ریچارد سیمور

برگردان- زمین

 

اگر بخواهیم که در باب پوپولیسم  از رسانه ها چیزی بدانیم، تقریباً معنای آن چنین است: اکثریت مردم خارج از طبقۀ سیاسی، که به صورت عمومی سیاست ورزی پیشۀ شان است، ذاتاً موجودات مبتذل و مادی گرایانه ای اند که بر اساس خواسته ها و خواهشات غریزی خود عمل کرده، و قادر به تفکر سیاسی اصیل غیر واکنشی نیستند. برخی اوقات، مردم در وضعیت های دشوار، تحت قیادت رهبران دروغگو با وعده ها و راه حل های کاذب، علیه افرادی که خیر عموم را می خواهند، سر به شورش های خام، کوچه بازاری و خشونت بار می زنند. در این معنا «پوپولیسم» زمانی اتفاق می افتد که مردم رهبران واقعی خود را تشخیص نداده و افسار شان از دست می رود.

از این منظر، جنبش پوپولیستی الزاماً، به تعبیر نیک کلک، رهبر سابق حزب لیبرال دموکرات بریتانیا، بخشی از« دورۀ بی خردی» است. لطفاً نگاهی به این مقایسه ها و همسان سازی های خطاکارانه ای رسانه های مسلط  توجه نمایید: سناتور برنی سندرز،{کاندید انتخابات درون حزبی دموکرات ها برای انتخابات ریاست جمهوری امریکا}، جرمی کوربین،{رهبر حزب کارگر بریتانیا}، پابلو اگلسیاس،{رهبر حزب پودوموس اسپانیا}، الکسیس سیپراس، {نخست وزیر یونان}، دونالد ترامپ، {کاندید درون حزبی جمهوری خواهان برای انتخابات ریاست جمهوری امریکا، نایجل فارژ، {رهبر حزب استقلال بریتانیا}، و ماری له پن، {رهبر جبهۀ ملی فرانسه}. رسانه ها در جریان پوشش خبری خود چنین وانمود می نمایند که در این مقطع تفاوت میان راست رادیکال و چپ رادیکال تقریباً چشمگیر نیست، و آنچه جناح های مذکور را به هم نزدیک ساخته و طرفداران شان را به یک دیگر پیوند می دهد، همانا داشتن خشم غیر عقلانی است. معنای دیگر این غیر عقلانی بودن  بی اعتنایی این شخصیت ها به قواعد پیروزی در انتخابات است. همان طوری که تونی بلیر، نخست وزیر سابق بریتانیا، باور دارد، در این تب و تاب سیاسی «پرسش انتخاب شدن از سوی مردم» و این که چگونه باید در یک کشور سیاست کرد، برای افراد و جناح های مذکور به طرز غریبی مطرح نیست.

اما آیا می توان به پوپولیسم به عنوان پدیدۀ متمایز از آسیب شناسی مردم نگریست؟ اگر برای یک لحظه از این پرسش که چقدر مصداق های پوپولیسم به صورت درست و منصفانه تعریف شده است- در این جا به دلایلی که بعداً به آن خواهم پرداخت، کوربین را نمی توان احتمالا پوپولیست خواند- بگذریم، آیا می توان خصوصیات مجموعه ای از رویداد ها و شرایط مساعد برای استراتژی های پوپولیستی را که شاید در موقعیت ها و زمانه های دیگر کمتر برانگیزاننده اند، تعریف کرد؟ استدلال من این است که این موضوع بیشتر از هر چیزی به سوال نمایندگی بر می گردد. یعنی، زمانی که رابطۀ مردم و نمایندۀ سیاسی آنها می شکند، یا به عبارت دیگر مردم و ارادۀ شان به صورت لازم در نظام پارلمانی انعکاس پیدا نمی کند، فضا برای خیزش پوپولیستی مساعد می گردد.

در اینجا می خواهم که سخنم را از تعریف فرانسوا پنیزا ازپوپولیسم آغاز نمایم که آن را «گفتمانی علیه وضعیت موجود» تعریف می کند که «فضای سیاسی را از طریق تقسیم نمادین جامعه به «مردم»(گروه سر خورده) و «دیگران» ساده سازی می کند.» نه «مردم» و نه «دیگران» هیچ مدلول جامعه شناختی ندارند؛ هر یک برساختۀ نمادین اند. تفاوت میان پوپولیسم راست و چپ در نوع روش و برخورد شان است. به صورت عمومی، پوپولیسم چپ « مردم» را کم و بیش در یک سطح وسیع و فراگیری تعریف می کند، و آن «بخش دیگر» را به عنوان یک اقلیت محدود و برج عاج نشین می شناسند( در زبان اسپانیا به آنها کاست و در امریکا به آنها طبقۀ میلیادر می گویند). پوپولیسم دست راستی «مردم» را، با اشاره به ملت و نژاد، بیشتر به معنای محدود آن در نظر دارد اما «دیگران» را شامل نخبگان و فرودستان و یا گروه های بیرونی ملی و نژاد می داند که در همکاری با تبانی با یک دیگر قرار دارند(در قضیه جورج والس و دیگر چهرهای شاخص «مقاومت عمومی»، نخبگان لیبرال و سیاه پوستان امریکایی نیز در این دایره می گنجند).

در شرایط «عادی» سیاسی، دولت در حوزۀ عمومی خود را به عنوان نمودی از وحدت مردم، به مثابۀ یک ملت، می نمایاند. مشروعیت این ادعا در دموکراسی های طبقاتی ناشی از حق رای و گزینش نمایندگان سیاسی می شود. شما به نمایندگان خود رای می دهید و ارادۀ افراد یا اعضای ملت از طریق نهاد دولت ، و یا قوۀ مقننه، بازتاب یافته و نهادینه می گردد. ولی بدون شک، نمایندگی افراد از مردم آن چنان که می نماید، صریح و ساده نیست. اولتر از همه، موجودیت «اراده های فردی» به سادگی و به طور مستقیم به نهادی واگذار نمی گردد، بلکه از طریق دولت سازماندهی می شود؛ دولتی که بازهم متشکل از اتباع یا شهروندان منفرد است. دوم، مردم با منافع معیین خود(چه به صورت طبقه یا اشکال دیگر)، در قالب احزاب سیاسی سازماندهی شده که این احزاب بایستی، به طور موثر، در ساختار دولت ادغام گردیده و ساز و کار درونی خود را بر اساس چنین سلسله مراتبی تنظیم کند اما از جانب دیگر، هم از موثریت انتخاباتی برخوردار بوده و هم برای حکومتداری مناسب و موثر باشند.

سوم، دولت یک نهاد بیطرف نیست بلکه در آن قدرت مشروع در انحصار جناح ها و عناصر طبقۀ سرمایه دار قرار گرفته که به شکل سلسله مراتبی از طریق نهاد های مربوط به دولت سازمان یافته است. نیکوس پولانزاس این طبقۀ حاکمه را به عنوان «بلوک قدرت» در هر جامعه ای توصیف می کند. بلوک قدرت در بهترین حالت قادر است که منافع خود را که اغلب مناقشه برانگیز و غیر شفاف است، نه تنها به زبان تکنوکراتیک سیاستگذارانۀ دولتی فورمول بندی کرده، بلکه همچنان زبان اخلاقی جمعی دموکراتیک را نیز معیین سازد. این به معنای آن نیست که آنها منافع همه طبقات را در نظر می گیرند بلکه برای موثریت بیشتر، منافع تمام لایه های طبقات مسلط را در یک اتحاد وسیع و فراگیر درهم ادغام کرده که گرایش آن، به بیان انتونیو گرامشی، به سوی «جناح بندی هژمونیک» است. در نهایت، دولت متشکل از نهاد ها و ساز و کار های متنوعی است که به طور رسمی پیوندی با قدرت عامه ندارند اما به طور موثری بخشی از چرخش و جریان قدرت دولت، به خصوص رسانه ها، اند. رسانه ها نقش مهم در فورمول بندی، و دادن اعتبار به سیاست های دولتی به عنوان محصول ارادۀ دموکراتیک و ابزاری برای رقم زدن سرنوشت جمعی به عهده دارند. مردم، به بیان بندیکت اندرسون، به عنوان یک «اجتماع تصوری»، مفهوم ساخته شده نه تنها توسط نمایندگان شان در پارلمان بلکه در نمایش رسانه های ملی هم اند.

به طور مختصر باید گفت که در وضعیت «عادی» سیاسی، «مردم»، از حیث بیان مطالبات، معادل نمایندگان شان در یک دولت سرمایه داری تلقی می شوند. در این رابطه نمایندگی به شکل وسیع آن مدنظر است. اما فقدان نمایندگی واقعی از مردم در چند دهۀ اخیر یکی از موارد از کار افتادگی نولیبرالیسم است. نولیبرال ها در حملات خود بالای سوسیال دموکراسی، به دنبال کاهش ظرفیت های دموکراتیک دولت و نابودی « نیروی مقاومت» که از جانب طبقۀ کارگر و نیروهای چپ در ساختار دولت ایجاد شده است، بوده اند. آنها کوشیده اند که منطق درونی دولت را بر اساس متقضیات و الزامات بازار باز آرایی کرده، و آن را از شر نظارت موثر دموکراتیک بر روند های تصمیم گیری و سیاست گذاری رها سازند. در کنار آن، به انضباط احزاب چپ میانه نیز پرداختند تا گزینه های سیاسی ناهمخوان با اشکال نولیبرال انباشت سرمایه را از سر راه بردارند. به این منظور، نیروهای نولیبرال مشارکت سیاسی پارلمانی را در تمام اشکال آن، از رای دادن تا کسب عضویت احزاب، کاهش دادند. احزاب سیاسی و امورات آن به طور روز افزونی در اختیار متخصصین انتخاباتی، موسسات نظرسنجی، گروه های نظرخواه، دستیاران سیاسی برای ارایه تصویر دلخواه از رویدادها و فعالیت های حزب و…. قرار گرفته است. در عین حال، رهبری احزاب پارلمانی کمتر و کمتر خود را محتاج حمایت عامه دانسته و بیشتر به دنبال کسب مشروعیت از نهاد های دولت اند. برآیند این وضعیت کوچکتر شدن ایتلاف طبقاتی در دولت بوده که در نتیجه بسیاری از مردم خود را از چشم انداز سیاسی که تحت نظارت و صحنه آرایی رسانه ها قرار دارد، غایب می بینند.

این انحطاط مزمن به یک بحران تند و تیزی بعد از بحران مالی سال ۲۰۰۸ مالی تبدیل شد که در آن برهه احزاب سیاسی مسلط- پاسوک در یونان، کارگر در اسکاتلند، حزب سوسیالیست در فرانسه، فاینه گیل و فینا فیل در ایرلند- دچار فروریزی داخلی شدند. آینۀ دموکراسی شکست و فرو ریخت و مردم بیش از این تصویر خود را در آن نمی شناختند. در این شرایط گروه ها و جنبش های پوپولیست سر بر آوردند.

پوپولیسم همواره کوشیده است که با بیان تملق آمیز، با شریف خواندن مردم، خود را به طبقۀ فرودست نزدیک نماید، و با سمت و سو بخشیدن به نیروی سیاسی آنها دست به سازماندهی مجدد صحنۀ قدرت بزند. به این منظور، پوپولیسم همان قدر با زبان آتشین به رسانه های جریان مسلط می تازد که به سیاستمداران کهنه کار، و از قضا بخش زیادی از حمایت عمومی اش را هم به خاطر انتقاد رسانه های جریان اصلی از خود به دست می آورد.

باید روی این نکته تاکید کرد که هدف پوپولیسم برانداختن بلوک قدرت و یا سیستم نمایندگی که خود را از طریق آن سازماندهی می کند، نیست، بلکه می خواهد که ترکیب نظام سیاسی و خصلت آن را تغییر داده و رابطۀ سیال تری میان مردم و نمایندگان سیاسی شان برقرار سازد. مثلاً، تاچریسم دست به بسیج نوعی از پوپولیسم ارتجاعی زد تا جای نخبگان قیم مآب بخش خدمات عمومی را عوض کند؛ ساختار دولت را بر اساس خطوط نولیبرال بازآرایی نماید؛ اتحاد مبتنی بر منافع بزرگ و خاص سیاسی و تجارتی میان صنایع بزرگ، دولت و اتحادیه های کارگری را بشکند؛ و در نهایت دست سرمایۀ مالی را برای بردن خوان یغما بازکند. این کار عبارت از تجدید نظر در ترکیب بلوک قدرت بود اما نباید آن را با براندازی اشتباه گرفت. امروز، برنی سندرز از چشم انداز سوسیال دموکراتیک، استراتژی مشابهی را تعقیب می کند، «مردم امریکا» را علیه« طبقۀ میلیاردر» تحریک می نماید، و این پروژه را می خواهد به نوعی طراحی کند که سرمایۀ مالی را به راه راست هدایت کرده و سرمایۀ صنعتی را قدرتمند سازد؛  به معرفی و تقویت عناصری از سوسیال دموکراسی در دولت ملی بپردازد؛ ساختارهای سرکوبگر قدرت، به خصوص در ارتباط به مسایل نژادی، را ملایم تر کند؛ و در نهایت دولت را دموکراتیک تر بسازد تا رابطۀ نمایندگی میان عوامل و ساختارهای سیاسی با مردم احیا گردد.

از منظر چپ گرایانه، ضعف بنیادین پوپولیسم این است که اگر کسی بخواهد که یک پوپولیست موثر باشد باید با تبعیضات توده کنار بیاید. چنین چیزی میدان کار و عمل را فراخ می سازد اما در نهایت کار دشوار انتقاد و حمله به این تبعیضات است، به خصوص برای کسانی که استراتژی شان تملق مردم به عنوان «موجودات شریف» و حمله به «نخبگان» بدکاری است که به مردم خود خیانت کرده اند. از جانب دیگر، پوپولیسم در به دست آوردن هدف دیگرش که همانا احیای نمایندگی واقعی مردم در عرصۀ سیاست باشد، دچار مشکل است. چون، در این کار، به بیان لاکان، میل به «گفتمان هستریک» دارد. در این گفتمان به طبقۀ «نخبگان» حمله می برد تا آنها را به عنوان رهبران دروغین از مسند براندازد و زمام امور را به دست یک رهبر واقعی بنهد. به این ترتیب، پوپولیسم در معنای پنهانی آن عبارت از گفتمان برکشیدن اربابان تازه است. با این روایت از نقش قوی چهره های کاریزماتیک که گویا با« مردم رابطۀ نزدیکی دارند»، می توان در باب جنبش های پوپولیست گفت که «باید آنچه را که مردم فکر می کنند، بیان داشت.» البته این تمام آن چیزی نیست که در بارۀ پوپولیسم می توان گفت. برعلاوه باید از موضوعاتی چون سازماندهی مردم، دادن اعتماد به آنها به عنوان عوامل سیاسی، «افزایش آگاهی طبقاتی» در میان مردم نیز یاد کرد. این گرایش ها را می توان در جنبش های پوپولیستی دید. از این منظر، نویسندگان مرتجع روزنامۀ دیلی تلگراف در بریتانیا به درستی ایدۀ «پوپولیست» بودن جرمی کوربین، رهبر حزب کارگر بریتانیا، را مسخره می نمایند. او اعتنایی به رفتارهای کاریزماتیک نداشته، و باید اذعان کرد که به صورت برجسته ای علیه تبعیضات مردم در ارتباط به مهاجرت، دولت رفاه و سایر موضوعات موضع گرفته است.

به نظر من، یک رویکرد چپ گرایانۀ معقول در برابر پوپولیسم باید دو عنصر تمایز و از خودسازی را داشته باشد. ما نباید تمام اشکال پوپولیسم را ذاتاً و عموماً «مشکل دار» تلقی کنیم، بلکه با مداخله و سمت دهی، پویایی رادیکال و دموکراتیک جنبش های پوپولیستی را تقویت نماییم. جناح چپ نباید به سادگی با توجه به خطرات فوق، به پوپولیسم تن دهد، چون هدف ما نه احیای نمایندگی سیاسی به معنای متعارف آن، بلکه به چالش کشیدن ساختارهای موجود دموکراسی نمایندگی است. باید پوپولیسم را نه به صورت آسیب شناسی و یا انحراف از روشنگری طبقاتی، بلکه به گونۀ یک وضعیت غیر سیاسی در نظر گرفت که به بحران سیاست ورزی پارلمانی کمک کرده، و این همان لحظه ای است که باید به طور موثر مداخله کرد و وارد میدان  عمل شد.

 

*این مقاله قبلا در مجلهٔ Salvage  به چاپ رسیده است.

تمام حقوق محفوظ است.2016

سیاست
فرهنگ
فلسفه
فيسبوک ما را لايک کنيد ما را در تويتر تعقيب کنيد گوگل پلاس ما را دنبال کنيد آدرس آر اس اس ما