آصف بیات[۱]

برگردان – یعقوب ابراهیمی

از خیزش های جهان عرب در سال ۲۰۱۱ به مثابه رویداد های تغییردهنده ی جهان و بازتعریف کنندۀ روحِ سیاستِ زمانه ما نامبرده شد. گسترش شگفت‌آور این خیزش های جمعی که به زودی جنبش های اشغال نیز آن را همراهی کرد، ناظرین را متقاعد ساخت بپذیرند که آنها شاهد یک پدیده بی‌سابقه؛ یک چیز کاملا نو و بی‌مانند، یک نهضت بی‌نام و یک انقلاب نوید بخش به سوی ر هایی هستند. به قول آلن بدیو، میدان تحریر و هرآنچه در آن اتفاق افتاد، از مبارزه تا سنگربندی، خیمه زدن، مناظره، غذا پختن و مراقبت از مجروحین، همه و همه نشاندهنده ی آغاز «کمونیسمِ جنبش» و معرِف بدیلی برای دولت سنتی لیبرال دموکراتیک و دولت‌ های اقتدارگرا و بالاخره یک پدیده ی جهانی ای بود که شیوه جدید سیاست ورزی را (یک انقلاب واقعی را) بشارت می داد. به قول اسلاوی ژیژک فقط اتفاقات سیاسیِ «کاملا نوِ» عاری از سازمان های هژمونیک و رهبری کاریزماتیک یا دستگاه های حزبی می توانست آفرینندۀ چیزی همانند «جادوی تحریر» باشد. مایکل هارت و انتونی نگری باور دارند که بهار عرب، اعتراضات خشمگینِ اروپا و جنبش اشغال وال‌ستریت بیانگر عطش توده ها به یک «دموکراسی واقعی»، یک نظام متفاوتِ خلع کنندۀ لیبرالیسمِ مفلوکی که کاپیتالیسمِ سهامی لباس مندرسی را به‌وی پوشانیده، می باشد. و خلاصه این پندار کُلی: جنبش های اخیر نشانه های «انقلاب نوین جهانی» اند.[۲]

اطلاق واژه «نو» به این خیزش ها شاید درست باشد؛ اما سوال این است که «نو بودن» تا چه حدی برای شناختِ جوهرِ این انقلاباتِ سیاسی کمک می کند؟ و این که نو بودن چه ارزشی دارد؟ واقعیت امر این است که شیوعِ ارزیابی های بی‌محابای این انقلابات در ایالات متحده و اروپا حتی پیشکسوتان عرب را درباره سرنوشت انقلاب شان نگران ساخته است؛ زیرا این رهبران از خطرات عقب‌گرد محافظه کارانه و احتمال ربایش انقلاب بوسیله فرصت‌طلبان در حاشیه‌  آگاه اند. دو سال بعد از سقوط دیکتاتور ها در تونس، مصر و یمن، نهاد های دولتی و همچنان پایه های قدرتِ نخبه‌گانِ پیر، به طور چشمگیری دگرگون ناشده باقی مانده اند. پلیس، ارتش، دستگاه قضایی، رسانه های تحت کنترل دولت، نخبه‌گان اقتصادی و شبکه های داد و ستدِ احزاب قدرتمندِ پیشین، همه و همه، کم و بیش دست نخورده باقی مانده اند. این واقعیت، که حاکمان نظامی موقت در مصر اعتصابات را ممنوع و حدود دوازده هزار فعال سیاسی را به دادگاه های نظامی فرستادند، نشاندهندۀ خصوصیت عجیب این انقلابات است.

واکنش متضاد (تحسین و سرزنش) بازتابگر واقعیت متناقض «انقلابات» عرب – اگر ما انقلاب را حد اقل دگرگونیِ سریع و رادیکال دولت در نتیجه جنبش های مردمیِ هدایت شده از پایان تعریف کنیم- است. قطب بندی اندیشه ها انعکاس دهندۀ انفصال عمیق بینِ دو وجه کلیدی انقلاب (جنبش و تغییر) است. روایات تحسین آمیز از بهار عربی عمدتاً به انقلاب به مثابه «جنبش» که عبارت از رویداد های نمایشی ای چون همبستگی، فداکاری، نوع‌دوستی و اهداف مشترک (اشتراکات میدان تحریر) می باشند، نگریسته اند. در این روایت ها، توجه اصلی بر لحظات فوق العادۀ بسیجِ انقلابی ای است که طی آن رفتار و عادات یکباره متحول می شوند: اختلافات فرقه ای از بین می روند، برابری جنسیتی به واقعیت مبدل شده و خودخواهی ها کاهش می‌یابند؛ همین طور طبقات مردمی به خلاقیت، قابلیت سازماندهی و تصمیم‌گیری دموکراتیک دست می‌یابند. هرچند این رویداد های درخشان، مسلماٌ ارزش مستندسازی و برجسته سازی را دارند؛ اما پرداختن محض به «انقلاب به مثابه جنبش» جوهر اصلی «انقلابات» را که همانا «تغییر» است، تحت الشعاع قرار داده و به این ترتیب در زمینه این که روزِ بعد از سرنگونی دیکتاتور چه باید کرد، حرف محکمی برای گفتن ندارد. حتی این رویکرد ممکن است به پنهان‌سازی تناقضات درونی انقلابات در وضعیت سیاسی جدیدِ پسا-انقلابی که در آن چشم‌انداز های بزرگ و اتوپیا های ر هایی‌بخش جایش را به پروژه های بی‌ربط، بداهه گویی و شبکه های افقیِ شُل خالی می کند، بیانجامد.

استراتژی های دگرساز

آیا ما واقعا در یک عصر انقلابی زندگی می کنیم؟ به یک معنا، بلی! بحران لیبرال دموکراسی غربی و فقدان حکومت پاسخگو در اکثر بخش های جهان همراه با نابرابری فزاینده و احساس محرومیت، اقشار بزرگی از مردمانِ سراسر جهان را به شمول قشر های تعلیم یافته و مسلکی متاثر ساخته و با ایجاد یک بن‌بست سیاسیِ عینی، نیاز به یک تغییر بنیادین را افزایش داده است. دیوید هاروی با این استدلال که جهان در حال حاضر بیش از هر زمان دیگری به یک «مانفسیت کمونیست» نیاز دارد، یک دهه پیش به این وضعیت ناگوار اشاره کرده بود.[۳] اما نباید فراموش کرد که یک جهانِ نیازمند انقلاب، در هر عصری، در فقدان دیدگاه و وسایل لازمِ تحولِ بنیادین، قادر به تولید انقلاب نیست. به عبارت دیگر دوران متناقضی را که در آن امکان «انقلاب به مثابه تغییر» ضعیف باشد، اما در مقابل امکان «انقلاب به مثابه جنبش» در یک سطح تماشایی فراهم باشد، نمی توان دوران انقلابی خواند. خیزش های جهان عرب بیانگر این تناقض است. شگفت آور نیست که مسیر تحولات در این کشور ها- به استثنای لیبی و سوریه که تحولات در آنها به مثابه جنگ های انقلابیِ نیازمندِ مداخله نظامی خارجی فرض شده اند- به هیچ یک از شیوه های شناخته شده تحول سیاسی (اصلاح، خیزش یا انفجار از داخل) شباهت نداشته و هر یک دارای خصوصیات منحصر به فرد خویش هستند.

از لحاظ تاریخی، جنبش های اجتماعی و سیاسی، با پیروی از یک استراتژی اصلاحی، یک مبارزه پایدار را برای اعمال فشار بر رژیمِ برسرقدرت، جهت آوردن اصلاحات در چارچوب نهاد های دولتِ موجود، سازماندهی می کنند. جنبش مخالف دولت، با تکیه بر نیروی اجتماعی خویش که عبارت از بسیج توده هاست، نخبه های سیاسی را به اصلاحات نهادی و قانونی وادار می سازد. اصلاحاتی که معمولا با عقدِ پیمانی بین دولت و اپوزیسیون وعده داده شده و بدین‌سان، تغییرات در چارچوب مقررات سیاسی موجود انجام می شود. گذار به دموکراسی در کشور های برازیل و مکزیک در دهه ۱۹۸۰ چنین خصوصیتی داشت. رهبری جنبش سبز ایران نیز طرفدار یک چنین شیوه اصلاح‌طلبانه است. در چنین شیوه ای، عمق و پهنای اصلاحات می تواند متفاوت باشد. مثلا تغییرات ممکن سطحی باقی بماند و یا در شکل اصلاحات قانونی، نهادی و سیاسی-فرهنگی، یک تحول عمیق را در قبال داشته باشد.

درمقایسه با روش اصلاحی، روش خیزشی نیازمند یک جنبش انقلابیِ زمانمند، یک رهبری شناخته شده، ساختار های سازمان یافته و طرحی برای یک نظم نوین می باشد. در یک وضعیت انقلابی به طور همزمان دولت در ماهیت با استفاده از نیروی پولیس و ارتش به دفاع از وضع موجود می پردازد و در جهت دیگر عده ای از ناراضیان حکومتی با پیوستن به نیرو های انقلابی در اردوگاه دولت شکاف ایجاد می کنند. بنابراین، اردوگاه انقلابی با جذب بیشتر ناراضیان حکومتی، تشکیل دولت سایه و ایجاد ساختار های بدیل قدرت، به پیش حرکت گام برمی دارد. چنین انقلابی، با ایجاد یک وضعیتِ «قدرت دوگانه» بین رژیم حاکم و اپوزیسیونی که معمولا دارای رهبران کاریزماتیکی چون لنین، مائو، کاسترو، خمینی یا واتسلا ‌هاول هست، توانایی های دولت برای ادارۀ کشور را به چالش می کشد. جایی که انقلاب به پیروزی می رسد، در آن قطب های قدرت دوگانه در یک نبرد سرنوشت ساز با هم تصادم کرده و در نتیجه اردوگاه انقلابی با زور بر وضعیت غلبه کرده و با از میان برداشتن نهاد های کهنۀ اقتدار، نهاد های جدیدی را بنیان ‌می گذارد. در نتیجه وضع جدید و دولت جدیدِ متشکل از کارمندان تازه‌نفس، ایدیولوژی جدید و شیوۀ بدیل حکومت‌داری، از نو سامان می ‌یابد. انقلابِ ۱۹۵۹ کوبا، انقلاب ساندینیستا در نیکاراگوا و انقلاب ایران هردو در سال ۱۹۷۹، نمونه های انقلابات خیزشی هستند. همین طور، رژیم قذافی در لیبی با یک انقلاب خیزشیِ تحت رهبریِ «شورای انتقالی ملی» مورد حمایت ناتو، که با آزادسازیِ بنغازی بسوی طرابلس راه افتاد، مواجه شد.

علاوه بر شیوه های اصلاحی و خیزشی، یک امکان سومی ، که عبارت از انفجار رژیم از داخل می باشد، نیز موجود است. یک شورش امکان دارد بوسیله اعتصابات و سایر اشکال نافرمانی مدنی و همچنان بوسیله جنگ انقلابی با محاصره تدریجی پایتخت نیز شکل بگیرد. در نتیجه این روند، امکان انفجار رژیم از داخل، امکان از هم گسیختگی رژیم و نهایتا امکان بی‌نظمی مطلق وجود دارد. در چنین وضعیتی، به ویژه در حالات سردرگمی و بی‌نظمی ، نخبگانِ انقلابی با عجله با وارد کردن افراد کم‌تجربه در ادارۀ عامه، نهاد های دولتی جدیدی را تشکیل می دهند. رژیم نیکلای چائوشسکو در رومانی، در سال ۱۹۸۹ در اوج خشونت ها و هرج‌ومرج از هم‍‌‌‌‌‌پاشید؛ اما نظم سیاسی-اقتصادی جدیدی که به دنبال فروپاشی دولت چائوشسکو، توسط «جبهه نجات ملی» تحت رهبری یان‌ایلیچکو بوجود آمد، کشور را بسوی آرامش سوق داد. در هردو شیوۀ خیزشی و انفجار از داخل، برخلاف شیوۀ اصلاحی، تلاش برای تحول نظام سیاسی با استفاده از نهاد های دولتِ موجود انجام نشده؛ برعکس این تلاش ها در خارج از نظامِ موجود سامان می ‌یابند.

جنبش های منحصر به فرد

انقلابات مصر، تونس و یمن، کمترین شباهتی با هر سه شیوه فوق دارند. نخستین ویژگی منحصر به فرد این انقلابات، سرعت آنها است. خیزش های عظیم توده ای در مصر و تونس، به نتایج سریعی دست‌یافتند: تونسی‌ها در ظرف یک ماه و مصری‌ها فقط در هژده روز به سرنگونی فرمانروایان اقتدارطلبِ پیر و از میان ‌برداشتن شماری از نهاد های متعلق به آنها- به شمول احزاب سیاسی، بدنۀ قانون‌گذاری و شماری وزارت‌خانه ها- نایل شدند. این دستاورد ها با روش های نسبتا قانونی، کاملا مدنی و مسالمت‌ آمیز و خیلی سریع مُحَقَق شدند. اما این پیروزی‌ های پرشتاب- برخلاف شورش های طولانی‌مدتِ یمن و لیبی یا شورش های بحرین و سوریه که تا هنوز ادامه دارند- فرصت اندکی را جهت ساختن نهاد های حکومت‌داریِ بدیل در اختیار اپوزیسیون گذاشت؛ بگذریم ازین که گروه های مذکور چقدر به ایجاد چنین ساختار هایی تمایل داشتند. در عوض، خواسته ی انقلابیون، مثلا ارتش مصر، این بود که اصلاحات بنیادینی چون تعدیل قانون اساسی، برگذاری انتخابات، تضمین آزادی احزاب و نهادینه سازی حکومت دموکراتیک، در چارچوب آرزو های انقلابی، از طریق نهاد های موجود دولتی انجام شوند. اینجا است که به تناقض این انقلابات پی می بریم: این انقلابات با وجود برخوداری از حیثیت عظیم اجتماعی، فاقد توانایی های اداری بودند؛ بنابراین بدون برخورداری از توانایی های واقعی حکومتداری به درجات بالای قدرت دست یافتند. بدین سان، در خلای توانایی های مدیریتی انقلابیون، ساختار رژیم های کهنه دست نخورده باقی مانده و ما کمتر شاهد به میان ‌آمدن نهاد های جدید و شیوه های جدید حکومت‌داریِ که مجسم‌کنندۀ روح انقلاب باشند، بوده ایم. بنابراین، وضعیت پسا-انقلابی از اختیار انقلابیون خارج شده و به وسیله فرصت‌طلبان در حاشیه که از لحاظ سنتی جریانات خوب سازمان‌یافته ای بوده و رهبران شان در جریان انقلابِ ضدِ دیکتاتوری نقش تماشاچی را بازی می کردند، به یغما رفت.

درست است که انقلابات ۱۹۸۹ اروپای مرکزی و شرقی نیز بطرز اعجاب آمیزی سریع و اکثرا غیرخشونت‌بار بودند: انقلاب آلمان شرقی ده روز و انقلاب رومانی فقط پنج روز دوام کرد. اما آن چیزی که این انقلابات را از انقلاب مصر، یمن و حتا تونس متمایز می سازد، این است که انقلابات اروپایی به دگرگونیِ کامل نظام سیاسی-اقتصادی آن کشور ها در یک سطح مِلی منجر شد. به عبارت دیگر، در اروپا تفاوت بین آنچه وجود داشت (دولت تک‌حزبی کمونیستی و اقتصاد هدایت شده) و آنچه مردم می خواستند (لیبرال-دموکراسی و اقتصاد بازار) به حدی رادیکال بود که ارابۀ تغییر فقط می توانست از انقلاب عبور کند- در چنین وضعیت، میانبرِ اصلاحاتِ سطحی به سادگی شناسایی شده جلوش گرفته می شد.[۴] درحالی که مطالباتی چون «تغییر»، «آزادی»، و «عدالت اجتماعی» در مصر یا تونس به حدی شُل، خام و بی رمق تعریف شدند که حتی ضدانقلابیون نیز می توانستند خود شان را حامی آن معرفی کنند. به این اساس، تجارب مصر و تونس با «انقلاب گل‌سرخ» گرجستان (۲۰۰۳) و «انقلاب نارنجی» اکراین (۲۰۰۴)؛ جایی که نهضت های استوار و عظیم توده‌ای دولت های فاسد را به زیر کشیدند، شباهت های نزدیک‌تری دارد. حالا اگر صریح تر صحبت کنیم؛ روند تحول در چنین قضایایی بیشتر اصلاح‌طلبانه است تا انقلابی.

با همه این ها، خیزش های عربی وجوه امیدوار کننده تری نیز داشتند؛ و آن عبارت از محرک انقلابی ای بود که این خیزش ها را در مقایسه به اعتراضات گرجستان و اکراین کامل‌تر و پیشرونده تر جلوه‌ می دهد. سرنگونی مستبدین و دستگاه‌ های قدرتِ آنها در مصر و تونس به طور بی‌سابقه ای فضا را برای ابراز نظر و نمایندگی شهروندان، به ویژه طبقات پایینی جامعه باز کرد. همانند هر وضعیت انقلابی دیگر، نیروی عظیمی وارد عرصه شده و عطش بی‌نظیر برای آوردن تجدد، سپهر عمومی را دگرگون ساخت. احزاب ممنوعه اجازه فعالیت یافته و همچنان احزاب جدیدی (لا اقل دوازده حزب در مصر و حدود صد حزب در تونس) از نو تاسیس شدند. سازمان های اجتماعی به طور مطنطن به جنبش درآمده و حرکت‌ های مردمی نضج گرفتند. با از بین‌رفتنِ هراس از شکنجه، کارگران به مبارزه برای حقوق شان برخاسته و کنش‌ها و اعترضات خروشان کارگری را سامان دادند. اتحادیه های کارگری در تونس جایگاه درخشانی را بدست آوردند.

کارگران مصری به ایجاد اتحادیه های مستقلِ جدید پافشاری کرده و «ائتلاف کارگران انقلاب ۲۵ جنوری» اصول انقلاب را «تغییر، آزادی و عدالت‌اجتماعی» تعریف کرد. گروه های کوچک دهقانی خواستار ایجاد سندیکا های مستقل شدند. زاغه‌نشینان قاهره به تاسیس نخستین سازمان مستقلِ خویش پرداخته و جوانان مصری با راه اندازی همایش های مدنی و تاکید به کرامت انسانی زاغه نشینان خواستار بهبود زندگی آنها شدند. دانشجویان به خیابان‌ها ریخته و از وزارت آموزش خواستند تا برنامه های درسی را بازبینی کند. گروه های تازه نفسی چون «جبهه انقلاب تحریر» در مصر و «سازمان عالی تحقق اهداف انقلاب» در تونس با هدف اِعمال فشار بر مقامات پسا-انقلابی جهت انجام اصلاحات عمیق، عرض وجود کردند. این ها همه نمایانگر سطح بسیج مردمی در یک عصر استثنایی است. اما احساس فوق‌العادۀ آزادی، انگیزۀ استقلال فردی، رویای یک نظم اجتماعی عادلانه و مختصرا تمنای «همه آنچه نو است» چیز هایی اند که می شود آنها را روح این انقلابات تعریف کرد. اما تناقض درونی این انقلاب ها زمانی ظاهر شد که اقشار اجتماعی عظیم هنگام تجربۀ انقلاب از نخبه‌گان خویش بسیار جلوتر رفتند: تناقضی که اختلاف بین خواستۀ انقلابی [مردم] برای «عصرنوین» و گرایش اصلاح‌طلبانه ی [نخبه‌گانِ] لنگر انداخته در «عصر کهنه» را به روشنی هویدا ساخت.

(ریفولوشن (انقلاباتِ اصلاح‌گونه

حالا، دوسال پس از سرنگونی مبارک و بن‌علی، شورش های جهان عرب را چگونه می توان تعریف کرد؟ تا اکنون، نظام‌ های شاهی اردن و مراکش به اصلاحات سیاسی جزیی تن داده اند؛ مثلا با تغییر قانونی اساسی در مراکش، به رهبر حزب اکثریت در پارلمان، اجازه تشکیل دولت داده شد. جنگ‌ های دنباله‌دار در مقابل دولت های خودکامه در سوریه و بحرین، و مقاومت متقابل دولت ها، شورش های این کشورها را به مسیر انقلابی سوق داد- روندی که نتایج آن تا هنوز روشن نیست. رژیم لیبی در نتیجه یک جنگ انقلابی خشونت بار سرنگون شد. اما شورش های مصر، تونس و یمن از مسیر ویژه ای گذشتند؛ مسیری که نه می توان آن را به طور محض در چارچوب «انقلاب» و نه هم به سادگی در قالب «اصلاحات» ارزیابی کرد. در عوض منطقی تر است تا برای تشخیص این خیزش ها لفظ «ریفولوشن» یا انقلابات اصلاح‌گونه را بکار ببریم: انقلاباتی که از طریق نهاد های نظام سیاسی موجود، در پی اصلاحات دولت اند.[۵]

انقلاباتِ اصلاح‌گونه واقعیت های متناقضی هستند. آنها بر گذارِ آرام و اجتناب از خشونت، ویرانگری و آشوب تاکید کرده و از زیان هایی که هزینۀ تحول را به طور چشمگیری بالا می برند- از افراط های انقلابی، «حکومت دهشت و ترور» و محاکمات صحرایی- اجتناب می کنند. با این حال، امکان تحولات بنیادین از طریق اصلاحات نظام‌مند و پیمان‌ های اجتماعی، به بسیج دایمی و سطح نظارت سازمان های اجتماعی (اقشار مردمی ، انجمن های مدنی، اتحادیه های کارگری، حرکت های اجتماعی و احزاب سیاسی) و فشار مداوم آنها جهت آوردن تغییر وابسته است. درغیر آن، انقلاباتِ اصلا‌ح‌گونه خطر دایمی احیای «انقلاب زدایی» را، به دلیل این که انقلاب در نهاد های کلیدیِ قدرت دولتی اتفاق نیافتاده است، به همراه خواهند داشت. تلاش برای گروهبندی های ضد انقلابی، خرابکاری و راه اندازی پروپاگندای سیاه توسط قدرتی که منافع آن در اثر سبعیتِ خیزش های مردمی جریحه دار شده، دور از تصور نیست. نخبه‌گان شکست‌خورده، بدگمانی و ترس را به امیدِ آوردن آشوب و بی‌ثباتی و به دنبال آن خلقِ حرمان نسبت به «روزگارانِ آرامِ» عصر حاکمیت رژیم سابق، در میان مردم دامن می ‌زنند. مقامات عالی‌رتبۀ پیشین، منصوبانِ احزاب سیاسی، سردبیرانِ ارشد، بازرگانان قدرتمند و عُمال آزرده خاطرِ دستگاه های امنیتی و استخباراتی با نفوذ در نهاد های قدرت و با تبلیغات می ‌کوشند اوضاعِ پسا-انقلابی را به نفع خویش تغییر دهند.

در یمن هرچند فعالین تازه‌نفسِ آزادی و استقلال وعدۀ اِعمال فشار برای آوردن اصلاحات سیاسی را سرمی دهند، اما تا هنوز مولفه های کلیدی رژیم سابق دست‌نخورده باقی‌مانده اند. گروه‌ های حکمران سنتی و مافیای اقتصادی تونس خودشان را برای مبارزۀ ضد انقلابی و مسدود ساختن مسیر تغییرات بنیادین، با توسل به شبکه های انبوهِ متشکل از جناح های سیاسی و سازمان های بازرگانی، آماده می سازند. «شورای عالی نیرو های مسلح» در مصر مسوول سرکوب‌ های گسترده، حبس شمار زیادی از انقلابیون و بستن در های سازمان های منتقد اپوزیسیون هست. با فروکش کردن شوق انقلابی، بازگشت به زندگی عادی و افزایش سرخوردگی ( اوضاعی که در صحنه سیاسی جهان عرب حکمفرما می شود)، خطر بازگشت یا قناعت به اصلاحات صرفاً سطحی جدی تر شده است.

عصر متفاوت

چرا خیزش های عربی، به استثنای لیبی و سوریه، خصلت «رویفولوشنی» دارند؟ چرا نهاد های پایه یی رژیم های سابق دست نخورده باقی‌مانده و نیرو های انقلابی به حاشیه رانده شدند؟ پاسخ این سوال ها از یک جهت به سرعت سرنگونی دیکتارتور ها رابطه دارد؛ زیرا با سقوط آنها گمانِ این که انقلاب به پایان رسیده و انقلابیون – بدون تغییرات بنیادین در ساختار قدرت- به اهداف خویش رسیده اند، قوت یافت. طوری که مشاهده کردیم، «پیروزی» های سریع فرصت کمی را برای جنبش های انقلابی جهت ایجاد نهاد های بدیل قدرت بجا گذاشت؛ به این اساس، این خیزش ها را می توان انقلاباتِ خود-محدودکننده خواند. اما بر علاوه، پاسخ دیگری نیز وجود دارد: انقلابیون در ابتدا به دلیل این که علاقه ای به قبضه‌کردن دولت نداشتند، از ساختار قدرت بیرون ایستادند؛ اما در مراحلی بعدی هنگامی که متوجه شدند شمولیت در قدرت ضروری است، به دلیل فقدان منابع سیاسی (سازمان ها، رهبری و دیدگاه استراتژیک) که برای خارج کردن قدرت از کنترل رژیم سابق و بازیگران حاشیه ای چون اخوان‌المسلین و سلفی‌ها لازم بود، نتوانستند چنین کاری کنند. در مقابل، اخوان‌المسلمین و سلفی ها با وجود نقش محدود در خیزش ها، از لحاظ سازمانی برای غصب قدرت آماده تر بودند.

تفاوت اساسی بین خیزش های عربی و خیزش های مشابه آن در قرن بیستم این است که انقلابات قرن بیستم در عصرِ ایدیولوژی های کاملا متفاوت اتفاق افتادند. تا دهه ۱۹۹۰ میلادی سه سنت بزرگ ایدیولوژیک، ناسیونالیسمِ استعمار ستیز، مارکسیسم و اسلامیسم، مبلغ انقلاب به مثابه یگانه استراتژیِ تحول بنیادین بودند. ناسیونالیسم استعمار ستیز که بیشتر بازتابگر آرا و افکار کسانی چون فرانتس فانون، سوکارنو، نهرو، ناصر و هوشی‌مِن بود، نظم اجتماعی پسا-استقلال را یک چیز نو و نفی‌کننده ی سلطه ی سیاسی-اقتصادی نظام استعمارِ پیر و بورژوازی «دلال» می ‌پنداشت. هرچند وعده های این رهبران به مراتب از سطح توانایی های شان فراتر می رفت، اما نظام های پسا-استعماری در عرصه های آموزش، بهداشت، اصلاحات ارضی و صنعتی سازی، به پیشرفت‌ هایی نیز نایل شدند. برنامه های توسعه‌طلبانه این نظام ها در پیمان هایی چون المیثاق در مصر (۱۹۶۲)، منشور اروشا (۱۹۶۷) و دستورالعمل های مونگوزو در تانزانیا (۱۹۷۱) تسجیل شدند. بزرگترین دستاورد های این نظام ها در عرصه های دولت سازی، زمامداری ملی، زیربناها و تشکیل طبقات اتفاق افتاد. اما این دولت های مِلی به دلیل این که نتوانستند به مشکل توذیع ناعادلانه ثروت و مالکیت غلبه کنند، به تدریج مشروعیت خویش را از دست دادند. انقلابیونِ استعمار ستیزِ پیشین با تبدیل شدن به مدیرانِ عصر پسا-استعمار، در برآورده ساختن وعده های انقلابی خویش کم‌آوردند. در بسا موارد دولت های ناسیونالیست به نظام های خودکامه مبدل شده و بعد از غرق شدن در قرض، اگر قبلا در نتیجه کودتا های نظامی یا توطیه های امپریالیستی سرنگون نشده بودند، به پذیرش برنامه های اصلاحی نولیبرالی تن دادند. در حال حاضر جنبش فلسطین احتمالا آخرین جنبشی است که تا هنوز برای تحقق استقلال ملی می ‌جنگد.

مارکسیسم بدون شک سهمگین‌ترین جریان انقلابیِ دوران جنگ سرد بود. انقلابات ویتنام و کوبا الهام‌بخشِ نسلی از رادیکال ها در جهان بود. چه‌گوارا و هوشی‌مِن نه تنها در آسیا، امریکای لاتین و خاورمیانه که حتا برای نهضت‌ های دانشجویی ایالات‌متحده، پاریس، روم و برلین به چهره‌ های اسطوره ای مبدل شدند. رادیکالسیمِ دهه ۱۹۶۰ که عمدتا با جنبش های چریکی شناخته می شدند، به دنبال قتل لومومبا و تشدید اپارتاید به افریقا رسید. در دهه ۱۹۷۰ موجی از انقلابات «مارکسیستی-لنینیستی» به سقوط دولت های استعماری در موزامبیک، انگولا، گینه‌بیسائو و دیگر جاها منجر شد. با وجود این که استراتژی «فوکو» که توسط چه گوارا قبلاً طرح ریزی و معرفی شده بود در آمریکای لاتین جواب نداد، در اواخر دهه ۱۹۷۰ در کشور هایی چون گرانادا و نیکاراگوئه کاملا موفق بود و در السالوادور نیز احتمال وقوع انقلاب دور از تصور نبود. مسیحیان و جمعی از روحانیون کاتولیک با الهام از الهیات ر هایی بخش به صف رادیکال های آمریکای لاتین پیوسته و بدین سان انقلابیون به هم‌پیمانان جدید دست یافتند. در خاورمیانه «جبهه آزادیبخش مِلی» استعمارگران انگلیس را از عدن بیرون رانده و «جمهوری خلق یمن جنوبی» را تاسیس کرد. چریک های چپ در ایران، عمان و فلسطینِ اشغالی نقش مهمی را در مبارزات انقلابی بازی کردند. این جنبش های انقلابی، در سراسر جهان الهام‌بخش شورش های جوانان، دانشجویان و کارگران و همچنان الهام‌بخش روشنفکرانِ جنبش می ۱۹۶۸ بوده و بدین سان تاثیر آن بر اقلیم روشنفکری غرب انکار ناپذیر است. در سال ۱۹۷۴ «انقلاب گلِ میخک» حکومت دیکتاتوری پرتغال را برانداخت. در نهایت، با آن که برخی از احزاب کمونیست در اروپا (یورو-کمونیست ها) و کمونیست های جهان در حال توسعه به طور فزاینده ای به مسیر اصلاحات گرویدند، نیرو های سرشناسِ پیرو سنت مارکسیسم-لنینیسم همچنان به استراتژی انقلابی متعهد باقی ماندند.

با سقوط اردوگاه شوروی، صحنه سیاسی جهان به کلی عوض شد. مفهوم انقلاب به حدی با سوسیالیسم گره خورده بود که با سقوط «سوسیالیسم واقعا موجود» و به دنبال آن بسیج های ضد کمونیستی در اروپای شرقی در اواخر دهه ۱۹۸۰ و متعاقباً پیروزی غرب در جنگ سرد، همه و همه به معنای پایان عصر انقلاب ها و مدل توسعۀ دولتی تلقی می ‌شدند. سوسیالیسم دولتی با خصلت فردیت زدا و بازدارندۀ خلاقیت فردی، ناکارآمد و سرکوبگر خوانده شد. این رویدادها باعث شد، مفهوم انقلابِ متمرکز بر قدرت دولتی متحول شده و مرادف اقتدارگرایی و سقوط اردوگاه کمونیسم تعریف شود. سبقت نو لیبرالیسم با پیروزی تاچر و ریگان در سال های ۱۹۷۹-۸۰ که متعاقباً به ایدیولوژی مسلط در خیلی از بخش های جهان مبدل شد، در تغییر گفتمان انقلاب نقش مرکزی داشت. در این فرایند، مفاهیمی چون ان‌جی‌او، جامعۀ مدنی، حوزۀ عمومی و در یک کلام اصلاحات، جای انقلاب و دولت را گرفت. تغییر تدریجی به عنوان تنها راه قابل قبولِ تحول اجتماعی معرفی شد. دولت های غربی، سازمان های کمک‌رسان و ان‌جی‌او ها، عرق‌ریزانه به انتشار این مژده‌ نکو پرداختند. رشد ان‌جی‌او ها در جهان عرب و در مجموع در جهان‌جنوب نشان دهنده چرخش دراماتیک از فعالیت اجتماعیِ متکی به منافع جمعی به سود‌گرایی فردی در یک جهان رقابتی بود. در این عصر نولیبرال، روحِ آزادی‌خواهیِ الهیاتِ ر هایی‌بخش به یک موج جهانیِ مسیحیتِ نویدبخشِ متکی بر سودجویی فردی و انباشت ثروت جا خالی کرد.

سومین سنت، اسلام انقلابیِ است. این سنت در رقابت با مارکسیسم ظهور کرده بود- هرچند با رقیب سکولار خود شباهت های ماهوی داشت. جنبش های اسلام گرای ستیزه‌جو در دهه ۱۹۷۰ در ضدیت با دولت های سکولارِ جهان اسلام به اندیشه های سید قطب لبیک گفتند. سید قطب از آموزه های ابوالعلای مودودی، رهبر اسلامگرای هند، که خود شدیداً تحت تاثیر استراتژی های سیاسی و سازمانی حزب کمونیست هند قرار داشت، پیروی می کرد. قطب در سال ۱۹۶۴ کتابی نوشت تحت عنوان «نشانه های راه»؛ کتابی که مسلمانان را به براندازی حکومت های جاهلیت و برپایی نظام راستین اسلامی تشویق می کند. این کتاب در بین اسلامیست ها همان حیثیت را داشت که «چه باید کرد» لنین در بین کمونیست ها. «نشانه های راه» در واقع راهنمای استراتژیک گروه های جنگجوی اسلامی چون جهاد، جماعت الاسلامیه، حزب التحریر و لاسکارجهادِ اندونزی شد. در عین حال، برخی از چپی های پیشین مانند عادل حسین، مصطفی محمد و طارق البشیری با پیوستن به اردوگاه اسلامگرایان، آنها را با اندیشه های مارکسیستی- لنینیستی نیز مجهز کردند. انقلاب ۱۹۷۹ ایران ملهم از نظریه های چپگرایان و ایده های سید قطب بود. کتاب «نشانه های راه» توسط علی خامنه ای رهبر کنونی ایران به فارسی برگردان شد. گروه مارکسیست-لنینیستِ «فداییان خلق» و سازمان اسلام‌گرایان مارکسیستِ «مجاهدین‌خلق» در رادیکال‌سازی گروه های مخالف شاه نقش خیلی مهمی داشتند. اما در این میان نقش علی شریعتی، نظریه پرداز اسلام‌گرای معروف ایران و از شاگردان ژرژ گورویچِ چپ گرای فرانسوی، از همه مهمتر بود. شریعتی با اشتیاق از انقلاب به معنای آمیزه ای از مارکسیسم و اسلام سخن گفته و رویای یک جامعۀ بی‌طبقۀ رحمانی را در سر می ‌پروراند.[۶] بدین سان، مفهوم انقلاب، به نقطۀ مرکزیِ تفکر اسلام‌گراییِ ستیزه‌جو چه در بین سنی ها و چه در میان شیعیان تبدیل شد. سنت اسلام‌گرایی ستیزه‌جو همیشه با استراتژی مبارزاتی اسلام‌گرایانِ طرفدار انتخابات، همچون اخوان‌المسلمین تعارض داشت: گروه هایی که در پی جلب حمایت های مردمی بوده و هدف شان تصرف قدرت دولتی از طریق مبارزات مسالمت‌آمیز بود.[۷] اما در شروع قرن ۲۱، باور اسلامگرایان به انقلاب تضعیف شد. به گونه  مثال در ایران، لااقل در هنگام پیروزی محمد خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۹۹۷، معنای انقلاب مرادف ویرانگری و افراطیت تلقی شد. بدین سان اسلام‌گرایی ای که همیشه اسلام را به عنوان یک نظام کامل و راه حل تمام مشکلات اجتماعی، سیاسی و اقتصادی تصور می کرد، دچار بحران شد. مخالفان انقلاب استدلال می کردند، آن «دولت اسلامی » ای که توسط تندروان ایرانی، جماعت اسلامی پاکستان و لاسکار جهادِ اندونزی تبلیغ می شود هم برای اسلام و هم برای دولت مخرب است. از اواخر دهه ۱۹۹۰ تا اوایل قرن ۲۱ جهان شاهد ظهور چیزی بود که من آن را روند پسا-اسلام‌گرایی می خوانم. جریان های پسا-اسلام‌گرایی هرچند اسلامی هستند نه سکولار؛ اما تفاوت شان با جنبش های اسلام‌گرای ستیزه‌جو این است که گرایشات پسین بیشتر در پی زمینی‌کردن سیاست های اسلام‌گرا از طریق تاسیس همزمانِ یک جامعۀ دین‌دار و یک دولت سکولار یا به عبارت دیگر در پی آمیزش حقوق‌بشر و دیانت هستند. جریان های پسا-اسلام‌گرا مانند حزب النهضه در تونس، آ.ک.پ در ترکیه و حزب عدالت و توسعه در مراکش، طرفدار تحولات سیاسی و اجتماعی با توسل به شیوه های اصلاحی بوده و سخت تحت تاثیر مفاهیم پسا-جنگ‌سرد مانند جامعۀ مدنی، عدم خشونت، دولت حسابده و تدریجی‌گرایی قرار دارند.[۸]

امید های تقلیل‌یافته

خیزش‌ های جهان عرب در عصری اتفاق افتادند که زوال ایدیولوژی های اصلیِ انقلابی (ملی گرایی استعمارستیز، اسلام‌گرایی و مارکسیسم-لنینیسم) مشروعیت ایدۀ انقلاب را زیر سوال برده است. عصر خیزش های عرب، از عصری که من با دوستانم در اواخر دهه ۱۹۷۰ در حالی که محله های شمال تهران را با بایسکل می ‌پیمودیم، درباره تسخیر کاخ‌ های شاهی و تقسیم عمارت های اشرافی بین مردم عام حرف می زدیم و برای فرارسیدن انقلابی که هرچند خیلی دور می نمود التماس می کردیم، متفاوت است. امروز در خاورمیانه هزارۀ جدید کمتر کسی را می توان یافت که دیگر به شیوه های تحول انقلابی فکر کند. ممکن فعالان عرب رویای انقلاب را در سر داشته باشند، اما فقط چند تنی را می توان یافت که برای راه اندازی انقلاب، استراتژی دارند. اشتیاق اصلی در جهان عربِ پیش از جنبش های اخیر، اصلاحات یا به عبارت دیگر تحول در چارچوب ساختار سیاسی موجود بود. به طور کلی در عصر حاضر میل بیشتری برای اصلاح یا تغییر در چارچوب نظام سیاسی موجود نسبت به انقلاب وجود دارد. در تونس مثلا، تا زمان وقوع خیزش های اخیر کمتر کسی به انقلاب می اندیشید. زیرا در دولت پلیسیِ بن علی، طبقه روشنفکر به مرگ سیاسی سردچار شده بود.[۹] جنبش های کفایه و ۶ اپریل در مصر، با وجود تاکتیک های نوآورانه، در ماهیت جنبش های اصلاح طلب بوده و استراتژی مشخصی برای براندازی دولت نداشتند. طبق گزارش ها، بعضی از فعالان این جنبش ها در ایالات متحده، قطر و صربستان در عرصه های نظارت انتخابات، تظاهرات بدون خشونت و شبکه سازی آموزش دیده بودند. به دنبال خیزش ها اخیر در مصر مشخص شد که آن چه در این کشور اتفاق افتاده است نه یک انقلاب محض که بیشتر یک انقلاب اصلاح‌گونه یا جنبشی بود که می خواست دولت فاسد را به اصلاح وادارد.

در حقیقت، ممکن است مردم درباره وقوع انقلابات چیز هایی بدانند یا ندانند؛ اما وقوع خیزش های بزرگ توده‌ای بستگیِ چندانی به تیوری پردازی ندارد. خیزش های مردمی را نمی شود برنامه‌ریزی یا طرح‌ریزی کرد، هرچند ممکن است مردم طرح و برنامه ای درمورد آنها داشته باشند. انقلاب ها به سادگی اتفاق می افتند. اما وقتی یک انقلاب اتفاق می افتد، این که مردم درباره آنها چیزی در ذهن دارند یا نه، جداٌ نتیجه انقلاب را متاثر می سازد. خصلت اصلاح‌گونگی خیزش‌ های عربی، در بهترین حالت به این معنا است که این خیزش ها تا هنوز ناتمام هستند؛ زیرا نهادها و منافع رژیم قبلی و بازیگران حاشیه ییِ چون اخوان المسلمین و سلفی ها همچنان خواسته های انقلابی برای تغییرات بنیادین را عقیم می سازند. این پیامد برای کسانی که در آروزی یک آینده بهتر و عادلانه قیام کردند، باید بسیار دردناک باشد.

یادآوری این که انقلابات بزرگ قرن بیستم در روسیه، چین، کوبا و ایران در سرنگونی رژیم های استبدادی موفق شدند؛ اما دولت های جدیدی که تاسیس کردند تفاوت چندانی با آن دولت هایی که از میان برداشته بودند نداشت، شاید تسلی خاطری باشد برای انقلاب‌گران عرب. اختلال در نظم و اداره از دیگر آثار جانبی تحولات انقلابیِ رادیکال است. بنابراین، مصری ها و تونسی ها نباید به لیبی که در آن رژیم قذافی به شیوه خشونتباری سرنگون شد، حسادت ورزند. آمیزۀ بی‌رحمی قذافی و علاقمندی غرب به نفت لیبی، به شورش خشونت بار، ویرانگر و مورد حمایت ناتو منجر شد که نتیجه اش براندازی حکومت مستبدِ پیر بود. اما به دنبال سرنگونی قذافی ادارۀ جدید به ارایۀ سیاست های شفاف و جامع موفق نشده و شورای ملی انتقالی لیبی به مخفی‌نگهداشتن هویت اکثر اعضا و روند های تصمیم‌گیری پافشاری می کرد. شکاف‌ های داخلی بین اسلام‌گرایان و سکولار ها، ناتوانی دولت جدید برای کنترل موثر گروه های بیشمار ملیشه های آزاد و مهارت های ضعیف حکومت‌داری نشاندهنده کاستی های مدیریتی شورای ملی انتقالی بود.[۱۰] لیبی قبل از انتقال قدرت از شورای ملی انتقالی به حکومت انتخابی نارسایی های زیادی را در عرصه های امنیت، اداره امور و تدارک زیرساخت های اساسی تجربه کرد.

در اینجا، هدف این نیست که ارزش انقلابات رادیکال را پایین بیارویم. زیرا تجارب انقلابات رادیکال ابعاد مثبت زیادی نیز دارند. از جمله می توان مفهوم نوین آزادی، آزادی بیان و امکانات بی حد و حصر برای آینده بهتر را که این انقلاب به ارمغان می آورند، برشمرد. اما این امر نیز واضح است، که براندازی یک رژیم سرکوبگر از طریق انقلاب به خودی خود تضمین کننده روی‌کارآمدن یک دولت عادل و کامل نیست. درواقع، اغلب انقلابات ایدیولوژیکِ رادیکال، با سرکوب دولت ها و محو تنوع عقاید، فضا را برای پلورالیسم و رقابت سیاسی گسترده محدود ساخته و بدین سان نطفۀ حکومت های تمامیت‌خواه را در بطن خویش می ‌پرورانند. در مقایسه، انقلاب اصلاح‌گونه، به دلیل این که توانایی انحصار قدرت دولتی را ندارد، ممکن فضای بهتری را برای استقرار دموکراسی انتخابی خلق کند. همچنان ظهور مراکز چندلایۀ قدرت، به شمول ضد-انقلابی‌ها می تواند از افراط نخبه‌گان سیاسی جلوگیری کند. بنابراین، به دلیل این که منافع متضاد در مصر و تونس به شمول منافع مسوولان دولت های قبلی همچنان زنده و فعال است، بعید به نظر می رسد که اخوان‌المسلمین یا حزب النهضه بتوانند، مانند خمینیست های ایران قدرت را پس از انقلاب به طور کامل به قبضۀ خویش درآورند.

ممکن توصیف پدیده «انقلاب» از دید ریموند ویلیامز به معنای «انقلاب درازمدت» به روشنایی مساله کمک بیشتری کند. ویلیامز انقلاب را روند «دشوار»، مغلق، چندوجهی و کلیِ تحولِ اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و انسانی می داند که عمیق‌ترین ساختار های روابط و عواطف انسان را متحول می سازد.[۱۱] بنابراین، بهتر است با صرف‌نظر از پیامد های زودرس و نگرانی از تحقق یا عدم تحقق مطالبات انقلابی، خیزش های عربی را در چشم‌انداز انقلابات درازمدت که ممکن با معرفی روش های جدیدِ کُنِش و بینش طی ده یا بیست سال به ثمر بنشینند، نگاه کنیم. با این حال، دغدغه ی اصلی، تعریف انقلاب نیست؛ بلکه دشواری های جدیِ تغییر ساختار های متضاد قدرت و منافع است. روند انقلابی را چه درازمدت تعریف کنیم یا تغییر زیربنایی دولت، سوال بنیادین این است که چگونه می توان گذار از نظم کهنِ استبدادی به یک نظام دموکراتیک را بدون اعمال خشونت و بی‌عدالتی تضمین کرد. چیزی که مسلم است این است که گذار از نظام کهنۀ سرکوبگر به یک نظام نوین لیبرال بدون تلاش مستمر و بسیج پیوسته مردمی در هردو حوزۀ عمومی و خصوصی ناممکن است. واقعیت این است، که انقلاب درازمدت درست همان زمانی آغاز می شود که انقلاب کوتاه‌مدت به پایان رسیده باشد.

_________________________________________________________________________________________

منابع

[۱]  منبع- نیو لفت ریویو، شماره ۸۰، مارچ ۲۰۱۳

[۲] Keith Kahn-Harris, ‘Naming the Movement’, Open Democracy, 22 June 2011; Alain Badiou, ‘Tunisia, Egypt: The Universal Reach of Popular Uprisings’, available at www.lacan.com; Michael Hardt and Antonio Negri, ‘Arabs are democracy’s new pioneers’, Guardian, 24 February 2011; Paul Mason, Why It’s Kicking Off Everywhere: The New Global Revolutions, London 2012, p. 65.

[۳]  David Harvey, Spaces of Hope, Edinburgh 2000.

[۴]  درقضیۀ آلمان، نهاد های از هم پاشیدۀ جمهوری دموکراتیک آلمان بائیست بطور کامل در درون جمهوری فدرال آلمان (آلمان غربی) منحل میشدند.

[۵]  لفظ ریفولوشن نخستین بار توسط تیموتی گارتون اش، در سال ۱۹۸۹ برای توضیح دوره های اولیۀ اصلاحات نظام سیاسی در پولند و هنگری که نتیجۀ کنارآمدن مقامات کمونیست و رهبری نهضت های مردمی بود، بکار رفت.

Timothy Garton Ash, ‘Refolution, the Springtime of Two Nations’, New York Review of Books, 15 June 1989. Here, I clearly use the term differently.

[۶]  Asef Bayat, ‘Shariati and Marx: A Critique of an »Islamic» Critique of Marxism’, Alif: Journal of Comparative Poetics, no. 10, 1990.

 [۷]  جالب است بدانیم، که القاعده، ستیزه‌جوترین و خشن ترین سازمان جهادی به دلیل چند‌فرهنگی‌بودن، پراکندگی اهداف و نظریه جهاد، غیر انقلابی باقی ماندSee Faisal Devji, Landscapes of Jihad, Ithaca 2005.

[۸]  Asef Bayat, ed., Post-Islamism: The Changing Faces of Political Islam, New York 2013.

[۹] See also Beatrice Hibou, The Force of Obedience, Cambridge 2011.

[۱۰]  Ranj Alaaldin, ‘Libya: Defining its Future’, in Toby Dodge, ed., After the Arab Spring: Power Shift in the Middle East?, London 2012.

[۱۱] Anthony Barnett, ‘We Live in Revolutionary Times, But What Does This Mean?’, Open Democracy, 16 December 2011.

تمام حقوق محفوظ است.2016

سیاست
فرهنگ
فلسفه
فيسبوک ما را لايک کنيد ما را در تويتر تعقيب کنيد گوگل پلاس ما را دنبال کنيد آدرس آر اس اس ما