پنکج میشرا

برگردان – خالد خسرو

بر اساس کتاب جدید پری اندرسون- ایدیولوژی هندی– با این که در دنیا از دموکراسی هند به عنوان بزرگترین دموکراسی دنیا یاد می شود، اما در واقعیت امر سخن گزاف و غیر صادقی است. این دموکراسی در همان روزهای آغازین تولدش در جریان مبارزات ضد استعماری به رهبری حزب عمدتاً هندوی کانگرس که اندرسون آن را به صورت وسیعی مسوول تجزیه خونین شبه قاره در ۱۹۴۷می داند- به شدت مورد مصالحه و معامله قرار گرفت. اندرسون مهمترین رهبر هند، مهاتما گاندی، را فردی با ایده های عجیب و غریب توصیف می کند. از نظر او جواهر لعل نهرو، نخستین صدراعظم هند، آدم متوسطی بود. اما هر دو رهبر متعلق به طبقه بالای هند برابر انتقادت تند و تیز بی.آر امبدکار، رهبر دالیت ها(یا همان نجس ها) و یکی از طراحان قانون اساسی هند، بی نهایت کم می آوردند.

به روایت اندرسون، نهرو که «نظام اداری و قضایی» دوران استعمار بریتانیا را به ارث برده بود، حاکمیت خاندانی را در سیاست کشور مستحکم کرد و از این خاطر پیشرفت سیاسی هند را دچار آفت ساخت. در عین حال تلاش هایش«درجهت تامین عدالت و برابری اجتماعی نسبی» برای هندیان فقییر نیز ناکام ماند. سکولاریسم خودستای نهرو در هند چیزی فراتر از “تداوم هندوییسم” در سیاست مملکت نبود که این روزها خود را در کشمیر به نمایش گذاشته است. در آنجا نیروهای هندی و ملیشه های وابسته به آن امتیاز «اجازه ی کشتن» را  دارند که حتا در زمان استعمار بریتانیا نیز به این اندازه مورد استفاده قرار نمی گرفت. با وجود خلاء های چندگانه، روشنفکران لیبرال هندی «با اشتیاق تمام به ستایش از آنچه که هند امروز به نام تنوع، اتحاد، سکولاریسم و دموکراسی در خود دارد، سر می شکناندند»، اما {با توجه به تاریخ و واقعیت های هند}، از نظر اندرسون تمام اینها مفاهیم خود ساخته ای بیش نیستند.

البته، چنین انتقاد شدید از هند موضوع تازه ای نیست. ناظران غربی در دهه های شصت، هفتاد و هشتاد میلادی به صورت پیوسته نکته هایی را در مورد کمبودات نظام دموکراتیک و اقتصاد محافظت شده ی هند مطرح ساختند. به هر صورت، در یک دهه گذشته هند به خاطر رشد اقتصادی و نظام دموکراتیک خود در مقایسه با نظام سیاسی مستبد چین، از اعتبار و احترام بیشتر برخورد گردیده است. از این رو، مدعیات اندرسون در کتاب “ایدیولوژی هندی” زمانی که به صورت سه مقاله جداگانه در مجله ی مرور کتاب لندن (London Review of Books) نشر می گردید، موجی از خشم و ناراحتی را در میان روشنفکران چپ نیز برانگیخت. واکنش های مذکور قسماً از این واقعیت ناشی می شد که این نویسنده بریتانیایی- ایرلندی  به تعبیر کریستوفر هیچنز، « یک مقاله نویس  همه چیزدان اما در عین حال عمیق است»- برعلاوه یکی از منتقدان و مورخین مشهور مارکسیست در دنیای انگلیسی زبان نیز به شمار می آید.

البته، اندرسون مبلغ و پیشگوی کدام انقلابی نیست. او در بیشتر از دو دهه گفته است که سرمایه داری لیبرال در حال حاضر مرحله اعلای زندگی اقتصادی و سیاسی بشر در روی زمین است. مشوره اندرسون به چپ ها این بوده که امید خود را برای تحقق سوسیالیسم به کنار نهند و در عوض به ایدیال «واقعگرایی غیر قابل سازش» تن دهند. اندرسون باور دارد که روشنفکران چپ امروزین به خاطر محدود شدن به دنیای دانشگاهی دچار مصامحه و سازش شده و سخنان شان غیر قابل فهم و بی ربط گردیده است. برعلاوه، نگاه اندرسون به پیامبران نولیبرالیسم و حامیان سرسخت جهانی شدن، مانند فرانسیس فوکویاما و توماس فریدمن، توام با تحسین است. چون آنها یکی پس از دیگری «روایت سلیس و روشن از آینده جهان و یا رکود فعلی» به دست می دهند.

پس جای تعجبی ندارد که اندرسون در نخستین تاخت و تاز خود به سیاست و تاریخ جنوب شرق آسیا، اسناد و شواهدی از توهم خود ساخته در مدعیات ملی گرایانه و ایدۀ هند به عنوان یک تمدن استثنایی دست می یابد. منتقدان هندی اندرسون را به تمکین شبه امپریالیستی، یک کاریکاتور اورینتالیستی و نخوت متهم کرده اند. اما اندرسون به خوبی از خود در برابر این اتهامات دفاع کرده می تواند.  او بیشتر از منتقدان هندی خود، زمان و انرژی را صرف کندن پوست طبقۀ متظاهر و خود فروش حاکم در بریتانیا کرده، و حتا به مدت کوتاهی در دهۀ شصت تب و تاب جهان-سوم گرایی را در سر داشت. قسمت عمده کارهایش متعلق به سنت روشنگری جهانشمول است که در کارهای ماکس وبر و کارل مارکس به شیوه های متفاوت از هم بازتاب یافته است. اعتقاد به خردگرایی که پیشفرض آن شناخت موجودیت قوانین اساسی تاریخی و استفاده از آن در جهت گسترش آزادی و عدالت در اقصا نقاط جهان است- اندرسون را از برتری طلبان و نژادپرست های نوپا متمایز می سازد که شرق را متهم به عقب ماندگی عظیم کرده و غرب را مهد خوبی می دانند.

در هر حال، به سادگی نمی توان با بسیاری از داوری ها و نتیجه گیری های اندرسون در افتاد. انتقادات اندرسون از فضای موجود سکوت، تحریف و تجاهل در مورد اشغال نظامی کشمیر و اعدام های فراقضایی، شکنجه و حبس انسان ها غیر قابل پاسخ اند. بسیاری از خوانندگان از مدارک و شواهد ارایه شده توسط اندرسون در باره تسلط طبقه بالایی هند بر هر گوشه ای از زندگی  اجتماعی و سیاسی کشور، و همچنان تصویری که از سیاست های کهن کاست و مذهب به دست می دهد، شگفت زده خواهند شد. تمام این ها در دولت موروثی بنا شده بر خیش و قوم پرستی و پرستش یک خانواده نهادینه شده اند. طرفداران گاندی و نهرو واقعیت های تلخ تاریخی، از جمله نقش این دو رهبر در جدایی هند و پاکستان را نپذیرفته و تقصیر این مصیبت را به دوش ادارۀ هند بریتانوی و رهبران مسلمان هندی می اندازند.

با وجود این، بسیاری از موافقان اندرسون شاید او را تا آخر در انتقادات اش از هند همراهی نکنند، چه این مورخ چپ به صورت یکسره آینده هند در دنیای جدید را انکار می کند. این دیدگاه بدبینانه تاریخی ناشی از همان بی اعتمادی و بدبینی ناخود آگاه نسبت به مذهب و طبقه و بی توجهی اش به خصوصیات متمایز سیاست و اقتصاد هند است. با تمام ظرافت های تحلیلی و انرژی انتقادی، نگاه سرد اندرسون رهنمای قابل اتکا برای شناخت هند نیست، همان طوری که اتوپیاگرایان جانبدار جهانی شدن با وعده های شاد شان در مورد ابرقدرت بودن ناگزیر هند، و یا نگاه منتقدان غصبناک متاخر غربی در مورد اقتصاد این کشور که به بازتولید تصور قرن نوزدهمی اروپایی از هند به عنوان سرزمین اصلاح ناپذیر، عقب مانده و زرپرست می انجامد، نیز نمی باشد.

ایمان پدران مان

شاگردان تاریخ مارکسیسم در آسیا شاید کمتر از لیبرال های هندی با برخی از جنبه های انتقادات اندرسون، به خصوص ارزیابی های نیشدارش از گاندی و نهرو، شگفت زده شوند. در سال ۱۹۳۹ میلادی، لیون تروتسکی کلیت بدبینی مارکسیستی زمان خود را در یک جمله خلاصه کرده گفت که گاندی متحد سرمایه داری بورژوازی است، «یک رهبر مصنوعی و یک پیامبر دروغین است.» مشکل اصلی برای تروتسکی و سایر کمونیست ها این بود که گاندی از شکل چپگرایانه مبارزات عام ضد استعماری بهره می برد اما مخالف مسیر و چشم انداز مارکسیستی در مورد انقلاب کارگری بود. کارل مارکس هند را مرداب خرافات و روستاهایی مبتنی بر نظام کاستی می دید که در صورت صنعتی شدن برای انقلاب آماده خواهد بود. در مقابل گاندی عمیقاً در برابر علم گرایی و صنعتی شدن بدبین بود و در واقعیت امر احیای مجدد روستاهای خود کفا را ترغیب می نمود.

ارزیابی اندرسون از نهرو بر اساس معیارهای مارکسیستی صورت گرفته، اما در کنار آن به نقدش بی علاقگی شخصی را نیز افزوده است. نهرو همواره از سوی مخالفان امریکایی جنگ سرد به عنوان یک رهبر سوسیالیست طرفدار شوروی طرد شده است. اما چنانکه اندرسون خاطر نشان کرده است، «ایتلاف محافظه کارانۀ» طبقۀ فوقانی جامعه هند که جنبش ضد استعماری را رهبری می نمود، «از آگاهی و خیزش فقییران کشور نه استقبال می کرد و نه به آن نیازی داشت.» زمانی که نهرو و دولت تحت تسلط طبقه بالایی  اقتدار خود را از طریق رضایت اعمال کرده نمی توانستند، به زور متوسل شده، و اقلیت ها را از طریق حاکمیت نظامی و قوانین بی نهایت سختگیرانه سرکوب می کردند. در این دیدگاه از انقلاب، رهبران حزب کانگرس توده های مردم را در مبارزات ضد استعماری شریک ساختند اما بعد از استقلال فراموش شان کردند، و امکانات دولت را در خدمت منافع طبقه و اطرافیان خود قرار دادند.

اندرسون می نویسد که «سلسله مراتب اجتماعی سفت و سخت اساس ثبات دموکراتیک هند»، در سه دهه نخست استقلال این کشور بود. این وضعیت با ظهور احزاب دالیت های ضد کانگرس در دهه هشتاد میلادی به هم خورد. نمونه برجسته این موضوع را در ایالت اوتارپرادیش دیده می توانیم که از همان زمان به فواصل معین قدرت را به دست گرفته اند. ظهور سیاسی دالیت ها رهبری چون امبدکار را در تاریخ سیاسی و فکری هند در جایگاه درست اش نشاند. اندرسون به قوت از لحاظ علمی از این رهبر دالیت ها که از نویسندگان اصلی قانون اساسی هند قبل از جدا شدنش از سایر سیاستمداران طبقه بالای هند بود، حمایت می کند. در عین حال، عقلگرای سکولاری چون اندرسون به هیچ صورت از «سیاست هویتی» پیروان متاخر امبدکار- کسانی چون مایاوتی، صدراعظم سابق اوتارپرادیش که به خاطر فساد و بنای یادبودهای بزرگ برای خود مشهور بود، حمایت کرده نمی تواند. اندرسون از آنان به فروشندگان پرتجمل و ولخرچ وقار جمعی یاد می کند که «همانند امبدکار نه به دنبال محو نظام کاستی بلکه در پی تایید آن هستند.»

اندرسون استدلال می کند که مانع بزرگتر بر سر راه پیشرفت هند تداوم نقش مذهب در سیاست این کشور است. هند پس از استعمار هنوز هم خود را از زیر بار میراث گاندی که « میزان بالایی از مذهب- افسانه ها، سمبول ها و الهیات- را وارد جنبش ملی کرد»، خلاص نکرده است. ظهور حزب ناسیونالیست هندو بهاراتیا جاناتا پارتی (BJP) در دهه هشتاد میلادی که سیاست و فرهنگ هند را مجدداً شکل داد، فقط یکی از نشانه های متاخر آلوده گی سیاست هند به مذهب است. از نظر اندرسون، هندوییسم در ژن هند نوشته شده است. اما برخلاف نظر اندرسون مذهب در این کشور شامل طیف وسیعی از اعتقادات و کردار ها می شود. اما آن طوری که (BJP) تصور می کند، از هندوییسم تنها به خاطر زمینه های اعتقادی در جامعه نمی تواند در بلندمدت به عنوان ابزار بسیج سیاسی استفاده کند؛ (BJP) باید احساسات و خشم مذهب آلودۀ رای دهندگان را با محاسبات عقلانی و منطقی مبتنی بر سایر عوامل، از جمله طبقه و وفاداری های کاستی ترکیب کند.

اندرسون درهم آمیختگی ناسیونالیسم و آزاد سازی اقتصادی در هند را نمی بیند. با رشد و باز شدن دروازه های اقتصاد هند در اوایل دهه نود میلادی، تقاضای طبقه متوسط برای روی کار آمدن رهبران تکنوکراتیک به شدت افزایش یافت، و در میان برخی چپ ها نیز انگیزه مبارزه مسلحانه رنگ باخت و یا توسط دولت و سرمایه داری خصوصی به عقب رانده شدند. در این اواخر، نخبگان بورژوازی که خود را در محاصره ناداران می بینند، در جستجو رهبران مستحکمی بوده که جای نخست وزیر منموهن سنگ را بگیرند. روزگاری اصلاحات اقتصادی آقای سنگ محبوبیت وسیعی داشت اما حالا به عنوان طعمه ای برای طبقه فقییر درنظر گرفته می شود.

این گروه ها در کنار شرکت های غول پیکر کشور، امیدوارند که نخست وزیر بعدی هند صدراعظم ایالتی گوجرات، نرندرا مودی، سیاستمدار ناسیونالیست هندو باشد که منظون به شرکت در قتل عام هزار مسلمان در جریان یک اغتشاش در سال ۲۰۰۲ میلادی است. به خاطر همین اتهامات است که حکومت ایالات متحده ورود آقای مودی را به خاک این کشور منع کرده است. علیرغم تقبیح شدنش در داخل و خارج، مودی به عنوان بانی رشد اقتصادی ایالت تحت اداره اش، اعتبار و وزنه خود را به عنوان یک رهبر سختگیر و قهرمان نوسازی اقتصادی هند بهبود بخشیده است.

توصیف اندرسون از ظهور و محبوبیت راستگرایان هند در خود یک بدخوانی تاریخی دارد. او صعود ناسیونالیسم هندو در ۱۹۹۰ میلادی را ناشی از این واقعیت می داند که «وعده های حزب کانگرس فنا شد، بازار و پول فضا را اشغال کرد، عادت ها و رفتارهای عرفی از بین رفتند. در چنین شرایطی، مدرنیزاسیون پر هرج و مرج همان واکنش آشنای مذهبی برای جبران و کاهش آلام و بی سر و سامانی را رقم زد.» این توضیح جامعه شناسانه دینامیسم سیاست هندوستان را نادیده می گیرد: در این فضا سیاستمدارانی چون مودی قدرت می گیرند، اما ماهیت سیال و تکه تکه سیاست هند آرمان های آنان را نقش آب می کند.  مودی برای وسیعتر ساختن حوزه محدود نفوذ خود که شامل مسلمان ستیزان گجراتی و طبقه متوسط هندی می شود، باید خود را برای بقیه هند به عنوان یک اصلاح گر اقتصادی معرفی کند. این کار او را در مواجهه با بسیاری از هندی هایی که از انزوای اقتصادی و اجتماعی خود شکایت دارند، قرار می دهد. در کنار این رای دهندگانی هم در انتخابات سرتاسری به احزاب بیشمار منطقه ای و کاستی رای خواهند داد.

یک میلیون یاغی

مشکل عمیق اندرسون این است که توجه وسواس گونه اش به اشتراکات سیاست و مذهب در هند او را از بررسی موفقیت ها و شکست های آن عده از افراد و گروه های که در سیاست از سلاح مذهب بهره نجستند، مغفول می دارد: چپ سکولار. احزاب کمونیست هند به فواصل معین قدرت را در ایالت های عمده هند، کریلا و بنگال غربی، از سال ۱۹۵۰ میلادی به دست گرفته اند. از سال ۲۰۰۴ میلادی، سر و کله آنها در حکومت ایتلافی منموهن سنگ پیدا شد و در بدل حمایت خود اجرای یک سلسله سیاست های رفاهی را بر حکومت تحمیل کردند. در عین حال، جنبش دهقانی مائوویست های ستیزه جو که در اواخر دهه شصت میلادی در بنگال غربی ظهور کرد،  پس از سر گذراندن تحولات بسیار خود را در قالب طغیان علیه شرکت ها در مناطق مرکزی مطرح ساخت و از آن جای که مائوویست ها در یک سوم قریه های هند حضور دارند، منموهن سنگ آنها را به « بزرگترین خطر امنیتی داخلی» تشبیه کرد.

کشور هم چنان با طیفی از محرکان و کمپاین کنندگان سکولار ، از دهقانان کوشا به خاطر پروژه های کلان ساخت بندهای آبی تا جنبش هایی برای ایجاد ایالت جدید در مناطق دور افتاده در جنوب هند به نام تلینگانه مواجه است؛ اخیراً معترضان خشمگین که برخی از آنان به خاطر دستیابی به خواسته های خود دست به خود سوزی زدند، دهلی جدید را مجبور به پذیرش مطالبات خود کرده و روند ایجاد یک ایالت جدید را آغاز کردند.

شاید نتیجه گیری یک بررسی مارکسیستی از این جنبش های متنوع سیاسی این باشد که تضاد های بر آمده از دل هند جدید در سال ۱۹۴۷ میلادی میان بورژوازی حاکم و توده های مردم- به ویژه فقرا، کاست های پایین و اقلیت ها- توسط نابرابری های جدید سرمایه داری جهانی سخت تر و خشن تر گردیده است. رشد نامتوازن، به ویژه با از دست رفتن اعتبار و انسجام طبقۀ حاکمه، به گسیختگی ها و منطقه گرایی منجر گردیده است. واقعیت این است که سر و صدا های جاری اقلیت ها به خاطر داشتن ایالت های کوچکتر و خود مختاری بیشتر روز تا روز بلندتر خواهد گردید. این وضعیت پر تنش گواه آن است که تجربه دموکراسی هند تجربه پر تب و تاب است که هم چپ ها و هم لیبرال ها به آن توجه کنند. اما نزول و چالش های موجود در برابر مشروعیت دولت مرکزی نظر اندرسون را به خود جلب نکرده است.

این موجی از جنبش های یاغی در هند سیاست کشور دیگر- چین -را بی مزه ساخته است. توده های سابقاً انقلابی چینی تن به یک دولت آمرانه و جامعۀ پر زرق و برق مصرف گرا داده اند. به هر صورت، از نگاه اندرسون پیشرفت تاریخی بیشتر در چین متجسم است تا هند. بر اساس پیشفرضی که بیشتر وامدار ماکس وبر است تا کارل مارکس، این مورخ چپ باور دارد که چین مدل بهتری برای حذف ایدیولوژی های ضعیف و رفتارهای خرافاتی ارایه کرده و به مدرنیتۀ اصیل تر در یک کشور غیر غربی دست یافته می تواند.

اندرسون به درستی استدلال می کند که استقلال هند که به واسطه ضعف بریتانیا در جنگ جهانی دوم تسریع یافت، به دسترسی وسیع مردم به خدمات عامه مانند معارف و بهداشت منجر نگردید. حاکمان بورژوای هند از کنترول سیاست داخلی چه به رضا و چه به زور ناکام ماندند. اما چینی ها بنیاد جمهوریت خود را در میدان های نبرد گذاشتند. چنان که اندرسون نگاشت، « چینی ها با پیروزی ارتش آزادی بخش خلق نگذاشتند که جامعه و اقتصاد غارت شود، بلکه دست به احیا و ایجاد ثبات زدند. تورم کنترول گردید؛ فساد کاهش یافت؛ تدارکات از سر گرفته شد. در روستاها، زمینداری از بین رفت… مردم جمهوری تازه تاسیس که تجسد ایده آل های وطن پرستانه و انضباط اجتماعی شده بودند، دارای زندگی توام با حدی از رضایت بودند که در اتحاد جماهیر شوروی هرگز شناخته شده نبود.»

در عین حال، یک قرن پس از هشدار مارکس و امیدش به از بین رفتن آن توسط علوم و صنایع جدید، تفاوت ها و آگاهی های کاستی و اعتقادات مذهبی به منبع تقسیمات تلخ در هند و جلوگیری از انسجام و انرژی جمعی به خاطر بازسازی ملی، مبدل گردید. چنان که وبر تعریف کرده بود، مدرنیته واقعی «جهان افسون زدایی شده و فارغ از خدایان» می باشد، و به طرز غیر منتظره ای اندرسون با یک نگاه وبری، انقلابیون هند برخلاف چینی ها در این امر ناکام ماندند. «چینی ها به طور کامل دست به کونفسیوس زدایی جامعه زدند که اساس نظم سیاسی-اجتماعی و چارچوب اخلاقی زندگی چین از زمان سلسله هان به حساب می آمد. در ظرف چند سال، هیچ چیزی از مذهب مذکور در جامعه باقی نماند: دستاوری که مخالفان مذاهب کلان در سایر کشور ها در مبارزات ایدیولوژیک خود از رسیدن به آن ناکام ماندند.»

به نظر پری اندرسون لیبرال های غیر موثر و رهبران فیودال فرقه گرای هند که یک دولت مستقل را از گاندی و نهرو به ارث بردند، در کنار هم پیشرفت هند را تخریب کرده و از شکل و وقواره واقعی اش انداختند. اما در عین حال، همتایان چینی شان، با الهام از آموزه های لنینستی، هنوز هم «رادیکال، منضبط و با قدرت تخیل باقی ماندند. در عین حال که از صبر تاکتیکی و احتیاط در تجربه گرایی برخوردار اند، ابتکارات چشمگیر و تغییرات مهیج و اساسی را نیز از یاد نبرده اند.»

اندرسون روشنفکران هندی پس از استعمار را متهم به پذیرش تصورات ایدیولوژیکی از هند می کند که گویا بنیان گذاران هند جدید به عنوان مردان تاثیرگذار پر هیبت، انقلاب هند را به پیروزی رسانده و بر کرسی یک دولت سهمگین تکیه زدند. اما ستایشنامۀ اندرسون برای رهبران چینی خود چیزی بیشتر از یک تصور رمانتیک از چین معاصر نمی باشد. شاید این خود منعکس کننده سرگشتگی های ایدیولوژیک در قرن بیستم باشد. شاید هم تصویر متضاد اندرسون از هند و چین همخوان با ستایش او از تز پایان تاریخ فرانسیس فوکویاما و احترامش به بی پروایی ایدیولوژیک رقبای نولیبرالش است. پری اندرسون با پذیرش رخداد های جدید و ناگزیر در روابط انسانها، به تایید نخبگان تکنوکراتیک چینی می پردازد که با اعتماد با نفس نقشۀ پیشرفت کشور به سوی مدرنیته سرمایه داری را ترسیم می کنند. او در عوض هیچ علاقه ای به طبقۀ حاکمۀ هند ندارد که میان لیبرالیسم میان تهی و هندوییسم در نوسان اند.

قفس های آهنین

انتقادات شدید و بی رحمانۀ کتاب ایدیولوژی هندی گویای این اعتقاد اندرسون است که « مردم غرق در افکار مارواء طبیعه و خرافاتی چنان که در جنوب آسیا می بینیم،» شاید وارد قفس آهنین عقلانیت، سکولار افسون زدایی شده و محاسبه گر مدرنیته شده نتوانند. اما این را نیز نباید فراموش کرد که برای ناظران جنوب آسیا هم دشوار است که خود را از قفس آهنین طبقه بندی های تفسیری غربی برهانند. اندرسون هند را با وجود ظرفیت بالقوه آن برای تغییر بیشتر، با معیارهای از پیش تعیین شده اجتماعی- سیاسی می سنجد و نقد می کند که فعلاً ندارد؛ معیارهای که قبلا در جاهای دیگر، از جمله غرب تجربه شده است. او با افسوس می گوید که در در حیات اجتماعی هند امروز، « بیشتر روی کاست، و نه طبقات اجتماعی و همچنان با دریغ کمتر روی طبقه ی کارگر، به عنوان عامل نفوذ حساب می شود.»

به نظر می آید که اندرسون به نظام کاستی به عنوان بنیاد قابل اعتماد برای همبستگی اجتماعی و تغییر سیاسی نمی بیند. اگر او نگاه خود را از رهبران خودستای دالیت های اوتارپردایش به جنوب هند می دوخت، به خوبی می دیدید که چگونه هندو های کاست های پایینی جامعه در ایالت تامیل نادو که آنها نیز گرفتار شخصیت بازی در سیاست اند، قادر به ایجاد جنبش اجتماعی و سیاسیی شدند که با به دست گرفتن قدرت، ایالت خود را از لحاظ رفاه اجتماعی در سطح هند به نمونه مثال زدنی مبدل ساختند.

اعتقادات مذهبی و ترس از دست دادن زندگی عنعنوی مقاومت بسیاری هندی ها در مناطق روستایی را علیه پروژه های دولتی و طرح های سودمحور شرکت ها دامن زده است. نه ماتریالیسم علمی و نه دولت های روشنگر بوروکراتیک مورد ستایش اندرسون به قبایل شرق هند که مخالف سرمایه گذاری و اکتشاف در یک معدن المونیم در کوهی مقدس مورد نظر مردم می باشند، فرصت و اختیار را می دهند. اندرسون در موقعیتی نیست که این توده های غیر عقلانی را مجاب کند؛ مردمی که در برابر خدایان مدرن رشد اقتصادی به زمین نمی افتند، و هیچ نهادی در سپهر ذهنی و اعتقادی شان رازآمیزتر و تهدید کننده تر و غیر جالب تر از دولت های عقلگرای ابزاری و بازارهای بزرگ با هم مرتبط در مقایسه با سنت ها و اقتصاد عنعنوی شان نیست. بر علاوه، اعتراف اندرسون به شکست تاریخی چپ به سادگی به دامن خشم و کینه چنین مردمی علیه مدرنیته افتاده می تواند که در زایل ساختن خرافات خود ناکام مانده و قدر فضلیت های غربی چون خردگرایی و روشنگری را ندانستند.

مدرنیتۀ چندگانه

در نهایت، پرسش در اینجاست که آیا واقعگرایی پسا مارکسیستی پری اندرسون، و یا سایر چارچوب های فکری- تحلیلی غربی، در نهایت واقعیت تاثیرات چندگانه و متضاد مدرنیته در هند را می پذیرند و یا خیر. یعنی در عین زمان، ورود هند به دنیای جدید گاهی نتایج زیانبار و غیر قابل تحمل داشته و گاه رهایی بخش و پیشرونده. ناظران غربی نیاز به درک این واقعیت دارند که دموکراسی، سرمایه داری و سکولاریسم یک سلسله عناصر استثنایی و تجربه ناشده در محیط ها و جوامع غیر غربی به خود کسب می کنند. آنها باید این برداشت ها و توقعات متعارف اکثریت محققان علوم سیاسی و جامعه شناسی غربی- چه مارکسیست باشد و چه لیبرال و نو محافظه کار- را فراموش کنند که گویا ارزش ها و ساختارهای سیاسی و اجتماعی اکتسابی با معیارهای اروپایی مطابقت پیدا کرده و حال و آینده آسیا با تجارب گذشتۀ اروپا و امریکا همخوانی و مشابهت پیدا کند.

شکی نیست که بی اعتبار کردن رادیکال چنین پیشفرض های فکری غربی که عمیقاً ریشه در اعتقاد به سکولاریزاسیون مترقی دارد، برای اندرسون ناراحت کننده است. یعنی، باید اذعان داشت که جذابیت امروزین نرندرا مودی، سیاستمدار ناسیونالیست هندو، در نزد نخبگان هندی نه بر مبنای مذهب هندو و سایر اعتقادات متافزیکی و خرافاتی که استوار بر کارنامه او در عمل و اعتقاد به مدرنیزاسیون شدید است: ترکیبی از تحکم لنینستی و موثریت سبک مدیریت هنری فوردی که اندرسون آن را در تکنوکرات های چینی پس از مائو می بیند و ستایش می کند. همچنان باید اذعان داشت که اندرسون با تشویق هندی ها به از بین بردن نظام کاستی و عناصر مذهبی از فرآیند مدرنیزاسیون هند، از لحاظ فکری بیشتر به جواهر لعل نهرو نزدیک می شود تا به قهرمانش امبدکار که بوداییسم را یک الترناتیف برابری طلبانه در برابر سلسله مراتب سرکوب گر مذهب هندو می دانست(این جنبه مهم فکری رهبر دالیت ها از سوی اندرسون نادیده گرفته می شود.)

سرنوشت متفاوت و چندگانه ی مدرنیته در جوامع غیر غربی به معنای این نیست که مسیر نظام سیاسی شده کاست، قومیت و مذهب در هند و بقیه جاها به طور ناگزیری به نعمت و ترقی همگانی و فراگیر، آن طوری که سوسیالیست ها در گذشته و طرفداران جهانی شدن در اکنون خیالش را در سر پروریده اند، منجر می گردد. برای آنانی که دیرتر به کاروان مدرنیته پیوسته اند، مطلقاً هر نوع پیشرفت برای هر گروهی با زیانهای کلان همراه خواهد بود، و چنانکه در مورد اقتصاد هند شاهد بوده ایم. این پیشرفت هم متداوم است و هم منقطع. پری اندرسون به خوبی از چالش ها و مبارزات فرا راه چین آگاه است، کشوری که «سرشار از انرژی اجتماعی و انسانی» است. همان طوری که خود به درستی دریافته است، مسیر پیشرفت چین در گذشته«توام با پیشرفت و پسرفت بوده است؛ اما هیچگاهی دست از راه نکشیده است.» این تضاد مدرن، هند امروز را نیز در تب و تاب خود پیچانده است. این واقعیت هم از چشم ناظران غربی که پیشرفت اقتصادی هند را از آینه ی ارقام مربوط به در آمدسرانه بررسی می کنند، و یا تلاش های وسیعتر عمومی برای عدالت، کرامت و آزادی از پس سیاست های نظام کاستی و مذهبی هند دیده نمی توانند، مغفول مانده است.

* این مقاله مرور انتقادی بر کتاب ایدیولوژی هندی از پری اندرسون، چاپ انتشارات Verso ، ۲۰۱۳  است.

تمام حقوق محفوظ است.2016

سیاست
فرهنگ
فلسفه
فيسبوک ما را لايک کنيد ما را در تويتر تعقيب کنيد گوگل پلاس ما را دنبال کنيد آدرس آر اس اس ما