دکتر رنگین دادفر سپنتا

این یادداشت، فشرده ای از یک پژوهش مفصل نگارنده است که در سالهای ۲۰۰۳ و ۲۰۰۴ در دانشگاه آخن آلمان انجام یافت. آرزو این بود، تا با در نظر داشت تحولات سیاسی در افغانستان و شیوع نژاد پرستی، این یاد داشت ها به صورت یک کتاب چند صد صفحه ای به زبان فارسی انتشار یابند. دخترم فرنگیس دادفر سپنتا در راستای چاپ کتاب تلاش های فراوان کرد؛ شرمنده ی محبت او ماندم. وقتی در سال ۱۳۸۳که به عنوان استاد مهمان در دانشگاه کابل درس می دادم، گاهی هم در بحث های کناری با شاگردانم به معضله ی نژادپرستی اشاره هایی داشتم. در سلسله سخنرانی هایی که در مرکز رسانه ی کابل ( میدیوتک) در ماه سپتامبر و اکتبر ۲۰۰۵ برگزار شد، نخستین موضوع سخنرانی ام “تیوری های نژادپرستی و گفتمان هویت ملی” بود.

با این که متن سخنرانی یاد شده از جانب مرکز رسانه ها، بر روی لوح فشرده (CD) انتشار یافت، با این هم، جدال و تقابل روزانه با نژاد پرستی و پافشاری روز افزون استاد قسیم اخگر مرا بر این داشت تا این یاد داشت ها را انتشار دهم. اگر این یادداشت بتواند، اشارات تیوریکی را در برداشت از نژاد پرستی و شوونیسم در دسترس جوانان میهن قرار دهند، مایه ی خوشحالی خواهد بود.

۱به کار برد واژه ی گفتمان

 زمانی که به جمعبندی این یادداشت ها می پرداختم، نگرانی و دلهره ی برحقی، از این که روزگاری مساله ی نژادپرستی به مثابه ایدیولوژی حاکمیت تا ابعاد امروزی آن گسترش خواهد یافت، داشتم. با این همه با حرکت از تبارزات قدرت طلبانه ی نیروهای سیاسی و شیوع گرایش های قومی در سال ۱۹۹۱ میلادی بود که در نتیجه گیری کتاب، “افغانستان- فرایند عقب ماندگی، جنگ و مقاومت” نوشته بودم که “در افغانستان به گونه ای که امروز اوضاع به پیش می رود، کلیه روند های سیاسی و اجتماعی آینده به طور، باورنکردنی از گفتمان تباری متاثر خواهند بود.” این تز از دید برخی از دوستان خودم نیز، بر واقعیات افغانستان مبتنی نبود و آنها با شعار برادری و مراجعت به “تاریخ کهن سال” این جغرافیا، نادرستی این دیدگاه را مطرح می کردند. من که خود از جانبی در آغوش کشاکش های قومی و سلطه طلبی ها و مقاومت ها بزرگ شده بودم و از جانب دیگر در پی پژوهش های خودم در دانشگاه آخن آلمان در مورد مسایل کثرت گرایی فرهنگی و پذیرش مهاجران و مشکلات نژادپرستی و آشکار شدن نشانه های رشد متضاد پدیده ی جهانی شدن آشنا شده بودم، با گستاخی به این خطر و بحران اشاره کردم. با این که امروز نیز بسیاری، از پذیرش این واقعیت سر باز می زنند و در واقعیت با پناه بردن به آغوش تحلیل گریزی، نژاد پرستی پنهان خود را توجیه می کنند، به باور من نژاد پرستی، دگر ستیزی و ناسیونالیسم تباری گفتمان حاکم در درون کشور ما را تشکیل می دهد.

مباحث جاری در افغانستان پیرامون مسایلی مانند، ملت، هویت ملی، زبان ملی، دولت، جایگاه اقوام در نظام سیاسی و اجتماعی، نظام حقوقی و سیاسی و مباحثی مانند آن، گاه به گونه ی آشکار و گاه پوشیده بار نژاد پرستانه دارند.

من در این یاد داشت از مفهوم گفتمان نژادپرستی استفاده می کنم. با این که می دانم این واژه و یا این اصطلاح در سالهای اخیر به وفور از جانب اندیشمندان غربی به کار برده شده است و گاهی هم به گونه ی مد و غیر لازم، بدتر از آن که در زبان فارسی برای بیان هرچیزی از آن استفاده می کنند و بیشتر هم از یکی از کاربرد های فرعی آن بهره می برند. بدین معنا که این واژه را بیشتر به مفهوم جدل و بحث و چیز های مانند آن مورد استفاده قرار می دهند.

برای روشن شدن مباحث مورد نظر تمایل من اینست که واژه ی گفتمان را به مفهوم متداولتر آن، به مفهومی که مورد نظر میشل فوکو ( Foucault) بود، در این متن به کار بگیرم. به بیان دیگر، به مفهوم درک واقعیت دوران که در گویش تبارز می یابد و به مفهوم کلیت روابط یک مجموعه و یا یک معرفت معین، شامل آن چه که گفته می شود، آن چه که باید گفته شود و آن چه که نباید گفته شود. از این دیدگاه، گفتمان عبارت است از بخش گویشی یک “کنش مبتنی بر گویش” که شامل نمود های غیر گویشی، نیز می شود. گفتمان نه تنها مولود یک واقعیت است بلکه خود نیز می تواند واقعیت ها را بیافریند. با این برداشت واژه ی گفتمان به گونه ای که در این بحث به کار برده می شود، با مفهومی که از جانب بسیاری در افغانستان مطرح می شود، تفاوت دارد.

یک ارزیابی اکادمیک، از ویژگی های نژاد پرستی و هویت ملی در افغانستان امر دشواری است؛ چراکه فاعلان نژاد پرستی وطنی، کمتر چیزی برای ارزیابی ارایه می دهند. (اگر کتاب سقوی دوم را در نظر نگیریم) از جانب دیگر عرضه ی نژاد پرستی در پوششی از مقولات دارای بار معنایی مثبت، مانند، عدالت اجتماعی، رفع تبعیض و ستم و مانند آنها، در واقعیت موجب می شوند که در برخورد و آشکار کردن پیام پوشیده ی این طرح ها کار آسان نشود. یکی از دشواری های دیگر در این راستا این است که روند ها و جریانات سیاسی که بار نژادپرستانه دارند، با گریز به آغوش مفاهیم اخلاقی و آفرینش اسطوره های فرا تاریخی و دادن شعار های ویژه، عملا باعث آن می شوند که پرده دری از سیمای راستین شان دشوار شود. افزون بر این دشواری ها، سنت شفاهی گری و گریز از کتاب و نوشته در افغانستان نیز موانع بزرگی اند بر سر راه پژوهشگران در این کشور. با این همه، واقعیت گفتمان نژادپرستی در افغانستان آشکارتر از آن است که نتوان به کمک تحلیل های گفتمانی به کنه آن پی برد. بيشتر نخبگان سياست و فرهنگ در کشور ما به درجات گوناگون به نوعی از نژادپرستي مبتلا اند و از آن برای “تحكيم، تعدیل و یا کسب قدرت” بهره می جویند.

در گسست اجتماعی که در پی جنگ و کشتار و خون ریزی به وجود آمده است و جامعه در آستانه ی یک تحول قرار گرفته است، اگر خیزش چنین گرایش های طبیعی به نظر می رسد ولی شیوه های حل و سمت دهی به آنها در فرایند سیاسی- اجتماعی کنونی افغانستان مایه ی نگرانی است.

در این جستار تلاش می کنم تا برخاستگاه ها و ساختار های تیوریک قضیه را مطرح کنم.

۲نژاد پرستي- فرایند یک ایدیولوژی

۲.۱توجیه نابرابری های اجتماعی

در سده ی نزدهم پا به پای رشد نابرابری های طبقاتی و گسترش طبعیت گرایی (Naturalismus) و داروینیسم اجتماعی (Sozialdarwinismus) در دانش های اجتماعی، تمایل به توجیه نابرابری های اجتماعی بر پایه ی تعلقات نژادی شیوع یافت. (Stolcke, 1994, 57)

معادل نژادپرستی در بسیاری از زبان های مهم دنیا راسیسم (Rassismus) می باشد. راسیسم اشتقاقی است، از کلمه ی راس عربی، به مفهوم سر، منبع و آغاز یک پدیده.

فلسفه ی راسیسم کلاسیک عمدتا بر سه ادعای زیر تکیه می کند:

  • در جهان نژاد های ناب و جود دارند که به دلیل ساختار های بیولوژیکی با نژاد های دیگر تفاوت دارند،
  • نژاد های ناب از دیدگاه بیولوژیک نسبت به نژادهای دیگر برتر هستند؛ این برتری، به گونه ی برتری روانی، اجتماعی و فرهنگی تبلور می یابد،

برتری نژاد های ناب نشانی از مشروعیت حاکمیت آنها بر “نژاد های پست” می باشد، (Memmi, 1992, 13)

نژاد پرستی به باور بالیبار (Balibar) در ساحت جهانی تلاش مشروع سازی تقسیم کار میان کشور های پیشرفته ی مرکز و کشور های عقب مانده ی پیرامون است. (Wallerstein 1990, 87ff) بر این پایه نژاد پرستی تعمیم تفاوت های حقیقی و یا مجازی به مثابه نظام ارزش ها به سود نژادپرست و به زیان قربانیان وی است؛ بدین وسیله نژاد پرست در تلاش است تا امتیازات موجودش را از طریق به کار برد خشونت اجتماعی و به کمک ایدیولوژی نژادپرستی توجیه کند. (Wallerstein,1990, 64) بالیبار در این ارزیابی اش تا حدود زیادی از تیوری معروفش در باره ی نظام جهانی و روابط قدرت و جایگاه خلق های جهان سوم در این نظام بهره می جویند.

با آن که گرایش های نژاد پرستانه دارای تفاوت های می باشند ولی در کلیه گرایش های نژادپرستانه می توان موارد مشترک زیر را در یافت:

  • برخاستگاه کلیه نژاد پرستان اینست که گروه های اجتماعی با یک دیگر به گونه ی طبیعی دارای تفاوت هایی اند. اگر این تفاوت ها به گونه ی عینی قابل رویت نباشند، نژاد پرست آنها را به گونه ی مجازی می آفریند. تلاش برای کشف و یا ایجاد تصور موجودیت تفاوت ها، نخستین گام به سوی نژاد پرست شدن است. اما با طرح تصور و یا کشف تفاوت ها، تا نژاد پرست شدن راه درازی در پیش است.
  • نژاد پرست به دنبال آن که به کشف و پیدا کردن تفاوت ها میان گروه های انسانی دست یافت، و یا آن را فرضیه ی کنش سیاسی اش قرار داد، به تفسیر و تعبییر این تفاوت ها به سود گروه خود و به زیان گروه های دیگر می پردازد.
  • از دید نژادپرست تفاوت ها، چه بیولوژیک و چه فرهنگی تبارزات جهان شمولی اند که همواره وجود خواهند داشت.
  • حالا چون این یک قانون و نظام طبیعی و جاویدانی است پس باید جایگاه گروه های اجتماعی و حق حاکمیت “مشروع” گروه برتر را حتا با توسل به قهر و خشونت حفظ کرد.

نژاد پرستی در واقعیت یک ایدیولوژی و کنش بیمار ولی آشنا و شناخته شده است. کنشی که انسان از کودکی در بستر کنش ها و تعاملات اجتماعی می آموزد. این ایدیولوژی تجربه و باور جمعی است که پیش از آن که به گونه ی مانیفست و برنامه ی سیاسی تبارز بیابد، بسیاری به آن باور دارند، نوعی از نژاد پرستی مانفیست نشده، تمایل بیشتر به گروه فرضی خودی و ترس از گروه برونی.

نژاد پرستی در واقعیت با تعریف “خود” و “دیگران” و تعریف و تفسیر تفاوت های حقیقی و مجازی به مثابه ایدیولوژی حاکمیت آغاز می شود. (Memmi, 1992, 37f ) نژاد پرستی باور یک جمع ا ست که نژادپرست از کودکی در گفتار و کردار خانواده اش از طریق نظام آموزشی و نهاد های جمعی به شمول نهاد های دولتی، و غیره فرا می گیرد. (Memmi, 1992,115)

نژاد پرستی به بیان دیگر، نوعی از اجتماعیت ایدیولوژیک است که در آن افراد جایگاه خویش را در نظام دولتی، جایی که روابط قدرت و نهاد های آن ضمانت اجرایی می یابند، با توسل به تفسیر سیاسی تفاوت ها به مثابه منبع و کانون مشروعیت قدرت تحکیم و تثبیت می کنند.

فان دن برک (van den Broek ) بر این باور است که نژادپرستی عبارت است از مجموعه ی رفتار ها، قوانین، دساتیر و دیدگاه هایی که موجب می شوند تا انسان های (برون از حلقه ی نژادپرست) نه به مثابه انسان های دارای ارزش برابر، بلکه به مثابه انسان های دارای تبار مادون تلقی شوند و با آنان نیز به مثابه انسان های مادون معامله شود. به باور وی پایگاه راسیسم را نابرابری در قدرت اقتصادی، سیاسی و اجتماعی تشکیل می دهد. (van den Broek, 1988, 32)

نژاد پرستی ساختار و سطح فکری و آگاهی گروه های انسانی را مولود بی رابطه ی ساختار فزیکی و بیولوژیکی آنان می داند (Poliakov, u.a. 1984, 27) و بر این باور است که گروه های انسانی به گونه ی طبیعی از لحاظ ذکاوت و هوشیاری و صلح طلبی و یا سلحشوری به دلیل این که وابسته به این و یا آن نژاد می باشند، از هم تفاوت های دارند. در این راستا نقش داده های تاریخی و اجتماعی و درجه ی تکامل اجتماعی و تاریخی و سطح پیشرفت و آموزش و غیره، جانبی تلقی می شوند. در این که شهر نشینی، آشناای و آمیزش با فرهنگ های دیگر، درجه ی رشد فرهنگ سیاسی و رشد و قوام دموکراسی و نظام آموزش و پرورش، در گسترش دانش ها و ارتقای معرفت و فرهنگ انسان ها و کاهش و باز آفرینی نژادپرستی چه نقشی را می توانند داشته باشند، مسأله ای نیست که نژادپرست آن را در تحلیل و اعمالش زیاد در نظر داشته باشد.

نژاد پرستی با “دگرستیزی” و “ناسیونالیسم تباری” با همه نزدیکی ها، تفاوت هایی دارد. نژاد پرست در رد و نفی دیگران برخورد رادیکالتر و در مبارزه با آنانی که از دید او به تبار خودی تعلق ندارند، پیگیر تر است و طبیعی است که در چنین موردی استفاده از قهر فزیکی و قهر ساختاری نیز سهل تر است.

گفتمان راسیستی یک گفتمان ایدیولوژیک است. این ایدیولوژی معانی و مفاهیمی را که می آفریند، پیام هایی را که مطرح می کند و آن چه را که می گوید و یا ظاهراً نمی گوید، همه اجزای یک کلیت می باشند. ایدیولوژی راسیستی در گام نخست چشم به مساله ی قدرت سیاسی، اجتماعی و مسایل مربوط به آنها را دارد. در فرایند کارآای سیاسی، پیامد این ایدیولوژی، پیشگیری از دسترسی “دیگران” به منابع قدرت و نهاد ها و نمود های آن به شمول نهاد های فرهنگی می شود. ( Hall, 178, 31 Jg, 913)

بحث تعیین حدود و ثغور نژادپرستی و ساحت کارایی سیاسی و اجتماعی آن، یکی از مباحث مورد منازعه ی تیوری های سیاسی می باشد. آیا راسیسم تنها شامل آن گرایش های می شود که به برتری بیولوژیک برخی از گروه های انسانی بر برخی دیگر باور دارند و یا این که شامل کلیه گرایش هایی که به دلیل تفاوت های گوناگون مانند فرهنگی و غیره به برتری جمعی بر جمعی دیگر باور دارند نیز می شود؟ این پرسشی است که تیوری های راسیسم به آن پاسخ های گونا گون ارایه می دارند. (Balibar 1990, 62f)

۳نژادپرستی به مثابه مانفیست سیاسی

 نژاد پرستی به بیان دیگر واکنشی است در برابر ظهور و گسترش افکار عدالت خواهانه و انسان دوستانه، عکس العملی است در برابر عصیان برده ها در برابر برده داران و خیزش های ضد استعماری مردمان مستعمرات. (Schöneberg, 1987, 253) و یا گروه های اجتماعی که به دلیل ظاهر فزیکی و یا تعلق فرهنگی خود مورد اجحاف قرار گرفته اند. همراه با هجوم استعمارگران اروپایی به جهان مستعمرات، نژادپرستی مدرن به مثابه ایدیولوژی توجیه وتفسیر برتری تکنیکی، نظامی و اقتصادی اروپاییان بر جهان برون از اروپا مطرح گردید. (Geiss, 1988, 15) نژاد پرستی از دید روانشناسی اجتماعی در واقعیت بیگانگی با خود است. بیگانگی که از طریق نهاد های حقوقی به گونه ی آفرینش “ما” و “دیگران” تدوین می شود. این “ما” نژاد، فرهنگ و یا دین مشترک دارد و آن “دیگران” برون از این حوزه هستند. در بهترین حالت می توان به آن “دیگران” در چارچوب نظام اجتماعی و سیاسی (دولتی) که این “ما” ی خودی صاحب و حامل آنست، حقوقی قایل شد. این حقوق بر پایه ی عرف و سنت ها و یا بر پایه ی قوانین مدرن، “حقوق دیگران” است؛ حقوق “اقلیت ها” است، که جانب دیگر آن تضمین “حقوق اکثریت” به نوعی حقوق صاحب خانه است. حقوق اکثریتی که هم نژاد و یا هم فرهنگ است. بدین گونه قلمرو های جغرافیایی به ملکیت گروه های نژادی و یا مذهبی در می آیند و جغرافیا ها نیز دارای نژاد و دین می شوند و گروه های اجتماعی دیگر که شامل این “ما” ی حاکم نمی شوند به انسان های با حقوق محدود که محکوم به تمکین هستند، تقلیل می یابند.

از این چشم انداز، به دلیل این که، این “ما” یکدست و همزبان و همدین است، پس ملت نیز به مثابه سازمان سیاسی و اجتماعی این “ما” یکدست و همگون است. دارای هویت نژادی و یا فرهنگی است که “دیگران” صاحب آن نیستند و شاید در شرایطی بتوانند، اگر حاضر شوند تا انکار هویت خودی جلو بروند، شامل ملت شوند در غیر آن بخشی از اقلیت ها می باشند. در نژادپرستی بیولوژیک ملت جمعی از هم نژادان است و در نژاد پرستی فرهنگی جمعی از برادران (خواهران؟) همزبان و یا هم کیش است.

نژادپرست تا جایی که مربوط به جمعیت همنوع او می شود، حتا برخی از صفات نکوهیده را نیکو می شمارد؛ در حالی که همان صفات را در مورد “دیگران” قابل نکوهش می داند. به گونه ی مثال اگر “جمع” او به خانه و کاشانه ی دیگران هجوم برده و مال و ناموس دیگران را تاراج کرده باشد، از دلاوری ها و سلحشوری های جمعش افسانه ها می سازد و از آن با غرور و افتخار یاد می کند و این در حالیست که اگر سلحشوران “جمع” دیگر به خانه و کاشانه ی جمع او، روی کرده باشند، از بربریت و سبعیت این “نژاد پست” شکوه ها سر می دهد. (Flohr, 1994, 220 )

نژاد پرست، در واقعیت بسیاری از عادت ها و صفات زشت خود را، آن صفات ناپسندیده ای را که از انظار دیگران پنهان می کند، به فرد و یا گروه “بیگانه” نسبت می دهد. از همین جاست که به بیان یونگ (Jung) بیگانه سایه ی نژاد پرست است. آن صفاتی را که نژاد پرست می خواهد از دیگران پنهان نگهدارد، نامریی و ناشناخته می مانند و به گونه ی ناخوداگاه از طریق گفتار و یا کردار نژادپرست به مثابه صفات ذاتی دیگران تبارز می یابند. بدین گونه فرد نژاد پرست شخصیت در پرده ی خود را در آینه ی قربانی اش می بیند و این قربانی که در واقعیت مولود فانتزی و اوهام شخصیت بیمار، نژاد پرست است، نقش مسوول و بلاگردان را عهده دار می شود. (Scheib, 1995/2, 33) اگر در کشورش بی نظمی است به این دلیل است که اعضای نژاد مادون پا به قلمرو سیاست گذاشته اند؛ اگر بیکاری بیداد می کند به این خاطر است که “دیگران” زمینه ی اشتغال را ربوده اند و اگر ارتش شوروی از سالنگ می گذرد به این خاطر است که قوم دون پایه ای حاشیه نشین شاهراه بوده است و اگر طالب از جنوب با سپاهیان و افسران کشور دیگری هجوم می آورد به این دلیل است که در آنجا قوم فرهنگ ستیز و قابل خرید زندگی می کند و غیره.

نژاد پرستان با تعریف “دیگران” به مثابه انسان هایی که با “ایشان” همانندی ندارند به آفرینش جدایی ها می پردازند. بدین مبنا، انسان ها نه بر پایه ی موجودیت مستقل فردی خود شان بلکه با تصور این که این گروه احتمالا با گروهی نژاد پرست که به او تعلق دارد، تفاوت دارد و این تفاوت به باور نژاد پرست دلیل عدم برابری این گروه با گروهی که نژادپرست خودش را با آن پیوند می دهد، می باشد.

هرگاه جمعی نگران از دست دادن موقعیت و امتیازات اجتماعی خود، به گونه ی حقیقی و یا مجازی باشد، این نگرانی می تواند موجبات “دیگر ستیزی” و در نهایت نژادپرستی را فراهم آورد. ساختار های جامعه ای که در آن روابط قدرت بر بی عدالتی استوار باشد، در آغوش خود، گفتمان سیاسی و اجتماعی مبتنی بر ترس و نهایتاً سلطه جوای را پرورش می دهد. (Scherr, 2/95, 23 )

نژاد موضوع گفتمان راسیستی است؛ برون از دایره ی این گفتمان نژاد معنا و مفهوم نمی یابد. نژاد به بیان کالپاکا و راتزیل “یک ساخته و پرداخته ی ایدیولوژیک است و نه یک دسته بندی تجربی تیوری اجتماعی، بر این مبنا است که نژاد مجموعه ای از ویژگی های مجازی ارثی را به نمایش می گذارد تا به توسل به آن بتوان موقعیت های برتر و حقیقی و نظام حاکمیت و یا محکومیت موجود را با اشاره به تفاوت هایی که از طریق وراثت تداوم می یابند، مشروع نشان داد” (Kalpaka und Räthzel, 1990)

نژادپرستی مانیفیست شده، نژاد پرستی ای است که علی الرغم تجلی های گوناگون تبارز ایدیولوژیک یافته و به مثابه برنامه ی سیاسی قدرتمدار در قلمرو جامعه و سیاست برای فتح نهاد های سیاسی، فرهنگی و اقتصادی و در پی حفظ و یا گسترش امتیازات موجود و یا احتمالی می باشد. کشف و تحلیل این نوع نژاد پرستی به دلیل رک گویی که در آن نهفته است، آسان تر است.

۳۰۱نژاد پرستی بیولوژیک

نژاد پرستی معاصر دست کم در تجلی اروپایی و امریکایی آن و در این اواخر در تجلی افغانی آن، کمتر تبارز بیولوژیک ولی بیشتر تبارز فرهنگی دارد. نژادپرست بیولوژیک بر این باور است که انسان ها، تبارها و رنگ های گوناگون دارند. به دلیل داشتن این رنگ ها برخی تواناتر، هوشیارتر، جسورتر و پرکارتر از دیگران اند. این برتری نه تنها در میان رنگ های گوناگون به دلیل بیولوژیک امر طبیعی است، بلکه در بین جنس ها (زن و مرد) نیز به مشاهده می رسد. به یک کلام، از این دیدگاه نژاد مو طلایی و سپید پوست را بر نژاد های دیگر برتری است. با حرکت از این دیدگاه است که نژاد پرستان دارای رنگ های دیگر نیز به برتری نژاد خود شان باور دارند. از آن جایی که بر پایه ی منطق نژادپرست، برتری بیولوژیکی یک واقعیت است، پس نژاد برتر را حق حاکمیت است. نژاد برتر یا نژاد فروتر را نابود می کند، و یا این که بر او حکم می راند.

پژوهش های مدرن در باره ی موجودیت نژاد های گوناگون میان انسان ها نشان می دهند که سخن از موجودیت نژاد های گوناگون هیچ پایه و منبع علمی ندارند. (Miels, 1991, 94) با این همه، پیامد این پژوهش ها در نظام فکری نژادپرستان بازتاب نمی یابد. تا جایی که در قوانین اساسی بسیاری از دموکراسی های جهان و حتا در اعلامیه ی جهانی حقوق بشر نیز سخن از نژاد ها است.

بحث نژادها، نخست از دلمشغولی های آخورداران بود که در مسابقات اسپ دوانی، اسپ ها را به نژاد های گوناگون تصنیف می نمودند تا بتوانند اسپ های تیزرو و بارکش را بهتر شناسایی کنند. بعد ها این مساله همراه با شیوع استعمار و گسترش سرمایه در قلمرو جامعه و انسان ها راه یافت. بر این مبنا انسان موضوع تحلیل های وارد بر اسپ های تیزرو و بارکش شد. بزرگی، درازی و یا گردی چهره، رنگ موی، قد های بلند و کوتاه و بسیاری از تبارزات ظاهری انسان ها دلیل مهتری و یا کهتری تلقی شدند. بیچاره انسان نژاد پرست و قربانی او هر دو فدای حماقت ایدیولوژیک شدند.

 

 

 منابع

 

 

  1. Balibar, E.: Rasse Klasse Nation. Hamburg 1990
  2. Flohr, A. K.: Fremdenfeindlichkeit, Opladen 1994
  3. Geiss, Imanuel: Geschichte des Rassismus, Frankfurt a.M. 1988
  4. Hall, Stuart: Rassismus als ideologischer Diskurs, in: Das Argument, Nr 178, S. 913-921, 1989
  5. Kalpaka, Annita und Räthzel, Nora: Schwierigkeit, nicht Rassistisch zu sein Köln 1999
  6. Memmi, Albert: Rassismus, Hamburg 1992
  7. Miels, R.: Rassismus. Einführung in die Geschichte und Theorie eines Begriffs. Hamburg 1991
  8. Poliakov, Leon: Beiträge gegen die Ausländerfeindlichkeit, Reinbek bei Hamburg ۱۹۸۴,
  9. Scheib, Valentina Veneto Das Fremde als eigener Schatten, in: Informationsdienst zur Ausländerarbeit, Nr. 2-95
  10. Scherr, Albert: Soziale Identitäten Jugendlicher. 1995 Opladen
  11. Schöneberg, U.: Ulrike: Gruppenpsychologische Hintergründe der Fremdenangst und Fremdenfeindlichkeit, in: Ausländer und Massenmedien. Bestandaufnahme und Perspektiven, Schriftenreihe der Bundeszentrale für Politische Bildung, Bd. 253, Bonn 1987
  12. Stolcke, Verena: Kultureller Fundamentalismus, in: Linden (Hg.); Die Wiederkehr des Regionalen, Frankfurt a.M.- Neu York 1994
  13. van den Broek: Kultureller Rassismus Berlin 1988
    Walerstein, I.: in ders., Balibar, E.: Rasse Klasse Nation. Hamburg 1990

تمام حقوق محفوظ است.2016

سیاست
فرهنگ
فلسفه
فيسبوک ما را لايک کنيد ما را در تويتر تعقيب کنيد گوگل پلاس ما را دنبال کنيد آدرس آر اس اس ما