خالد خسرو

زنی مضطرب و نگران در یک گوشه ای از دنیا بر سر بالین شوهر بی زبان و از کار افتاده اش وفادارانه نشسته و ملتسمانه نام های خداوند را تکرار می کند. نام های خداوند هم تسکین دل نا امید این زن است و هم برای طلب معجزه بخاطر درمان شوهر فلج خود. زن با اعتقاد و سماجت تمام نام های مذکور را هم چون وردی به تکرار می گوید و خصلت اساطیری اعتقاد به نام های الهی را برملا می کند. اما در آن روزگار جنگ و مصیبت آدمیان بی پناه، هیچ کسی سراغ آن خانوادۀ درمانده در آن شهر فراموش شده را نمی گیرد و این به نقطۀ تحول در زندگی این زن مضطرب و لرزان در فیلم «سنگ صبور» از ساخته های اخیر عتیق رحیمی نویسنده نامور افغان ـ فرانسوی تبدیل می شود؛ آن گاه که او بر راز تنهایی خود در این هستی و واقعیت شقاوت آدمی و اخلاقیات مسلط پی می برد.

پیش از ساختن فیلم، عتیق رحیمی داستان «سنگ صبور » را پس از ناتمام گذاشتن کارگردانی فیلم «کابلی والا» در اثر اختلاف با تهیه کنندگان فرانسوی خود در هند نگاشت. او خسته و دلزده به هوتلی پناه برد و داستان یک شاعر ناکام هراتی به نام نادیا انجمن را به رشته نگارش در آورد. او قبلا در هرات حادثه هلاک شدن شاعر به دست شوهرش را شنیده بود؛ داستان تلخ از سرگذشت غمبار زنان بی شماری که در افغانستان کشته می شوند؛ مورد تجاوز قرار می گیرند؛ لت و کوب می گردند و در عین حال مهمترین و محوری ترین سوبژکتیویتۀ نظام اخلاقی جامعۀ مردانه نیز اند. مرگ این شاعر به درک تراژیک نویسنده از وضعیت زنان در یک نظام مردسالاری کمک کرد که تمام نهاد ها و ارزش های آن به همکاری یک دیگر وضعیت موجود و اخلاقیاتی که این نظام و وضعیت را توجیه می کند، را به وجود آورده اند. و همین به پرسش خشمگینانه ای داستان و فیلم «سنگ صبور » تبدیل می شود.

اما،کاوش این خشم و طعنه زدن به تمام مناسبات و ارزش های مسلطی که زن همواره یکی از قربانیان آن است، موضوع این مقاله است.

«سنگ صبور» را بدون آن خشم اولیه نمی توان فهمید. این تراژیدی مرگ شاعر زن است که در ذهن نویسنده پرسش های کلان اخلاقی و اجتماعی را خلق می کند. چون، او را به یک موجود بی پناه و مظلوم در یک خاک سراسر روشن از فاجعه – به تعبییر آدورنو- نزدیک می کند. تراژیدی در ذهن نویسندۀ فیلم ساز، آگاهی بر راز دردناک هستی یک شاعر رنجور و مقتول است. شاعر مقتول به دست شوهر خود از هستی ساقط می گردد اما نویسنده بی هیچ تردیدی نه تنها خود شوهر بلکه کل نظام مردانه ای که به شوهر اجازه خشونت را می دهد، زیر سوال می برد.

استراتژی نویسنده تعویض جاها است. شاعر مقتول بر جای شوهر قاتل می نشیند. «سنگ صبور» داستان سراسر تک گویی راوی زن است. عتیق رحیمی در جایی گفته بود که می خواست قهرمان داستان را به صدا در آورد و ببیند که اگر زن دهان اش را باز نماید از چه سخن خواهد گفت. عتیق رحیمی جامعه را پهنای سراسر سکوت زن می بیند. مرد سخن می گوید، زن می شنود و اطاعت می کند. این وظیفه اخلاقی زن است: سکوت در برابر اتوریتۀ مرد. زن می تواند سخن بگوید اما چیزی همانند حاشیه بر متن است؛ مشابه شکواییه بر حاشیه فرمان مرد. این رابطه مطلق و یک طرفه است و رسمیت اخلاقی دارد. عتیق رحیمی در مهمترین کار خود این رابطه را در تراژیک ترین و جسورانه ترین شکل ممکن معکوس می کند. زن صاحب هستی خود می گردد و مرد همچون موجود بی مصرف در گوشه ای از اتاق افتاده و به حرف های نگفته زن گوش می دهد. تنها به سخنان زن گوش نمی دهد بلکه حیات و ممات او نیز به دست آن زن است؛ زنی که در کمال فداکاری هنوز وظیفۀ خود را زنده نگهداشتن مردی می داند که دیگر هیچ امیدی به آینده او نیست. با این حال، مرد بی حرکت و فلج هنوز اتوریته خدشه ناپذیر دارد. هرچند که فلج است؛ هرچند که توان سخن گفتن و دفاع از خانواده اش را ندارد اما زن در آغاز داستان ـ در آغاز فیلم به این اتوریته احترام می گذارد و مناسبات را به گونه ای که است حفظ می کند. اما این دیری نمی پاید. قهرمان زن در همدستی با نویسندۀ خشمگین و زخم خورده، باید از این مناسبات و اتوریتۀ بی رحم، و باید از نعش مفلوک، انتقام بگیرند. هرچند که زن تا آخر به دیالوگ با این اتوریته، با این جسد مفلوک  پایبند است اما در نهایت پایانی جز با مرگ این مناسبات و این نعش مفلوک تصور نمی توان کرد.

در این داستان اتوریتۀ مرد فلج مهم است و رابطه نزدیک با درک نویسنده از مرگ شاعر مقتول و زندگی سراسر نکبت قهرمان زن دارد. این اتوریته از کجا ناشی می شود؟ چگونه زن با وجود خشم و شکایت درونی به اقتدار مرد مفلوک تن می دهد؟ تنها خشونت و زور برای بقای این اقتدار و تثبیت اتوریته کافی نیست. مردان نیز به رغم قدرت بدنی بر یک دیگر می شورند و خون هم را به زمین می ریزند. در حالی که قدرت همواره در نزد مردان جامعه فاقد مشروعیت است و شوریدن بر آن جایز، اما قدرت تنها در قلمرو کنترول زنان است که ثبات و مشروعیت ابدی داشته و تمام مردان جامعه روی آن توافق دارند. این اتوریته ناشی از ارزش های اخلاقی ای ناشی می شود که در همه احوال خواهان اطاعت زن است. این ارزش ها نه تنها عادلانه نیستند که در عمل خود را نیز نفی می نمایند.

زن در حالی که در این نظام اخلاقی نماد عفت و پرهیزگاری است از سوی مردان مختلف ـ شوهر، پدر شوهر و مردان جنگجو ـ مورد تجاوز قرار می گیرد. بی دلیل نیست که عتیق رحیمی تن و سکس را در داستان و فیلم خود برجسته کرده است؛ جامعه ای که در ظاهر روی پرهیزگاری و پارسایی جنسی تاکید فراوان دارد، به انواع و اشکال مختلف این پارسایی و پرهیزگاری را نقض می کند، و این چیزی ست که عتیق رحیمی در سنگ صبور با محوری ساختن بدن و حرمان و تجاوز جنسی افشا اش می کند.

در واقعیت امر، جامعه مردسالار، به رغم تاکیدات اخلاقی، وسواس بیمارگونه نسبت به سکس دارد. چون، در جامعه این غريزه ای است که نوشته نمي شود، گفته نمي شود، در توطیه فراگير سکوت تحقير مي گردد، و با انکار آن، بزرگترين فضايل اخلاقي ساخته شده و به گفتۀ نيچه ارزش هاي مانند پارسايي و شکيبايي به خاطر رستگاري براي خوار داشت تن، به عنوان استعاره هاي قدرتمند و قطعيت هاي استوار بر قدرت يک نظم تماميت خواه اخلاقي، مشروعيت کسب مي کند. اما از سرنوشت غمبار قهرمان داستان و فیلم «سنگ صبور» پیداست که جامعۀ مردسالار به شیوه های گوناگون علاقه عمیق به تنانه گی و ارضای غیر مشروع امیال جنسی  دارد؛ هرچند که برخوردش مبتذل، سوء استفاده گرانه، سادیستی و زن آزارانه است. اگر به نگاه ساختار شکنانه ای عتیق رحیمی وفادار باشیم، پدیده های عفت و ناموس داری در سنگ صورت نسبی و ناپایدار است. مردان در این فیلم بر سر حفظ زن از تعرض جنسی و اخلاقی وارد منازعه می گردند. اما، در نهایت زنان با وجود پاسداران و محتسبان بسیار، با تهدید تجاوز و هراس از تعرض وحشیانه رو به رو اند؛ و این را به خوبی در سرگذشت غمبار زنان «سنگ صبور» مشاهده می کنیم.

تمام این ها بدون پیش زمینه اتفاق نمی افتد. اميال جنسي در تنش ميان تخليه و سرکوب در بنيادي ترين تناقض خود گرفتار مي آيد. غرایز و امیالی که باید به سرخوشانه ترین شکل ممکن ارضا گردند و اشتیاق آن در تن های داغ و پرآشوب پیداست، اما، چون رسمیت ندارد، سرکوب گردد و انکار شود؛ و اگر چنین نشد عقوبت و تنبیه در انتظار است. این وضعیت متناقض برخلاف انتظار اخلاق متعارف، منجربه تخليه خشونت بار، انتشار عقده مندانه، نمايش رياکارانۀ انکار امیال جنسي به منظور نشان دادن پاک نفسي، مرد سالاري و شکل گیری تخیلات جنسی به واسطه پورنوگرافی می شود. اخلاق متعارف مجموعۀ از نهادها و قواعد کيفري و گفتمان هاي معرفتي براي منع و تحقير اميال وتخيلات جنسي را مي سازد و در شبکه اي از انضباط و مجازات، ميل اجباري براي سرکوب و خويشتن داري را سامان مي دهد، اما تمام تجويز ها و مقرارت به افراط مداوم در تخليه و برهم زدن شبکه هاي انضباط و تنبيه خاتمه پیدا می کند. انحراف های جنسی، نوعی از تزویر و بی اعتباری اخلاق متعارف را  به نمایش می گذارد، آن هم با خلق این پرسش که اگر این اخلاق از کارایی خود مطمین است، پس چرا این گونه زیر سوال قرار می گیرد؟

بر خلاف انتظار، اخلاق متعارف به دلیل«عملکرد سوژه ناپارسا»، از تکثير و توليد پديدار هاي جنسي در حوزۀ عمومي و خصوصي با هنجار هاي خود جلوگيري کرده نمی تواند. اما، نباید انکار کرد که سوژه به دليل حقارت و توبيخ ناشي از پرداختن به امور جنسي به وجدان گناه آلود گرفتار است. در این وجدان گناه آلود، سرگردانی فرد در کشاکش ناتمام ميان تمايل و ارزش را دیده می توانیم. از يک سوي فرد جانبدار امیال خود بوده ولي از سوي ديگر نمي تواند مشروعيت هنجار، درک و نگرش جنسي مسلط را به لحاظ اخلاقی زير سوال ببرد. او در برزخی «گناه» و«عقوبت» است که برای گریز از آن، ناچار به فراموشی اصول و عقوبت ناشی از نقض آن است.

 تراژيدي نمايش و تخيل شادمانۀ جنسي

قهرمان «سنگ صبور » به سوی شورش و طغیان علیه اتوریته مرد مفلوک می رود. مرد مفلوک نماینده یک نظام ارزشی ای است که تن و امیال زنانه را انکار و سرکوب و آن را در چارچوب اطاعت از خود تعریف می کند. در حالی که خود هیچ مرز اخلاقی ای برای ارضای امیال خود به رسمیت نمی شناسد ولی در عوض زن را نماد عفت و خود را پاسدار آن معرفی می کند. در حالی که به صورت بالقوه موجودی است که از تعرض جنسی هم ابایی ندارد. قهرمان داستان از همین نظم نابرابر و ریاکار انتقام می گیرد. او در حالی که در ظاهر نقش پارسامنشانه اش را بازی می کند اما در خفا با تن دادن به امیالی که از نظر اخلاق حاکم نامشروع تلقی می شود، این نظم مردانه را زیر سوال می برد. اما، ارضای امیال برای زن و مرد در این نظام پرتناقض اخلاقی، آمیزه ای از تراژیدی و سرخوشی است.

واژۀ تراژيدي را براي نمايش و تخيل شادمانۀ جنسي به خاطر اين به کار می برم که رهايي امیال برای سوژه مردانه، هم چون حسرت بي پايان و عصيان خاموشانه اي است که فرد در درون دستگاه هاي طرد، ممنوعيت و تقسيم بندي دچار آن مي شود. او تنها با پورنوگرافي، فرافگني جنسي، تخيل اندام هاي زنانه، تحقير زنانگي، استمنا و ازدواج به خاطر رهايي از فشار تخليه و انزال با اين دستگاه ها رو در رو می شود. با این که حوزه عمومی از ترس انتشار و نمایش امیال به وسیله شحنه گان و محستبان دولت حفاظت می گردد، اما، این رسوخ و انتشار به واسطه مکالمه هاي پنهان و اظهار تخيلات جنسي، روابط پنهان زنان و مردان، سوء استفاده جنسي از زنان وکودکان در مکان هاي پوشيده، تکثير پورنوگرافي به وسيله عکس و نمايش در مکان هاي پوشيده و. . . . .  صورت می گیرد.

با تراژيدي و ویرانی تخيل شادمانۀ جنسی، پايان بازي آزادانۀ غريزه با حسرت، اندوه، سرگرداني و ملامت همراست. همچنان اين تراژيدي به ويراني تخيل جنسي کمک مي کند. «ویرانی تخیل جنسی» در این متن به معنای اخته گی و پایان امیال نیست بلکه در قدم نخست به محدود شدن شعور و تمنیات جنسي «بر آمد و رفت مداوم قضيب در مهبل» و به گفته لوس ایریگاری، فیلسوف فیمنیست فرانسوی، به مشروعيت دادن به « قضيب سالاري. . . . که نه اندام جنسي زنان، نه تخيل شان و نه زبان شان در آن جايي باز نخواهند يافت»، مي انجامد. در تجربه متعارف نرينگي، هرگاه سوژه در باره جنسيت خود مي انديشد، نخستين مدلول اين دال«قضيب» است که یکی از بنياد هاي هويت مردانه را مي سازد. تنها آن است که به صفات ديگر سوژه معنا مي بخشد. “قضيب” همچون نشانۀ هويت بخش، سکشواليته را بدون حضور، تخيل، انتخاب زن و دفورماسيون اندام هاي زنانه، در يک گفتمان سلطه جو شکل و معنا مي بخشد. به هر اندازه قضيب بلند تر نعوظ کند، مقاومت بيشترنشان دهد و سفت و برهنه همه مردان را به تحسين وا دارد، اقتدار نرينگي را براي فرمانبري زن بيشتر مي کند. در اين نمايش اصيل گلادياتوري، تمايلات روز افزون عاشقانۀ زن نسبت به مرد، احترام و قايل شدن پرستيژ از طرف او نسبت به مرد، تابع صفات مردانۀ قضيب است: تنها راه تصاحب زنانگي و آشکارشدن افتخار و پرستيژ مردانه. البته گفتمان قضيب سالار نمي تواند آن گفتمان منتقدانه ای را بر تابد که قضيب را به یکي از نشانه هاي جنسي و نه عنصر بنيادين و برتر آن، تقليل دهد. البته، وحشت سقوط یکبارۀ منزلت قضیب قابل درک است. چون در این صورت، با فرودستي قضيب مجال پديدار شدن اندام ها، تخيل و تمنیات جنسي زنانه فراهم مي شود. در این جا می توان ارتباطی میان فرودستی منزلت قضیب با وحشت از دست دادن نظارت بر بدن زن و اقتدار نرینگی دید. حتا در کشور های پیشرفته غربی، وقتی صحبت از بحران مردانگی می شود، علت آن را در رشد جنبش های زنانه و موقعیت اجتماعی و اقتصادی زنان جستجو می کنند. اما سوژه نرینه چرا اين قدر به وحشت مي افتد وقتي امکان يافتن بديل براي قضيب را دارد؟

ويراني تخيل جنسي سوژه به دليل گفتمان قضيب سالار است. او که تمايلات و اندام هاي جنسي زنانه را انکار کرده، اکنون اين اندام ها و تمايلات را در مقابل خود همچون سرزمين هرز و سترونی مي بيند که تمام گوشه ها و نقاط آن ناآشنا و بيگانه است. او سال ها به اين اندام ها به عنوان نشانه هاي گناه، امر وسوسه انگيز و انحرافي، و در اسطورۀ آفرينش به منزلۀ عامل سقوط نگريسته است. سوژه با نقد خود شيفتگي که ريشه در قضيب سالاري دارد، بايد هراس خود را از اين اندام ها بکاهد.

هجوم پورنوگرافي به زنانگي

تجاوز به زن در «سنگ صبور» یک عنصر دایمی و فراگیر است؛ حد و مرزی هم نمی شناسد. در جامعه ای که صحبت از عفت و ناموس داری می گردد، زنان داستان در معرض تعرض دایمی اند. فقط کافی است که زنی پناه مردی را از دست بدهد و چهرۀ شنیع تجاوز و تعرض را به چشم سر ببیند. زن با درک همین بی پناهی و نا امنی است که تا آخرین لحظه چشم به جادوی اسامی متبرک دوخته تا به گفته ملای محل، شوهر از جای برخیزد و به دفاع از زن بپردازد.

«من خسته ام. طاقتم به آخر رسيده. تنهایم نگذار، من غير از تو کسی را ندارم….»

صدايش را{زن} بلند کرد :

« بی تو من چيزی نيستم. به دخترهایت فکر کن ! با اونها چيکار کنم ؟ بچه های به اين کوچکی…»

شاید تجاوز ناشی از نگاه شی محور و سکسی مردانه به بدن زنانه است و نرينگي بدون عدم ارضاي اميال و کنش جنسي، هم دچار تب و تاب است و به لحاظ تعریف مخدوش و انتزاعی. عیش مردانگی در بهره بری و تسلط بر بدن زن و به ویژه اندام های جنسی زنانه معنا پیدا می کند. عیش مردانه، هرچند که به لحاظ اخلاقی در چارچوب ارزشی های مذهبی و عرفی جامعه نمی گنجد، اما، واقعیت سخت و انکار ناپذیری دارد. ارزش های اخلاقی ارضای امیال جنسی را تنها در چارچوب ازدواج می پذیرد ولی در جامعه امیال جنسی به منحرف ترین شکل ممکن تخلیه می گردد که بدترین شکل آن تجاوز به زنان و کودکان و حتا حیوانات است.

مردان به دلیل در دست داشتن قدرت اجتماعی، سیاسی و مذهبی، استراتژی های گوناگونی را برای شکستاندن نورم های اخلاق جنسی بر می گزینند. با این که در اخلاق متعارف ارضای منحرفانه و غیر مشروع امیال جنسی تنبیهات و مذمت های مشخصی دارد، اما، ظاهرا میل سرکش، قاعده ها را برهم می زند و نظارت های اخلاقی را نادیده می گیرد. زنان الزاما به خاطر جایگاه فرودست از مرتبۀ قدرت، بیشتر از مردان مقید به قواعد و اصول مسلط اخلاقی اند. از این رو، رابطۀ مثلث وار مرد – زن – ارزش ها نه دارای ماهیت اخلاقی که تجسد زور و خشونت برهنه است.

در عالم واقع، مشکل جامعۀ مردانه نه کنترول و نظارت برچگونگی امیال و ارضای جنسی بلکه راه های مختلف تخلیه و تثبیت کنترول موثر و انحصار بر بدن زن است. تجاوز یکی از استراتژی ها است. البته، اضطراب در این فرآیند را که ناشی از برملا شدن و توبیخ است، نادیده نمی گیریم. تخلیه و ارضای امیال به صورت رسمی دچار ممنوعيت و طرد بوده و فرد ناگزير از پرهيز است. شادمانی جنسی توام با شرم و حقارت، سرکوب و خودداري است. چون، امیال اش به رسمیت شناخته نمی شود، مفهوم گناه و حقارت ناشي از توبيخ وجدانش را دست کم گرفته نمی تواند. براي احساس امنيت عاطفی، حوزۀ عمومي و خصوصي به رسميت شناخته شده ای- به جز نهاد ازدواج و خانه – وجود ندارد. بايستي در خفا و به دور از چشم ديگران به اميال و تخيلات سرکوب شده و ممنوع خود بپردازد. با این وجود فرار از نظارت کافی نیست. چون خطرپذیری، اضطراب، فراق جنسی، بکارت، مکان ها و خلوت های ممنوع تهدیداتی در برابر ارضای امیال و کام گیری آبرومندانه است.

پرداختن به امیال، بازسازی تخیل جنسی در قالب عشق و استعاره های جنسی از سه طریق فیلم، ادبیات و پورنوگرافی، حوزۀ عمومی را مملو از اغوا و تصاویر تحریک کننده می کند و هیچ دستگاه سانسوری هم جلو انتشار آن را گرفته نمی تواند. باید اعتراف کرد که ادبیات عاشقانۀ فارسی کمتر نقشی در بازسازی تخیلات جنسی و تصور واقعی از اندام های زنانه دارد و در عوض این وظیفه را پورنوگرافی به عهده گرفته است. چون ادبیات فارسی، به رغم تغزل و اروتیسم اش، ادبیات پرهیز و پیچیدگی است. چون، چنان در درون دستگاه سانسور و سرکوب پرورش یافته که مرز میان استعاره و تخیل واقعی بدن معشوق مخدوش و فاقد درک عینی است. جز بوسیدن که عمل مشخصی است، استعاره، معاشقه در تغزل را از حالت واقعی آن بیرون کرده و اندام های زنانه – مردانه را حالت نمادین و ضد اغوا بخشیده است. تخیل جنسی اگر در ادبیات فارسی انتزاعی و به دلیل پرهیز و سرکوب، فاقد مصداق اروتیک می گردد، تخیل پورنوگرافيک اندام های زنانه را با ابتذال و هرزگی خاص خود، فاقد هر نوع عاشقانگی و تغزل می کند، و شعور جنسي محدود به کنش قضيبي می شود.

با وجود گریز سوژه حسرت زده و سرکوب شده به دنیای پورنوگرافي، اميال جنسي را از چنگال دستگاه هاي طرد و ممنوعيت، رها کرده نمی تواند، چون چیزی در زندگی واقعی او رخ نمی دهد؛ تجربۀ شادمانه و سرخوشانۀ جنسی نیازمند رسمی شدن روابط ممنوع جاری است. با این که فرد با پورنوگرافي و تخيلات جنسي ممنوع و نمايش اند ام هاي زنانه و فرافکني اميال سرکوفته جنسي در اندام ها و حرکات شهواني بازيگران سينما وتبليغات تجارتي، مفهوم گناه، پرهيز و پارسايي را نقض می کند، اما، آنچه که وضعیت را – به ویژه برای زنان- بدترمی کند این است که تخيل جنسي در حدود همان قلمروي شمايل پيدا مي کند که پورنوگرافي به ترسيم آن پرداخته است: ناديده انگاشتن جغرافياي متنوع لذت زن و تمرکز بر دخول. پورنوگرافي به ويژه در شرايط ويراني تخيل جنسي یا همان فقدان خیال معاشقه و رابطۀ خلاقانه با اندام های زنانه، به گفتۀ سيمون دوبووار، سطح خشن سکس را آشکار ساخته و آن را فاقد ماهيت و ظرافت هاي عاطفي و عشقبازي مي سازد. تصور پورنوگرافیک از زن در ذهن مرد، زن را به سوژۀ جنسی محض و فاقد تمنیات و تمایلات واقعی می سازد. و این کرامت بدن زن و عواطف اش را نقض می کند.

 در اين سکس چه چيزي از آن زن است؟

«سنگ صبور» در به تصویر کشیدن موقعيت فرودست زنان در نظام سکس مردسالار موفق است. قهرمان داستان مملو از حرمان و امیال بر آورده نشده ای است که شوهر مقتدر همواره نادیده شان گرفته است. این امیال سرکوب شده در نهایت داستان خود را در قالب انتقام متجلی می کند؛ آن زمان که زن خود را می آراید و با شیطنت از خیانت هایش سخن می گوید. او در لحظۀ مردن زیبا و رها است، زیبایی و رهایی که همواره در زندگی طاقت فرسا از زن جوان و مغموم دریغ شده بود.

بدون شک، زن در این داستان پیروزی نمادین خود را به دست می آورد. اما در عمل، این نظام مردانه در اتحاد با اخلاق حاکم است که تخیل جنسی، جغرافیای لذت، چگونگی امیال و ارضا را تعیین می کند. این نظام در تمام جزییات خود مردسالار است. نه به این خاطر که نرینه گی و قضیب سالاری لذت و تخیل شادمانۀ جنسی را از زن دریغ می دارد، بلکه، اصولا زنانه گی و اخته گی دو روی یک سکه اند. به این معنا، زنانه گي سکس را نه ميل آزادانه دست يابي به لذت و عاشقانه گی مي شناسد ونه اصولا اميال جنسي به دليل سرکوب مضاعف- فشار اخلاق و زور مردسالاري- چيزي بيشتر از يک« اضطراب» است. استحالۀ اميال به امر والا که نشانۀ پيروزي قدرتمند اخلاق متعارف و مردسالار است، زن را متقاعد مي سازد که سکس را در بستر عاطفه، از عيش، وسوسه و کامگاري به یک اجبار و مازاد بی اهمیت رابطه تبديل کند. چون در گفتمان سکس، میل و لذت زنانه به رسمیت شناخته نمی شود، اطلاعات و درکی از بدن و اندام های جنسی زنانه وجود ندارد، و زن اخلاقاً ترغیب به سرکوب و عدم تبارز خواست جنسی اش می شود. وقتی در این نظام، نرینه گی تنها به امر دخول خلاصه می شود، عیش زنانه و لذت عمیق تنانه چی معنایی دارد؟

براي همين تفاوتي ميان خواست زنانه و مردانه از سکس به وجود می آید. اگر در چشم انداز سوبژکتيويتۀ مرد، سکس يک خواست غريزي در بساط عيش و کامگاري رمانتيک هست، زن، اين سکس را گونه ديگري از شرارت مردانه به حساب مي آورد که به دليل جسارت و گستاخي نهفته در آن بخش از شکوه و اقتدار مرد نيز به حساب مي آید. در چنین تخیلی، به حکم اخلاق مسلط، سکس بستر عيش و عشرت مردانه به حساب آمده و زن به دليل فرودست شمردن اين ساحت، بایستی با خرام و عشوه دامن کشان از کنار آن بگذرد.

زن در گفتمان مرد سالار سکس، محل دخول، نمايش شکو همند نرينگي و نقش تعريف شده جنسي است که ميل سلطه و تجاوز به صورت ساختاري و ارزشي در آن پرورش می يابد. در اين جا مراد از تجاوز و سلطه اين است که تمايلات و تخيل جنسي زنانه مورد انکار، تمسخر و حذف قرار مي گيرد، و«تخيل جنسي» زن هم، تصور فرافکنده شده خشونت بار مرد می شود که عيش و هيجان جنسي او را معنا و تایید می کند تا مرد به تصور نوعي خود از سکس – اهمیت اندازه قضیب و شدت دخول- وفادار بماند. اين تصور نوعي، جذابيت اندام هاي جنسي زن را بر ميزان هيجان وصف ناپذير «تحريک» و «پايان خوش و فراموش نا شدني انزال» مي سنجد. پس در اين صورت آيا اندام هاي جنسي زنانه داراي آن احترام و شکوه شاعرانه است که بدن زن تخيل عاشقانه مرد را بيدار کند و از ابتذال آن جلوگيري کند؟ پرسشي دشوار است، اما تا اندازه زيادي مي توان به توصيف و تشريح آن پرداخت. باور من اين است که اندام هاي جنسي زنانه در شرايط ويراني تخيل جنسي که تنها تمرکز بر دخول در سکس مورد توجه قرار دارد، نمي تواند تخيل عاشقانه مرد را برانگيزد، تا او به اين اندام ها احترام بگذارد. تنها در ادبيات است که تخيل عاشقانه، شکوه اندام هاي جنسي زن را آشکار ساخته و بدن، پيش از آن که یکیک امر معمولي و مايۀ اضطراب باشد، نقطۀ پایان استيلاي محروميت وحسرت است.

بيرون از گفتمان ادبي که خیلی نازبردار و هواخواه معشوق است، هميشه سکس هم چون اضطراب و احتمال خشونت و تجاوز به اندام هاي زنانه مطرح است و«احتمال خشونت و تجاوز » را در روان زنانه به صورت بيمناکي دوامدار، جا مي اندازد. در نتيجه، سکس نظام کنترول و نظارت بر زنان را به وجود آورده، آن چنان که تمام ديکتاتورها در اين کار موفق اند. اگر عنصر بنيادين اين دیکتاتوری، به گفتۀ کارن هورناي، روانپزشک امریکایی، «خود شيفتگي قضيبي» باشد، پس سياست جنسي مردانه به ناگزير اندام هاي زنانه را بر محور همين خود شيفتگي مورد ارزیابی و نظارت قرار می دهد.

آن گونه که پيشتر اشاره شد انزال بر ميزان جذابيت اندام هاي زنانه مي افزايد، پس اگر فرهنگ سکشواليته بر اين مبنا استوار باشد، زنان، جذابيت سکس و اندام هاي خود را بر معياري کدام ارزش ها و طبقه بندي ها بسنجند؟ در وضعيت فرودست کنوني، اين گفتمان ميل و سبک سکس و تخيل جنسي مردانه است که حتا نظام پوشاک و آرايش و جذابيت اندام هاي زنانه را هم تعيين می کند. زیرا، مدها و به ویژه تبلیغاتی که به دنبال اغوا اند، زن را متقاعد می سازد که نظام پوشاک وآرایش عرضه شده، بر هیجان و تحریک مرد افزوده، و با ایجاد وسوسه و اغوا، مرد را در دام افسون خود انداخته می تواند. البته، در نظام پوشاک و آرایش در مورد این که زنان چی می خواهند، صحبتی نمی شود. خواسته جنسی مردان از زنان حتا اجازه ظهور در تابلو های بزرگ، فیلم های پرفروش و مجلات رنگین را دارد، اما، خواست زنان نه تنها گفتنی نیست بلکه رسمیت نیز ندارد.

دلیل آن را تا حدی می دانیم. در یک جامعۀ مردسالار این به صرفه است که زن به سکس هم چون امر عاطفي که لذت بردن مرد از آن، احترام و عاطفه و عشق نسبت به او را بيشتر مي کند، بنگرد… تن دادن برای به دست آوردن خشنودي مرد با خلق يک وسوسۀ فريبکار تا مرد در اين دام جادو بماند. نگاه ابزاري به سکس، اين تصور را خلق مي کند که اصولا سکس که بیشتر از دید زنانه هم چون اغوای اسیر کننده و جادو کننده است، نوعي از ارزش دهي به بدن زن به حساب مي ايد که در بدل آن، زن امنيت عاطفي و بخش از مالکيت مردان را به دست آورده می تواند. در اين صورت براستي، چه چيزي بيشتر از اميال جنسي براي زن بيگانه تر است؟ اين سکشواليتۀ مرد سالار است که ميزان دفعات انزال، شيوه لذت بري، انتخاب مکان وزمان، تعدادهمسران و ديگر شريکان جنسي بيرون از رابطه ازدواج و. . . . را تعيين مي کند. براي همين قابل فهم به نظر مي رسد که از خود بيگانگي اميال جنسي با زنانگي، ناشي از عدم کنترول و عدم مالکيت بر رابطۀ جنسي است و از شهواني شدن اندام هايش به عنوان اضطراب ضد لذت ياد مي کند. زن در باب سکس بيشتر به نوعي سازش با مرد دست مي  زند، تا جذابيت اندام هاي او نوعي از دلبستگي عاطفي مرد را به دست آورد؛ چيزي که احساس امنيت و مهم بودن بي نظير را تا ختم دوران جوانی و آغاز دوران پیری به زن اعطا کرده مي تواند. نباید فراموش کرد که دید ابزاری زن ریشه در این تصور نیز دارد که اگر زن، از خواست و تمایل جنسی و لذت بدنی با مرد حرف بزند، خطر این است که متهم به فساد شود. یعنی، اظهار این تمایلات نشان می دهد که او سابقه «تحریک، هیجان و تجربه جنسی» را دارد.

مدرن ترین داستان است، اما….

سنگ صبور نگاه خیلی رادیکال به جامعۀ افغانستان، رابطه آدم ها، جایگاه اخلاق، مذهب و خدا و…. دارد. چنین نگاهی در ادبیات داستانی افغانستان بی سابقه است. به این اعتبار اگر عتیق رحیمی «سنگ صبور»را به فارسی می نوشت، مدرن ترین داستان ادبی افغانستان را خلق کرده بود که در آن با تردید و تسمخر مداوم، با همان پژواک نیچه ای نیست انگارانه اش، نهاد ها و اخلاقیات مسلط را به پرسش می کشد. نویسنده ای که گمان می برد تمام نهادها و اخلاقیات موجود مسوول مرگ شاعر اند و وضعیت تراژیک اش را رقم زده اند. اما او از زبان فارسی فاصله گرفت تا فارغ از این قلمرو تابوها و موضوعات ممنوع، با زبان فرانسوی آزادانه داستانش را روایت نماید.

عتیق رحیمی «سنگ صبور» را به زبان فارسی ننوشت و زبان فرانسوی را برای بیان بی پرده و شکاک خود برگزید. او با این که در این کتاب با مهارت و زیرکی تردیدها و خشم طاغیانه ای قهرمان خود را در متن داستان می بافد، اما کلمات تابو آن قدر عیان و فجیع اند که باید در تبعید و در زبان بیگانه به زبان می آمدند. عتیق رحیمی در گفتگوی خود با تلویزیون بی بی سی، زبان فارسی را زبان تابوها توصیف می کند. این تابوها تنها به کلمات زشت و تحریک کننده محدود نمی گردد، تفکر و پرسشگری قلمرو ممنوع دیگر در این نظام فروبستۀ کنترول گر و سرکوب گر اجتماعی و اخلاقی است که زبان نویسنده را به لکنت می اندازد و در پاره ای از موارد وادار به سکوتش می کند. به این سبب عتیق رحیمی برای فرار از سانسور و لکنت باید زبان فرانسوی ـ زبان یک تبعیدی ـ را برگزیند تا آزادانه سخن بگوید و تخیل نماید .اگر«سنگ صبور» با همین شکل و شمایل به زبان فارسی نوشته می شد، مدرن ترین و متحول کننده ترین داستان در قلمرو ادبیات فارسی به حساب می آمد. اما این خود امر رایکالی بود که نویسنده از آن پرهیز کرد. جسارت در نوشتن در قلمرو ممنوعیت و سکوت و تابوهای زبان فارسی درخشان ترین لحظه در ادبیات داستانی افغانستان است. از این حیث «سنگ صبور» به ادبیات داستانی افغانستان تعلق ندارد، و در ادامه سنت داستان نویسی فرانسوی است با یک سوژه شرقی. ادبیات داستانی افغانستان باید عتیق رحیمی خود را بیافریند تا از زبان فارسی پرهیز ننماید و با تابوهای آن گلاویز شود.

تمام حقوق محفوظ است.2016

سیاست
فرهنگ
فلسفه
فيسبوک ما را لايک کنيد ما را در تويتر تعقيب کنيد گوگل پلاس ما را دنبال کنيد آدرس آر اس اس ما