اثبات این ادعا، در گام نخست، مستلزم تبین متغییر های قدرت در نظام بین المللی است. شاگردان علوم اجتماعی نیک می دانند که بدون تشخیص متغییر های مفاهیم، بحث روی انتزاعات عاری از اعتبار روشمندانه است. اندیشمندان روابط بین الملل، قدرت در نظام بین المللی را با چهار متغییر (قدرت نظامی، صنایع، قدرت مالی و قدرت اندیشه) سنجیده و تا همین اکنون به قدرت نظامی به عنوان قدرت تعیین کننده در نظام بین المللی باورمند اند. با توجه به این امر، تقریبا تمام مشاهدات، آمارها و ارقام نشان می دهند که قدرت نظامیِ امریکا نه تنها در حال افول نیست، و با احیای تکنولوژیِ نظامی و تقویت پایگاه های نظامی در جنوب و جنوب شرق آسیا، سواحل دریای جنوبی چین و غرب آسیا در حال گسترش نیز است. تنها مقایسه تاسیسات نظامی و قدرت دریایی امریکا و چین کافیست تا به توانایی های نابرابر این دو دولت پی ببریم. همین اکنون امریکا دارای یکهزار تاسیسات نظامی در ۱۴۰ کشور دنیا است، درحالی که سربازان چینی در هیچ کشور دیگری حضور هدفمند ندارند. در اواخر قرن نوزدهم، هنگامیکه نیروی دریایی رکن اصلیِ قدرت نظامی بود، بریتانیا در مقام بزرگترین قدرت دنیا به مشکل میتوانست ظرفیت نیروی دریایی سلطنتی اش را با طاقت دریایی دو قدرت کوچکتر از خودش مساوی نگه دارد. امروز که ناوگانهای هواپیمابر از رکن های اصلیِ قدرت نظامیِ بین المللی بشمار میروند، هجده کشور ناوگان دریایی دارند. این درحالی است که  شمار ناوگان های امریکا به تنهایی بیشتر از مجموعۀ ناوگان های هفده کشور دیگر است. هیچ کشوری در هیچ مقطعی از تاریخ چنین امکاناتی در اختیار نداشته است.

باوجودی که قوا و تکنولوژیِ نظامی امریکا با هیچ کشوری قابل مقایسه نیست، خصوصیت انعطاف‌پذیر استراتیژی نظامی این کشور در مناطق مختلف سوالات بیشماری را درباره توانایی نظامیِ امریکا به وجود میاورد. نظریۀ افول امریکا در چنین سوالاتی ریشه دارد. این در حالی است که استراتیژی نظامیِ قدرت های بزرگ در زمانها و مکانهای مختلف به طور مداوم در حال تغییر بوده، و این قدرت ها حسب منافع خویش در زمان و مکان معین به یکی از این سه استراتیژی روی میاورند: استراتیژی تهاجمی، استراتیژیِ دفاعی و استراتیژیِ عدم مداخله. دولت‌های قدرتمند در اتخاذ این استراتیژی ها کاملا انعطاف پذیر اند و بنابراین تعویض آنها الزاما به معنای عقب نشینی نظامی نیست. بطور نمونه، امریکا پس از پایان جنگ سرد در مورد افغانستان به دلیل بی اهمیت شدن نقش این کشور در سیاست بین المللی به استراتیژی عدم مداخله روی آورد. اما با گسترش پایگاه های تروریستی در افغانستان و حملات یازهم سپتمبر که امنیت بین المللی و منافع ابرقدرت بازمانده از جنگ سرد را هدف قرار داده بود، سیاست تهاجمی رویدست گرفت. به دنبال آن و پس از تقلیل جنگ افغانستان به جنگ نامتقارن – جنگی که از نظر استراتیژیست های امریکایی صرف پیامدهای محلی دارند – استراتیژی نظامی امریکا در افغانستان در چارچوب دکترین جنگیِ اوباما در سال ۲۰۰۹ به استراتیژی دفاعی تعدیل شد. از این لحاظ، امریکایی ها همانند هر قدرت بزرگ دیگری در پی به نمایش گذاردن توانایی های بین المللی خویش از طریق حضور نظامی در اقصای عالم نیستند؛ بلکه می کوشند شرایطی ایجاد کنند که در آن منافع امریکا با کمترین هزینه  برآورده شود. تا زمانی که این شرایط در یک منطقه مطلوب منافع امریکا باشد، ارتش این کشور علاقه ای به لشکرکشی و حضور نظامی مستقیم در آن ندارد. بنابراین افزایش یا کاهش شمار عسکر امریکایی در جهان الزاما به معنای پیشروی یا عقب گرد نظامیِ این کشور نیست.

استراتیژیست های پنتاگون مسئول کنترول قلمرو در لبنان و عراق و مصر نیستند، برعکس، آنها مهندسین شرایط عمومی منطقه خاورمیانه به نفع امریکا اند. بنابراین لازم است قضاوت درباره کاهش توانایی نظامیِ امریکا با این سوال آغاز شود: آیا میزان توانایی دفاعی امریکا برای حفظ شرایطی که تامین کننده منافع این کشور است، کاهش یافته است؟ در عرصه صنایع، باوجودیکه توسعۀ صنایع چین پس از رویدست گرفتن سیاست بازار آزاد در دهه هشتاد چشمگیر است، کنترل صنایع اصلی و تکنولوژیِ آن کماکان در اختیار امریکا و هم‌پیمانانش است. در عین حال سیاست سرمایه‌داریِ تحت سیطره امریکا بر تولید و تجارت کالاهای چینی بطور سرسام آوری سایه گسترانده است. تحولات اقتصادیِ پساجنگ سرد نشان می دهد که امریکا با توسعه صنایع چین، به دلیل اینکه چینی ها بطور کامل به پیشرفت در چارچوب نظام سرمایه داری گردن نهاده اند، خودش را همساز و همنوا کرده است.

چین برخلاف اتحاد شوروی، که مدل اقتصادی بدیل سرمایه داری ارایه میکرد، بخشی از اقتصاد سرمایه داریِ زیر استیلای امریکا است و به طور کامل به قاعدۀ بازیِ سرمایه داری گردن نهاده است. بنابراین، افزایش تولید کالا ها در کارخانه های جنوب شرق آسیا و حوزه اقیانوسیه به همان اندازه ای که می تواند به رشد اقتصادی آن کشورها کمک کند، به معنای انتقال بخش تولیدیِ شرکت های امریکایی و اروپایی به چین و جنوب آسیا نیز است. در بازار های غربی کمتر کالایی یافت می شود که روی آن عرق کارگران کم مزد چینی نریخته باشد. از همین لحاظ بخش بزرگ تولیدات چین و کشورهای پیرامون آن بیشتر از این که به درد اقتصاد بومی بخورد خوراک کمپنیِ های غربی شده و ماشین سرمایه داری را تندتر به چرخش میاورد.

همین طور در حوزه مالی نیز بازار های مالی جهان، علیرغم بحران مالی سال ۲۰۰۸، کماکان حول وال استریت و بازارهای مشتقه آن میچرخند. دالر امریکایی از لحاظ نقش مرکزی اش در داد و ستد بین المللی قوی ترین پول جهان است. تنها عامل عمده ای که قدرت مالی امریکا را تهدید میکند، قرضه های روز افزون دولتی، بویژه از چین، برای تامین مخارج مشوق مالیِ حالات اضطراری است. این که این عامل تا چه حدی خواهد توانست برای امریکا درد سر ساز شود، امریست که باید اقتصاددانان به جزییات آن بپردازند.

بالاخره در حوزۀ تولید اندیشه، امریکا نه تنها عقب نشینی نکرده که قدرت اش به طور سرسام آوری در حال گسترش و سطله برجهان نیز است. آمارها نشان می دهند که نه تنها چین، بلکه اروپای قاره‌ ای که زمانی خانۀ تفکر مدرن شاخته می شد، به روش های تجربی امریکایی تن داده و دانشگاه های این کشورها در تلاش اند برنامه های درسی خویش را در مطابقت با برنامه های دانشگاه های امریکایی عیار سازند. در کنفرانسی پیرامون چین که در سال ۲۰۱۳ در دانشگاه تورنتو برگذار شده بود، نویسنده ملاحظه می کرد که تقریبا تمام سخنرانان به این امر اذعان داشتند که نهادهای اندیشه ساز چینی هنوز با مشکل ضعف خلاقیت دست و پنجه نرم کرده و از این لحاظ نتوانسته اند خودشان را از زیر بار تفکر عاریتی از غرب برهانند. به همین دلیل درحالی که شمار دانشجویان چینی ای که سالانه در دانشگاه های غربی، بویژه امریکایی، ثبت نام می کنند به ده ها هزار می رسد، دانشجویان امریکایی جز در مواردی مانند یادگیریِ زبان چینی یا تاریخ چین و منطقه، علاقه ای به دانشگاه های چینی ندارند. از این لحاظ، بدون بررسی موجز و مورد به مورد متغییر های قدرت بین المللی و سنجش مقایسوی قدرت امریکا با قدرت های نوظهور، ادعای «افول» امریکا فاقد اهمیت روش‌شناختی و پشتوانه عینی است.

جنگ های نامتقارن و آیندۀ جهان اسلام

بخش دوم و اصلیِ سخنان دکتر سپنتا به بررسیِ جنگ های نامتقارن و ظهور گروه های تروریستی در ممالک اسلامی متمرکز بوده و آن را نتیجه «فروپاشی شالوده امنیتی و مولفه های نظام بین المللی کنونی» می داند. اما از آن جایی که مصداق های بحث در سخنرانی ایشان روشن نیست خواننده نمی داند منظور از شالوده امنیتی و مولفه های نظام بین المللی چیست. از جانب دیگر، چون طرح دیدگاه های کلی در چارچوب های مشخصِ نظریِ آشنا در سیاست بین المللی در سخنرانی ها ممکن نیست، جمع‌بندیِ بدبینانۀ این سخنرانی درباره پایان‌ناپذیری آشوب‌های پیرامونیِ نظام بین المللی معاصر به توضیح بیشتر نیازمند است. یقین دارم دکتر سپنتا با دانش و تجربه غنی ای که دارند می دانند طرح مسایل مرتبط به سیاست و روابط بین المللی خارج از چارچوب های نظریِ شناخته شده در علم روابط بین الملل اعتبار روش شناختی ندارند. چه این که بررسی مسایل جهانی در پرتو نظریات مختلف به جمعبندیِ های متفاوت می انجامد. به گونه مثال، بررسیِ جنگ های نامتقارن به مثابه آشوب های پیرامونیِ نظام بین‌المللی معاصر در چارچوب دو نظریه معروف روابط بین المللی (ساختارگرایی و دولت‌گرایی) دو نتیجه‌گیری متفاوتی بدست می دهد. اما هر کدام این نتیجه گیری ها، با وجود تفاوت، بطور جداگانه طرح مساله را سر و صورت بخشیده و مدعیات فرضی ما را قاعده مند سازند.

۱. ساختارگرایی

از این منظر، ساختار نظام بین المللی تعیین کنندۀ جنگ و صلح جهانی است. جنگ‌های نامتقارن به عنوان آشوب‌های جانبی نظام بین المللی تا زمانی دوام میاورند که اصل ساختار بین المللی را آسیب نزنند. در نظام بین‌المللی تک قطبیِ معاصر، جنگ های کوچک و نامتقارن، برعکس دوران جنگ سرد که در آن هر جنگی به نحوی به اعتبار یکی از دو ابرقدرت و بنابراین به نظم و امنیت بین ‌المللی ارتباط داشت، خصوصیت بین المللی ندارند. به همین دلیل امریکا و سایر قدرت های بزرگ چنین جنگ ها را «آشوب های پیرامونی» تعبیر کرده و تا زمانی که به نظام بین المللی آسیب نرسانند در آنها مداخله نمی کنند. از این لحاظ نظام تک‌قطبی نظام آشوب زا و جنگ افروز در مناطق حاشیه ایست. بنابراین، جنگ های نامتقارن و پیرامونی برایند سرشت نظام بین المللی معاصر است، نه «نتیجه فروپاشی شالوده امنیتی و مولفه های امنیتی نظام بین المللی کنونی.» نظام تک ‌قطبی مستعد تولید جنگ های نامتقارن است و این جنگ ها نیز عمدتا در مناطق پیرامونی مانند افغانستان و سوریه و سومالیا رخ میدهند. اما این جنگها پایان ناپذیر نبوده و دوام شان متناسب به میزان آسیبی است که به امنیت بین‌المللی و به ویژه امنیت قدرت های بزرگ میرسانند. از این لحاظ، توانایی دولت ها برای توجیه اهمیت امنیت کشورهای شان در نظام بین المللی می تواند به ختم منازعه کمک کند. در قضیه افغانستان، اگر دولت بتواند رابطه جنگ در افغانستان و امنیت بین المللی را بطور قاعده‌مند تعریف و آن را وارد ادبیات سیاسی جهان سازد، توجه به صلح و امنیت در افغانستان را افزایش میدهد.

۲. دولت‌گرایی

از این منظر، دولت ها بازیگران اصلیِ نظام بین المللی و عاملان جنگ و صلح جهانی اند. قبض و بسط نظام بین‌المللی و نابسامانی های پیرامونی آن مشروط بر منافع دولت ها و توان کنش‌گری آنهاست. در جنگ‌های نامتقارن بین دولت ها و گروه های شبه نظامی، شورشی و تروریستی، دولت ها برای تامین امنیت و منافع خویش تا سرحد زمین گیر شدن از توانایی و امکانات خویش برای غلبه بر دشمن کار میگیرند. بنابراین، راه حل ساده پایان جنگ های نامتقارن تقویت توانایی و زیربناهای دولت های درگیر است. این دیدگاه سخنان دکتر سپنتا را درباره ظهور گروه های تروریستی در فضاهای خالی ای که در نتیجه تضعیف دولت ها بوجود آمده اند تایید میکند. اما در هر صورت، مقام دولت از این منظر به مثابۀ بازیگر اصلیِ نظام بین المللی پابرجاست. اینکه نتیجه جنگ‌های نامتقارن یا غلبه دولت ها بر گروه های شورشی و تروریستی است، یا استحاله این گروه ها در درون دولت های موجود یا دولت های نوظهوری که از دل این جنگ ها بیرون می شوند. بنابراین پایان جنگ‌های نامتقارن بین دولت-ملت های جهان اسلام و گروه های اسلام‌گرای فراوطنی و خلافت‌باور  با غلبه دولت ها همراه است. علاوه براین، ناسیونالیسم به عنوان ایدیولوژی دولت-ملت های معاصر هنوز بیشتر از فراوطن‌گرایی و خلافت باوری اسلام گرایان در جوامع مسلمان جذابیت دارد. استقرار دوباره عراقی های کرد، سنی و شیعه در جبهۀ واحد علیه داعش و حمایت همسان شهروندان افغانستان از ارتش ملیِ این کشور در برابر اسلام‌گرایان منطقه گواه این امر است. بنابراین، تقویت دولت ها و بالابردن توان دفاعی آنها راه حل واقع‌بینانه پایان جنگ های نامتقارن منطقه است، نه انتظارکشیدن برای دگرگونیِ ژیوپولوتیک و جغرافیای منطقه.

تمام حقوق محفوظ است.2016

سیاست
فرهنگ
فلسفه
فيسبوک ما را لايک کنيد ما را در تويتر تعقيب کنيد گوگل پلاس ما را دنبال کنيد آدرس آر اس اس ما